| Crocodile Parandeh |
|
Friday, January 05, 2007
● کروکدیل پرنده پرید!!!!!!!
........................................................................................دربرکه همه همین را میگفتند! به روزی سرد و اما نه چندان زمستانی ...به سحرگاهی نه چندان دلگیر....نامه های گم شده را به گنگی مرداب سپرد و خود گم شد......آنان که سردی و گرمی درشان یک اثر داشت یکباره سکوت کردند و این جمله را آنقدر تکرار کردند تا که خاطره شد....... وسوسه بستن نه از کسادی تجارت که از کسلی تاجراست! این پنجره که روزنی باید میبود به زاییدن ها شد مامن تنبلی ها.... داستان ها هم نوشته نشد ....این نمط که روزی به یک شوخی گشوده شد به یک شوخی بسته شد! من ماندم و کروکدیلی تنها که نه وصایای جدش بوقرناتیز به جایی ماندگار شد و نه هایکوهای مادرش به روزگار ضبط! وامان از نویسنده ای کم مایه که این دنیا را نادیده انگارید و خود به کری زد!فرار از کلیشه چیزی برای نوشتن نگذاشت..نه به رودی نه به انکاری نه به غافلگیری پیامی دلخوش نشد. و رازها ناگفته ماند و حرفها محذوف....برگها را شرم تکرار نیست به هزار پاییز اما خزندگان را ترس از یکنواختی کشنده است....نمی دانم که چیست؟؟؟ این منبع ناتمام تردید ها.........!!! ...نه انتظار مسیحی ماند و نه گودو به قصد غافلگیری از کوهها دل کند!!!!!!!!!!!!! اما میدانم که من نتوانم به یک رقم بمانم بی تغییر..هیهات!!!!!!!!!!!!! وسوسه ماندگاری بود شاید..هرچند که مردگی زاده شد با ما روز زادن .....گر وبلاگ راهی بود روزیs... باید راهی دیگر یافت به فردا ها....به سبکی...به رقمی دیگر ..... مانده ام تشنه پریدن و اما بند هزار بند مرداب ها.....و خزیدم به روزگار...خزیدنی.... p.S. بخششی باید از عزیزانی که گهگاه نظری به کامنت گاه این جناب انداختند و پاسخی از حقیر نشنیدند...که میخواستم آن صندوق مال ایشان باشد و نه من!!!بخششی از دل زندگانی که سالهای خاکستری ۶۰ را دنبال میکردند که آنهم افزون شد به کارهای ناتمام من/............. زین پیش نبودیم نبد هیچ خلل...زین پس چو نباشیم همان خواهد بود ........................................................................................ ........................................................................................ این مغازه بعلت تغییر دکوراسیون روحی تا اطلاع ثانوی تعطیل است.... □ نوشته شده در ساعت 6:58 PM توسط crocodile Wednesday, November 29, 2006
● 8-- اما موسیخی وطنی !
........................................................................................با آغاز نغمه های روح بخش انقلاب و بیرون آمدن شلنگ و شلاق هنرمندان خطه موسیقی که اغلب اهل بخیه بودند وطن را یکسره به دست ما سپردند و شعبه کوچکی از وطن را در آنسوی اقیانوس پیدا کردند که در اساطیرالاولین "تهرانجلس" خواندنی! نورچشمان ما چند ماهی روزه سکوت گرفتتد چون قرار بود چند ماهه همه چیز به حالت عادی برگردد. که برنگشت ؟!!!این بود که هنر در غربت جان گرفت ( و البته جان مارا ؟!!!) ابتدا نوستالژی مزمن و" من مامانم رو می خوام" یقه همه را گرفت و همه غم وطن را مایه هنر خویش کردند و چنان ضجه ای راه افتاد که جگر افعی هم خون میشد. شد حکایت 30. 40نفر که تو آمریکا که می خواستند بیایند وطن و 30. 40میلیون نفر هموطن که می خواستند بروند آمریکا پیش هنرمندان عزیزشان! اما هر چه غم افزون میشد قر کمر افزونتر میشد! و ریتم آهنگ ها تندتر! ........ □ نوشته شده در ساعت 3:04 PM توسط crocodile Tuesday, September 26, 2006
● سالهای خاکستری دهه شصت-فصل ششم
........................................................................................7- موسیقی؟؟؟؟ سیخی چند$$$$ ؟ " سعدیا با کر سخن در علم موسیقی خطاست گوش جان باید که معلومش کند اسرار دل" اسلام برای هر چیزی دستورات لازم را دارد ( ای بخشکی شانس! این یکی درسته ؟!!) موسیقی در اسلام حرام است. البته برخی از فقها اجازه میدهند که موسیقی تا حد غنا حلال باشد. "غنا" حدی است که اگر برای کودک 2-3 ساله گذاشته شود بچه به رقص آید. بله ! به همین سادگی سرنوشت یکی از هنرهای هفت گانه به کون نوزادان گره خورد. یعنی اگر یه آهنگی سرودی زهرماری را خواندند و کون کودک تکان خورد حرام است!!!! این بود که موسیقی از رادیو و تلویزیون ایران رخت بربست! فقط ما ماندیم و سرودهای ان-قلابی! اگر تاریخ مذهب پر است از داستان صوت داود که حیوانات را رام میکرد ، در جمهوری اسلامی ما موسیقی با صدای حیوانات آدمها را هم رم میداد! مدتی بود که جنگ – که نابغه ای کشف کرده بود نعمت است – سایه بر سر ما افکنده بود و خود بخود همه موسیقی باقیمانده رفت تو بغل سرود های جنگی! و به همین سادگی موسیقی شد کالای قاچاق! در کنار شطرنج و عرق و ورق ( که تعداد 52 کارت پلاستیکی بود که در اثر تماس دست ،بویژه با عکس یک بانوی نامحرم ، اسلام را به خطر می انداخت) ما مردم ایران هم که آدمهای تعارفی هستیم. هیچوقت رویمان نمی شود به قانونگذاران بگوییم که قوانین شان به درد ننه جانشان میخورد. بجای آن راه در رفتن از قانون را اختراع میکنیم! پس ما هم دست جمعی شروع کردیم به قاچاق موسیقی!!! و اما موسیقی در آن ایام دو گونه بود: خارجی – ایرانی 1- موسیقی خارجی اصولا شامل موسیقی های عربی ،هندی،ترکی،لاتین،آفریقایی،آفریقایی لاتینی،اروپایی،امریکایی در سبک های جاز ،بلوز(و شلوار)،راک اندرول،هوی متال ،بیریک دانس، فلاش دانس! ، کاباره دانسینگ و الخ بود. این موسیقی ها بعلت فقدان تکنولوژی ونبود امکانات گاهی مکرر-از دست بر دست و از سینه به سینه- همه بر روی کاست-نوار- ضبط میشد و گاهی همه این سبکها پشت سر هم و در هم و بر هم بود. نوارها گاهی بازماندگان رژیم ستم شاهی بود. آنها که پدرم داشت معمولااز رادیو تلویزیون ضبط شده بود. بیشتر آهنگها نصفه بود و وسط آن صدای اعضای خانواده و همسایه ها و آشپزخانه و غیره به گوش میرسید. .گاهی کیفیت- که هنوز آن موقع اختراع نشده بود- چنان هولناک بود که ماحصل برای ترساندن ارواح خبیثه بهتر بود تا گوش دادن! ما ماندیم و یک حسرت جدید به حسرتهای ما اضافه شد. حسرت انتخاب موسیقی مورد علاقه! مدتها طول کشید تا به بروبکس قاچاقچی یواش یواش موسیقی منحط غربی هم راهش را مثل خیلی چیزهای دیگر شبانه به خانه ها پیدا کرد. و اما موسیقی وطنی .....!!!؟ □ نوشته شده در ساعت 3:32 PM توسط crocodile Saturday, September 09, 2006
● سالهای خاکستری دهه شصت-فصل پنجم
........................................................................................6- حجاب مسولیت است یا مسمومیت؟ در یکی از روزهای پرشور انقلاب تعدادی از دانشمندان اسلامی به این نتیجه رسیدند که موهای زن نامحرم اشعه تولید میکند !!!؟ بعضی از حضرات هم که تازه از غار بیرون تشریف آورده بودند و غیر از چهار زن عقدی و چهل زن صیغه شان زنی ندیده بودند هم خرکیف شده و گفتند: خواهران! بیایید که یک سری سفارش از فاطمه رسیده" . از آنجا که در ایران روند هر چیز دموکراتیک است دولت از مردم پرسید :روسری یا توسری ؟؟ زنها هم که دیدند حق انتخاب دیدند توسری را انتخاب کردند...تظاهرات و تجمع و ....... اما برادران جدی جدی شروع کردند به توسری !! برخی هم که طبع هنرمندانه ای داشتند قوطی های پرمهر رنگشان را برداشتد......موتورهای خوش الحان شان را سوار شدند و همه خواهران را به چشم بوم نقاشی دیدند و شروع کردند به رنگ آمیزی خانمهای بی حجاب! آبستره و کوبیسم ...... من که خیلی از دست زنها دلگیر شدم!؟ همه داشتیم با هم زندگی میکردیم ولی نمی دانم چرا یکهو شروع کردند به اشعه تولید کردن ؟؟؟آخر این هم شد کار.؟؟؟!!! خلاصه از غریبه و همسایه بگیر تا دختر خاله و دختر دایی و دختر های همبازی همه کارو زندگی را ول کردند تا اشعه تولید کنند! خدا را شکر که ما رهبرانی داشتیم که اگرچه دنیای ما را به گه میکشیدند ولی نگران آخرت ما بودند! این شد که ما دیگر گناه نکردیم و ویزای بهشت ما صادر شد. معلوم شد که اصولا بزرگترین کاری که زن میتواند بکند بچه زاییدن و کمپوت درست کردن برای جبهه هاست! بگذریم که اصولا همه چیز بر اساس جنگ بازتعریف شد.جنگ هم فصل دیگری از این داستان است که درباره اش بیشتر خواهم گفت. . زنها سیاه پوش شدند و همرنگ روزهای آتی! مدرسه ها دانشگاهها جدا شدند ....اتوبوس ها مینی بوس ها هم همینطور.....و این آغاز راه غار نشینانی بود که ازبد حادثه بیرون خزیده بودند و ارباب منشانه دیوارهای بد رنگی برای همه ما میساختند........ ....................................................... □ نوشته شده در ساعت 9:55 AM توسط crocodile Monday, July 31, 2006
● سالهای خاکستری دهه شصت-فصل چهارم
........................................................................................5-جعبه جادویی در حسرت جادو نیروهایی در تلویزیون بود که اصرار داشتند زیبایی های خدا را از طریق نمایش وحشت به ما نشان بدهند. البته نه در حد دراکولا و فرانکنشتین ،بلکه یک جور کروکثیفی عارفانه. مصداق این امر در انتخاب مجری ها مشهود بود. این افراد معمولا جوان های شل و ولی بودند با ریش و سرو روی هپلی که حرف عادی را هم به زور میزدند. حدود دو سال میگذشت و درست وقتی کمی کارشان را یاد میگرفتند عوض میشدند و دوباره روز از نو. همه آنها یک عادت مشترک داشتند و آن حافظ خواندن به هر مناسبتی بود. مثلا : " بینندگان عزیز! میدونم منتظر دیدن فینال جام جهانی هستید و دارید از هیجان جر میخورید. ولی اجازه بدید شعری از حافظ براتون بخونم!" یا " بینندگان عزیز! میدونم برای دیدن فیلم سینمایی هفته (که همون فیلم هفته قبل به درخواست مکرر شماست!!) لحظه شماری میکنید! اما اجازه بدید شعری از حافظ -88 بیت- براتون بخونم!" یا " کوچولوهای عزیز! تا همکاران من کارتون پلنگ صورتی رو آماده میکنند اجازه بدید شعری از حافظ –هرچند شما نمی فهمید- براتون بخونم!" زندگی به بطالت مطلق میگذشت و ... در این بین تنها برنامه مهیج برنامه ای بود که سالی یک بار به یه بهانه کذائی پخش میشد و معمولا یه عنوان قلمبه ای هم داشت. این برنامه که معمولا درباره فرهنگ منحط غرب بود تا ماهها سوژه مکالمات دانش آموزان عزیز میشد. این برنامه تنها جایی بود که هنرپیشه ها و خوانندگان غربی در آن اذن حضور داشتند . در طول این برنامه معلوم میشد که همه دخترهای آمریکایی در 14 سالگی حامله میشوند و همه پسرها معتاد و آدمکش. ثابت میشد که نصف مردم بریتانیا همجنس بازند و نصف بقیه هم نازناز ! همه اش هم بخاطر برنامه های خشونت بار و سکسی تلویزیونهای استکبار ! از حق نگذریم گاهی سریالی خلاف جریان معمول پخش میشد اما در جا یک عده آدم به اسم مستعار خانواده شهدا به تلویزیون زنگ میزدند که- این خلاف اسلام است- و ما در عجب که" اونا دیگه چه جونورایی اند؟؟" دلخوشی ما هم بود همین فیلم های تکراری از جمله " نبرد در یاخچی آباد" و یا" کمیسر! متهم را میکند!"و..... خانواده هم دل میبستند به سریالهای چینی و ژاپنی و از جمله : اوشین!!! (یا ذلیل مرده! به خونه ات برگرد) "آن قصه دخترکی بود از دیار توران که هر چه بکردی راه خانه نیافتی و و را پدری بود سنگدل که طفل خویش بر ثمن بخس بفروختی بر کلفتی. و آن دختر از ابرار بودی که نماز بسیار خواندی و عود بسیار سوزاندی و صبر بسیار کردی تا خدایگان بر وی رحمت آوردی و این سیصد سال به درازا انجامید. و ما همه بنشسته بودیم گریان و دعا گویان" این اوشین هم حکایتی دیگر از ما ایرانی ها داشت که در اوج بدبختی و جنگ و نکبت دوست داشتیم تصور کنیم از ما بدبخت تر هم در دنیا هست! دیگه خانواده ها برای همبستگی با بانو اوشین تربچه های خودشان را نذر خیریه میکردند و چه اشکها که در غم این بانوی مجاهد اسلام ریخته نشد! سریال مذکور به مدت چندین سال مثل جغد بر سرما سایه افکند تا یه خانمی در مصاحبه رادیو بجای تاسی به بی بی دو عالم(همون بی بی دل) به اوشین اقتدا کرد و الحمدلله قیامتی شد. اوشین جنده از آب در آمد و مجریان توضیح دادن که این اوشین بانو همچین هم بانویی نیست و شما فعلا به ائمه اطهار اقتدا کنید تا ما مخ علما را بزنیم که بگذارند بقیه سریال پخش شود. در این هبوط سرگرمی گاهی شایعه میشد که آدمیانی به حول و قوه در قابلمه موفق به ارتباط با جهانهای دیگر شده اند. ما هم هر ازگاهی از چرت نیمروز مادر سود می جستیم و می قاپیدیم در قابلمه ای و میشدیم بر فراز شیروونی! بی ترس از افتادن و فقط به امید یافتن پنجره ای به لبخند .....به جایی که جز مرگ و حسرت جوانان پرپرش رنگی از خوشبختی هم یافت شود.. آیا کسانی آنطرفتر هستند؟؟!. نه چنان دور....بل نزدیک تر.... کویت....امارات..ترکیه......جهنم! خوشبختی انگار همیشه بسیار نزدیک ما می زید! اما دستهایی آنرا از ما میقاپد و سیاه دلهایی بر ما حرام اشان میکند! خوشبختی اشان حرام شان باد! □ نوشته شده در ساعت 3:42 PM توسط crocodile Saturday, July 15, 2006
● سالهای خاکستری دهه شصت-فصل سوم
........................................................................................4- صدای نکره و سیمای منحوس....... گاهی فکر میکنم مدیر پخش برنامه های کودک ایران پسر دائی کافکا بود. برای کودک هیچی واجب تر از رنگ و امید و شادی و بازی نیست. اما این چه ربطی به مدیر پخش برنامه های کودک ایران داشت با آن یاس فلسفی پنهان اش. بیشتر برنامه ها و کارتون ها که اغلب ساخت کشورهای کمونیستی بود درباره شخصیت های تنها و کم حرف بود که تنها دوستشان حیوانات متفکری بود که ساکت بودند اما حلال مشکلات صاحبانشان بودند. بخشی از کارتون ها هم متعلق به کشورهای شرق آسیا بودکه همگی درباره کودک-حیوان-جانوری بود که مادرشان را گم کرده بودند. این کاراکترها مسیر طولانی و پرخطری طی میکردند و دراین مسیر هر وقت به مشکلات بر میخوردند به خدا توکل میکردند و این جای خوشحالی داشت از آن جهت که این کشورها همه درباره خدا از بیخ عرب بودند(بودایی) بودند. ا ین هم یکی دیگر از معجزات انقلاب بود تا چشم ضد انقلاب در آید.!!صلا دوبلورهای ایران با هم پوز زنی داشتند که کدامیک کلمه مادر را جگر سوزتر ادا میکنند. از انصا ف نگذریم در این بین پلنگ صورتی و چند کارتون امریکایی مثل یوگی و گالبور و ..بود که مواقعی که کافکای وطنی در کمای فلسفی بود یک آدم خیری قاطی معجون برنامه ها میکرد و برای ما مثل معجزه بود(بماند پزو سرکوفت خواهر و برادر بزرگتر که " زمان شاه همه اش از این کارتون ها نشون میدادند"). اما خدا به دور روزهایی که یکی از اخترهای آسمان ولایت یا دو تا از کفتر های آستان بلاهت وفات میفرمود. همان برنامه های نهیلیستی هم قطع میشد و برنامه کودک تبدیل میشد به یک نقاشی آبدوخیاری که کسی 45 دقیقه روی آن داستان تعریف میکرد. داستان ها هم همگی در پیرمردی خوارکن یا جوانی هوسران بود که با یک حضرت(نقشش راهمیشه یک لامپ صد وات بازی میکرد) برخورد میکرد و متحول میشد و ما هم از تحول ایشان متهوع! فیلم ها وسریال های بزرگسالان هم دست کمی از کارتون ها نداشت. اصلا در ایران برنامه ها سن و سال نداشت. فیلم ها که هفته ای یکبار-با قطره چکان – به ما خورانده میشد معمولا ساخت همان برادران کمونیست خد ا پرست بود. اکثر این فیلم ها داستان پارتیزانها بود که با نیروهای اشغال گر آلمان ناز نازی(آن زمان ما هم مثل مردم دنیا اشتباها فکر میکردیم هالوکاست افسانه نیست و نازی ها خیلی خبیث! ) میجنگیدند. اصولا فیلم ها جنگی بودند و به رحتمی خدا یک هنرپیشه زن زیر 50سال در آنها پیدا نمیشد. یک یا دو برنامه ورزشی داشتیم که هر کدام هفته ای یک سا عت بودند. 15 دقیقه اول ورزش باستانی بود. این ورزش باستانی که در حق آن جفا شده و در دنیا ناشناخته مانده ؛عبارت بود از تعدادی پیرمرد شکم گنده بود که کسی با ضرب آنها را به رقص می آورد و آنها هم کونشان را به دوربین می کردند و شنا میرفتند یا میخوابیدند و یک در را بالا پایین میبردند که شایدبرای تقویت عضلات در مفید بود. بعد هم یک اشانتیونی از ورزشهای محبوب فقط در حد چند دقیقه نشان میدادند و دراین کار صرفه اقتصادی را هم رعایت میکردند مثلا صبر میکردند جام جهانی تمام شود بعد امتیاز پخش را نصف قیمت میخریدند و دو هفته بعد از اتمام مسابقات پخش میکردند. البته گاهی هم تصاویر به دستشان نمی رسید مخصوصا اگر ماهواره ای بود. من که به استکبار جهانی مشکوک بودم. اصولا در صداو سیما هربرنامه ای که قرار بود به طریق ماهواره ای دریافت شود با مشکل برخورد میکرد. این تصاویر گاهی به دست تهیه کنندگان برنامه ها نمی رسید. گاهی دیر میرسید. حتما کلکی در کار بود. آیا استکبار جهانی که خودش صاحب ماهواره بود تصاویر رابا اتوبوس شرکت واحد میفرستاد که دیر به مقصد میرسیدند؟ آیا آدرس را با شیطنت اشتباه مینوشت تا تصاویر نرسند؟ آیا از این که همکاران مجری پشمالو در تلاش دریافت تصاویر هلاک شوند لذت میبرد؟؟؟ حتما کلکی در کار بود!!!!!!! برنامه محبوبی بود که اساس آن همین تصاویر ماهواره ای بود.دیدنیها! این برنامه تصاویر ماهواره ای را که هرروز از دویست سیصد کانال دنیا شبانه روز پخش میشدند را با جرح و تعدیل اسلامی نشان میداد که انصافا هم مفرح بود. بر خلاف برنامه های دیگر مجری بشدت خوش تیپ و خوش صدایی(مدیر پخش برنامه هاگاهی خون به مغزش نمیرسید و کارهای مفید هم میکرد.) داشت. ............ادامه دارد □ نوشته شده در ساعت 7:51 AM توسط crocodile Saturday, July 08, 2006
● سالهای خاکستری دهه شصت-فصل دوم
........................................................................................2-چوب معلم گله..هرکی نخوره خله! روانشناسها معتقدند که معلم باید شبیه مادر آدم باشد. سیستم آموزشی ایران ثابت کرد که روانشناسها غلط زیادی کردند! معلم ها اگرچه مهربان و آموزنده بودند اما رفتار بسیار ترسناکی با شاگرد تنبلهای مادر مرده داشتند! فحش و عربده کشی در برابر شاگردهای شلوغ شاید کمی قابل درک بود. اما مراسم شکنجه و تنبیه در ملا عام برای آدمهای زیر 18 سال چندان معقول بنظر نمی آمد. چک و مشت و لگد و خودکار لای انگشت و خط کش فلزی و چوبی (یا چوبی با لبه فلزی!) و....گاهی کافی نبود و معلم انتظار داشت بقیه با لبخند خود روش تدریس ایشان راتایید ضمنی هم بکنند.در یکی از کلاسها معلم برای عبرت شاگرد ته کلاسی از یک صندلی آهنی استفاده کرد که البته وقتی صندلی را بالای سرش بردوعربده کشان با خطای محاسبه آنرا روی سر شاگرد جلویی فرود آورد و سر آن بدبخت را شکست. حقیقت این بود که درآمد شغل معلمی بسیار کم بود و معلمان عزیز سالها طول کشید تا فهمیدند که علت این مشکل شاگرد تنبلهای بی زبان نیستند. این بود که سالها بعد مدرسه غیر انتفاعی تاسیس کردند و خودکار را بجای لای انگشت خنگولهای عزیز به دست والدین ایشان دادند تابرایشان چک امضا کنند.(و آنها سالهای سال خوشبخت با هم زیستند!) از آنجا که معلم و ناظم و مدیر و فراش و دربان برای تربیت اسلامی ما کافی نبود(هرچند همه اش لازم بود!) سیستم کاراکتری اختراع کرد بنام " معلم امور تربیتی". این کاراکتر افسانه ای جوانکی بود که تنها تخصص اش قرآن خواندن بود یا گفتن جوکهای بی مزه مذهبی و یا شعار نوشتن با ماژیک قرمز روی مقوای بنفش برای مناسبت های ویژه! گاهی بچه ها را بعد از مدرسه برای تمرین سرود نگه میداشت و آنجا بود که معلوم ایشان در واقع" معلم امور بی تربیتی" هم هستند. بعد هم معمولادر اثر شکایت والدین ناپدید میشد. 3-مراسم صبحگاه (یا هش... پسرم! گوساله! صاف وایسا !!) شکنجه صبح زود از خواب بیدار شدن کافی نبود. برای همدردی با بروبکس جبهه و پادگان در مدرسه صبح را با " مراسم صبحگاه" آغاز میکردیم. این مراسم دشمن شکن مترادف بود با 45 دقیقه عین چماق تو صف ایستادن! مراسم با تلاوت آیاتی چند؟(حداقل 250 عدد) شروع میشد. این قسمت معمولا توسط بد صدا ترین شاگرد مدرسه و با نعره های مدام جهت انهدام قوای فکری کفار- و در نهایت هدایت ایشان- اجرا میشد.بعد آقای مدیر لیستی از کلیه کشورها تهیه و با هم مرگشان را آرزو میکردیم. این لیست همیشه تغییر میکرد و البته باید به روز میشد. مثلا اگر فرانسه به عراق هواپیما می فروخت تا یک ماه خواهرومادرش بر ما حلال بود! بعد هم نوبت ما آدمهای سراسر گناه میشد که برای سلامتی امامان وپیغمبران گذشته دعا کنیم! که همگی قبلا به رحمت ایزدی رفته اند و عادلانه تر بود که آنها برای ما دعایی چیزی میکردند!و میرسیدیم به دعای طول عمر رهبر(که این یکی 7 -8 سالی طول کشید تا اجابت شود.) پس از این مقدمات کوتاه (نیم ساعت) آقای مدیر پشمالو شروع به تعریف از رزمندگان اسلام میکرد. از اینکه چگونه یک قایق بسیجی یک ناوگان آمریکایی رو غرق کرده بود.(آقای مدیر این داستان را حدود 52 بار در یک سال تکرار کردو ما مبهوت که این آمریکای چلمن چند تا ناو دارد!). این آمریکا هم بساطی بود. نمی دانم چرا هی نیرنگ میکرد و چرا خون جوانان ما هی از چنگولش میچکید! البته نسل ما اینرا همان روزهای مدرسه فهمیدو شاید به همین دلیل بود که وقتی جوان شدیم "بای نحوا کان" خودمان را جر دادیم تا برویم آمریکا که خونمان را بچکاند.یک جور اهدای خون داوطلبانه! پایان صبحگاه البته هنری بود. ما همگی سرودی میخواندیم که سمفونی آن سالها بود. - سمفونی قبض روح (یا بتهوون! خر گازت بگیره!) دراین سالها یک مسلمان ناشناس که بسیار تحت تاثیر قطعه کرال سمفونی 9بتهوون بود اما میدانست که وی کافر و بت پرست بوده سمفونی عربی نوشت که ما در صبحگاه میخواندیم. این قطعه که حدود 5 دقیقه بود با "انجزه" شروع میشد وبا "اکبر" تمام میشد مرکب بود از کلمات رمزی به عربی که کسی به ما یاد نداده بود اما چون ما چشممان کور بود باید آنرا میدانستیم. لازم به توضیح است که ما آن هنگام کلاس 1 یا 2 بودیم و مثلا 6 ماه طول میکشید تا جمله "بابا حال ندارد" را یاد بگیریم. ما هم به اجبار هرشب اخبار را میدیدم تا شعر مربوطه را تا حدی تقلید کنیم. □ نوشته شده در ساعت 10:39 AM توسط crocodile Friday, June 30, 2006
● سالهای خاکستری دهه شصت-فصل اول
........................................................................................زندگی در خارج از ایران تا حدی به آدمی فرصت می د هد که خودش را با مردم دنیا مقایسه کند. اگرآدمهایی که کودکی –نوجوانی یا اوایل جوانی خود را در دهه 60 گذرانده اند را هم نسل خودم بنامم ، نسل ما اصولا معتقد است که یکی از بدشانس ترین های تاریخ بوده است. شاید این برداشت دقیق نباشد. هر نسلی ناکامی های خودش را داشته وشاید این خود محوری و خودخواهی ذاتی ماست که این گونه می بینیم. اما وقتی به همنسلانم نگاه می کنم در همه ما چیزهایی هست که نمی توانم آنرا به حساب حوادث تاریخ نگذارم. در همه ما گمشده ای هست که شاید امید یا میل لذت بردن از زندگی است. سردرگمی –بی حوصلگی –منفی بافی-بدبینی-عصبیت-حرص موفقیت-…. من نه ازجامعه شناسی چیزی میدانم نه از روانشناسی! ولی شاید اگر حوادث ساده را کنار هم بچینم و با این بهانه بلند فکر کنم یک بار برای همیشه ریشه انرژی های منفی را پیدا کنم و اگر درمان پذیر نبود حد اقل با آنها کنار بیایم. اسم این کولاژ ذهنی را می گذارم " سالهای خاکستری دهه شصت" 1- آغاز مدرسه- همشاگردی سلام.... دست تو جیب بابام من در هفته اول جنگ مدرسه را شروع کردم. اولین جشن تولد مهم من-6مهر59- بعلت شروع جنگ تعطیل شد. موقع شمع فوت کردن هم هواپیمای صدام برای عرض تبریک بمب آورد. شمعها و چراغها خاموش شد و من یاد گرفتم که در زندگی گاهی دیگران شمع آدم رافوت می کنند. مدرسه بر خلاف تصور جای قشنگی نبود. همه دیوارها خاکستری بود . میشد برای مضحکه بعضی را رنگی کرد که جواینقدر افسرده نباشد(چندین سال بعد مهدکودکی دیدم با دیوارهای رنگی و اینرا آنجا فهمیدم). بچه ها همه روپوشهای یکرنگی میپوشیدند تا بعدها برای سربازخانه آماده باشند. همه هم باید از دم کچل میکردند!!میتوانستی جمعه ها مو و ناخن ات را کوتاه کنی یا یادت برود و شنبه کتکش را بخوری! خلاصه حق انتخاب همیشه داشتی!! بگذارید از نظام پیشرفته آموزشی هم کمی بگویم. در راس هرم مدرسه "آقای مدیر"بود. ایشان معمولا جوان 20 تا 30 ساله ای بود که حتما باید حزب اللهی بود. کت سبز بدرنگی میپوشید و همیشه(حتی موقع ریزش برف) دمپایی به پا داشت تا موقع نماز راحت باشد. از آنجا که اسلام به آموزش و پرورش اهمیت بسیار میداد وایشان هم همینطور گاهی شش ماه مدرسه را به امان خدا ول میکرد و جهت اخذ مدرک شهادت راهی جبهه میشد و هر بار دست از پا درازتر برمیگشت. البته ملالی نبود! چون در سیستم آموزشی همه چیز پیش بینی شده بود ایشان را دستیاری بود دستیارها! آقای ناظم...در روایات هست که ناظم کسی است که بدون خط کش آب هم نخورد. وی که بدون خط کش دیده نمیشد(شاید بی خط کش تعادل اش را از دست میداد.......مثل بندبازها!) معمولا در زنگ تفریح دنبال بچه شیطون ها میکرد و برایشان اسم میگذاشت. توپولوف – مفت خور- حمال و الخ... اعصاب خرابی داشت و صدایی نکره! تنبیه ها را عادلانه توزیع میکرد و شعار ها را کنترل... و اما معلم! ....................... ادامه دارد □ نوشته شده در ساعت 11:22 AM توسط crocodile Friday, June 23, 2006
● بنظرم نوبت من شده...!!
........................................................................................وقت تعطیلی این وبلاگ رسیده....!! اما دلم نمی آید قبل از رفتن به این نیاندیشم که ما(من و هم نسلانم) چرا به اینجا رسیدیم توهمی داشتم از چاپ کتابی از خاطرات اجتماعی -نه شخصی- ام که عنوان موقتش"سالهای خاکستری دهه شصت" بود که به کتابخانه هدیه می کردم کتابخانه ای که همه کتابهایش مجانی و همه نویسندگانش ناشناس بودند در روزهای آتی سعی میکنم اینجا چاپش! کنم که حکم وصیت نامه وبلاگی هم داشته باشد فقط مجبورم که یکی از اصول خودم را که "کوتاه نوشتن "است کمی نقض کنم یکبار و آنهم آخرین بار ............... □ نوشته شده در ساعت 8:58 AM توسط crocodile Monday, June 19, 2006
● ایراد از زندگی نیست! ایراد از زندگی کردن ماست!
........................................................................................من همیشه زندگی را مثل شطرنج بازی کرده ام!برای هر حرکتش کلی فکر کرده ام! همه حرکتهایش را آنالیز کرده ام! اما زندگی را باید مثل تخته نرد بازی کرد تاسی ریخت..براساس تاس بازی کرد..و گذاشت زندگی بازی اش را بکند..بعد هم کمی بازی اش را سنجید و دوباره تاسی ریخت و از نو......! کمی جدی و متفکرانه ..کمی تخمی و الله بختکی.....! شاید ذات بازی باید مهمتر از نتیجه اش باشد □ نوشته شده در ساعت 6:54 AM توسط crocodile Saturday, June 17, 2006
● گهی زین به پشت و باز گهی زین به پشت!
........................................................................................یه عمر ما پرتقال پوست کندیم یه دفعه هم بذار اون بکنه....! اصلا این تیم ما خوبه! بازیکن هاش هم خوبن(بابا ماشالله خوش تیپ اند)!مربی اش هم خوبه!(فقط زیاد ایران مونده نیمه مربی ها رو از ایرانی ها یاد گرفته که برینه !) فقط رییس جمهورش بده! □ نوشته شده در ساعت 9:28 AM توسط crocodile Monday, June 05, 2006
● خلعت عاشقی مان برداریم.....راه صحرا بزنیم که بدانند همه کم داریم
........................................................................................بقچه و کوله و سازبرگیریم...و به دریا بزنیم چند جعبه الکل..دوسه تا نوشابه......جوجه های خوش رنگ..سیخ و ماهی تابه به بیابان که رسیدیم بکنیم با کف دست خار خار اندیش را و بیاندازیم آتش دل هر درویش را دلمان خوش باشد ...که زمین خر نشود..شعر مان نعره و عرعر نشود... آفتاب هم برود...عطش و سوز و بلا درد مکرر نشود بکنیم با آواز همه جوجه ها خواب..که نفهمند به ساعتی بگردند کباب دهل و ساز زنیم..زیر آواز زنیم... کمکی شوشتری...نم نمک ترکی گاهی طبری لب آبی-که نه انگار سرابی-بنشینیم خیره به شن و بدین سان دوسه سالی در خواب تا که بیدار شویم...عارف وسالک و دلدار شویم بوسه بر خاک زنیم...رهبر صد خر بیمار شویم ........................................... ........................................ خودآموز سالک-(for DUmmies) بوقرناتیز کوراکودیل □ نوشته شده در ساعت 2:16 PM توسط crocodile Tuesday, May 16, 2006
● قانون فقط به درد دو دسته می خورد:
........................................................................................آنها که آنرا می نویسند و آنها که آنرا می شکنند □ نوشته شده در ساعت 2:26 PM توسط crocodile Thursday, May 11, 2006
● صبح باران زده را
........................................................................................غرقه موری بر برگ دیده بود انگار در رویای خویش ............... از هایکوهای ننه تمساح □ نوشته شده در ساعت 6:06 AM توسط crocodile Wednesday, May 03, 2006
● اورکات هم دردی از ما دوا نکرد!
........................................................................................شد عکس یه سری آدم که یه سری دیگه بهشون اعتماد دارند! یه سری آدم که پیدامون کردند و یه سری که ما پیداشون کردیم....بعد یه مدت هم نه ما دنبال کسی گشتیم و نه کسی دنبال ما همه شدیم شکار یه سری برزیلی که تو هر جایی هر چی میخوان به زبون خودشون می نویسند(به بیضه مبارک هم نمیگیرن که کسی میفهمه یا نه! ای بابا ! چه دل خرسندی داشتیم ما! !!!!!!!!!!!!!!! اورکات نمه نه؟؟؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 2:12 PM توسط crocodile Tuesday, April 18, 2006
● سایه های قفس راه راه نیست! سایه ها رنگی نیست..آنها را نمی بینی مثل خود قفس...قفس را بزرگ هم میسازند..وقتی نیمه شب از خواب میپری و سرت درد میکند میفهمی که به قفس خورده.. شاید جلوی بلند پروازی ذهنت راگرفته..قفس را نمی خرند ...پیدا هم نمی کنند..قفس فقط هست ...همیشه بوده..
........................................................................................هرازگاهی هوس میکنی که قفس را بشکنی...یاشاید رنگش کنی ..خواب و خوراکت را خرجش میکنی اما حتی پیدایش هم نمی کنی! فقط میدانی که هست!سایه هایش کمی پیداست..البته که آنها را انکار میکنی! بی قفس بودن را تجربه نکرده ای...پس دوستش می داری به اجبار و از انکار به قفس ..به سایه هایش .. به شکستن دیگر فکر نمی کنی...فقط همه جا حملش میکنی قفس را چون پیتر هر روز سه بار پیش از خروسخوان انکار میکنی....! ""نه!!!!قفسی در کار نیست!!!!! همه را از خودم ساخته ام "" □ نوشته شده در ساعت 3:24 PM توسط crocodile Wednesday, April 12, 2006
● خداحافظی آیا چاره کار است؟ پس چرا نساختند سلامها را بی خداحافظی؟شاید خداحافظی باید در زمستان باشد نه اول بهار ...و آیا گم خواهد شد به زیر سهمگینی برف؟؟؟
........................................................................................شاید گریه نباید کرد؟ آنهم به دیاری که گریه گم میشود بزیر چرخهای شکننده روزمرگی؟اینجا شاید هر بهار را باید به خداحافظی آغازید ................!و □ نوشته شده در ساعت 12:08 PM توسط crocodile Tuesday, April 11, 2006 ........................................................................................ Thursday, March 30, 2006
● دور میز بشینیم و مسابقه بذاریم هر کی شرابش رو زودتر تموم کنه بیشتر حرف بزنه. بعد گیلاس هامون رو تو سر هم خورد کنیم و با سرو روی خونی بپریم تو خیابون دنبال سوسک های مادر مرده تا از ترس یا سکته کنند یا پرواز .بعد غروب که شد دلمون بگیره و برگردیم خونه ببینیم خونه رو شیشه خورده برداشته و سوسک ها بقیه شراب ها رو خوردن و دارن آینده بشریت رو رقم میزنند. ما هم رومون کم شه و چهار زانو بشیینیم با احترام به حرفاشون گوش بدیم و با سر هی تاییدشون کنیم. بعد اونا مست کنند و دنبال ما بیافتن تو خیابون تا اینکه سحر بشه و اونا دلشون بگیره و برگردن خونه . ما هم خسته و خاک آلود و خون آلود بریم سر کار برا یه لقمه نون حروم ! هی هم نگیم زندگی چقدر یکنواخته.!!!!!!!!!!.........و.وو.وو
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 2:09 PM توسط crocodile Thursday, March 23, 2006
● لطفا مرا گازنگیرید ...! فکر دندانهایتان باشید. تنها نیایید حوصله تان سر میرود بادوستانتان بیایید اینجا اما نه!
........................................................................................کمی آنطرفتر از خانه من... آهان...! آنجا را وقتی سرم گیج رفت پیدا کردم ...بچه ها را نترسانید...بزرگها را بترسانید کمی مواظب من باشید...خطرناکترم گاهی!به چیزهای سفت معتقد نمانید..سرتان زودتر گیج می رود! البته کمی آنطرفتر از خانه من جایی هست که زمین بخورید..آنجا شکافهای زمین جای همه کرمهای خاکی را ندارد ..دیگر کرمهای همسایه تان را نیاورید ...حیا کنید..بیحیا بدنیا آمده اید بیحیا از دنیا نروید..اگر هنوز دندانهایتان میخارد یواشکی-طوری که نفهمم - مرا گاز بگیرید!.. گفتم که : لطفا مرا گازنگیرید !!!!!!گگگگگگگ □ نوشته شده در ساعت 2:12 PM توسط crocodile Monday, March 20, 2006
● اصلا مهم نیست که روز عید باید کار کنم..!
........................................................................................اصلا مهم نیست که امسال از پارسال بهتر باشه اصلا مهم نیست که امسال کی بمب اتم سرکی میزنه اصلا مهم نیست که بزرگترهام اونطرف زمین اند و دید و بازدیدی در کار نیست اصلا مهم نیست که مغزم می خاره و نمی دونم موقع تحویل سال باید چه دعایی کرد اصلا مهم نیست که دیگه عید فقط یک روز عادی بین روزهای دیگه است! مهم اینه که وسط این شلوغی وحق هسته ای-تخمی و اکبر گنجی و جرج کلونی و عربده رئیس و قسط ماشین و جانی واکر و سردرگمی آینده و .....هنوز میشه تو یه لحظه خیره شد به ساعت و از سوراخ اوزون ردشد و به گذشتن از کنار خورشید فکر کرد و بی تکلف دستی براش تکون داد... ....................................... ................................... بر چهره گل نسيم نوروز خوش است در صحن چمن روي دلفروز خوش است از دي كه گذشت هر چه گويي خوش نيست خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است □ نوشته شده در ساعت 8:48 AM توسط crocodile Thursday, March 09, 2006
● اندر حکایت مجاهد هموطن و !will of God
........................................................................................................ پسرم مشنگ قلی! خوش اومدی به امت ! اومدی به جمع احمق ها سرت سلامت تو که فلسفه می خوندی و روانشناسی؟ قرار بود درمون کنی نه که به عقل بشاشی؟ حالا که زندون میری با خلافهای نازناز هلشون بده تو بهشت اینقدر نخوابند تاقباز!؟ پدرومادرت رو بگو که طفلکی ها بچه رو بزرگ کردن وسط اجنبی ها؟ چه خوبه ماشین گنده ای برات خریدن؟ چه خوبه توتربیت تو حسابی ریدن؟ دم چهارشنبه سوری موقع آتیش بازی ماشین رو آتیش کردی زدی به پای قاضی؟؟ ولی خوب شد که اراده خدا رو دیدیم؟ کافرا زنده موندن به ریش تو خندیدیم؟؟ نمی دونم این خدا کدوم ورا گم شده به هرچی کور و کچل کاراش رو هی سپرده؟ ............... □ نوشته شده در ساعت 1:48 PM توسط crocodile Wednesday, March 08, 2006
● این همش حس نوع دوستی ایرانی هاست که تا دعوا میشه خودشون روفراموش میکنند و برای خواهر و مادر هم شغل پیدا می کنند
........................................................................................والا چی میتونه باشه..؟ □ نوشته شده در ساعت 12:55 PM توسط crocodile Monday, March 06, 2006
● صدای پای بهار داره میاد
........................................................................................باور کنید..........!!! امروز صبح به نغمه شاد پرنده های مست بیدار شدم بعد خرامیدم به لب پنجره پنجره رو باز کردم و هرچی فحش خواهر ومادر یادم بود بهشون دادم ................! بعد هم اومدم عین کنده درخت زل زدم به ساعت تازنگ بزنه <<<<<<<<<<< گنجشک ها هم که از فارسی هیچی نفهمیده بودند به کارشون ادامه دادند.............................................. >>>>>>>>>>> □ نوشته شده در ساعت 2:09 PM توسط crocodile Tuesday, February 28, 2006
● مدتهاست چیزی سر زبانم هست که نگفتم
........................................................................................شاید زبانم هم ازاین سنگینی زخم شده شاید!!! □ نوشته شده در ساعت 3:50 PM توسط crocodile Tuesday, February 07, 2006
● خانه ام تاریک نیست ..........!
شمع ها نزدیک نیست جسته ام نوری به راهی کوچه ای راهها و کوچه ها نزدیک نیست □ نوشته شده در ساعت 3:47 PM توسط crocodile
● چه کسی کاشته ؟؟
درختان گوشه جاده را هم قد و یکسان ؟؟ باغبان مزدگیر زندگی این گونه نیست ........... از هایکوهای ننه تمساح □ نوشته شده در ساعت 3:44 PM توسط crocodile
● امیدم به چراغ خیابان است....!
........................................................................................تلفن کردم :" همه چراغها راس ساعت 7 صبح خاموش می شوند " به چراغ دورتری خیره می شوم شبی بارانی است....حق بدهید ...مه بیشتر است سیاهی بیشتر است به چراغ افروزان شهر تلفن میکنم :" همه چراغها راس ساعت 7 صبح خاموش می شوند "...... امیدم به چراغ کدام خیابان است....؟ □ نوشته شده در ساعت 3:37 PM توسط crocodile Thursday, February 02, 2006 ........................................................................................ Tuesday, January 31, 2006 ........................................................................................ Wednesday, January 25, 2006
● میشه قهوه رو خورد و به خیابون زل زد !
یا میشه خیابون رو خورد و به قهوه زل زد....! بعدش دختر همسایه بیاد با ماهی تابه ..جلوی مردم محکم بزنه تو صورت آدم بعد تو بگی : what?? اون هم معذرت خواهی کنه به زبون هندی که تو رو با شوهرش اشتباه گرفته تو هم نفهمی و با درد خودت رو به تعجب نکردن بزنی و بهش قهوه تعارف کنی اون هم بره و ماهی تابه اش رو جا بذاره میشه این ها هم اتفاق نیافته ! ولی قهوه رو که نمیشه نخورد ...............! □ نوشته شده در ساعت 3:19 PM توسط crocodile
● 1-بوسنی از هرزگوین قشتگ تره چون از اسمش معلومه
........................................................................................2- هرزگوین ازبوسنی بهتره چون اسمش پیچیده تره پس همینطور آدمهاش 3-بوسنی وهرزگوین دوتا جزیره اند که عین بولک و لولک تو اروپا گم شدند 4- بوسنی هرزگوین یه اصطلاح ترکی یه که ارمنی ها بکار میبرند ........................ ........................ چون کسی این گذاره ها رو رد نکرد پس همه شون درستند □ نوشته شده در ساعت 3:11 PM توسط crocodile Thursday, January 19, 2006
● بی هوده سری و هوده خواهی هردو به سرم خفن کلاهی ...!
........................................................................................از نصایح خفن قوش طبیب به ابوقرناتیز کوراکودیل □ نوشته شده در ساعت 6:07 AM توسط crocodile Monday, January 09, 2006 ........................................................................................ Thursday, January 05, 2006
● خشکی مغز تورا
........................................................................................کرمهای لب جو بعد مرگت میخوانند همچون شعر نو ............ از هایکوهای ننه تمساح □ نوشته شده در ساعت 12:27 PM توسط crocodile Wednesday, January 04, 2006
● "بنگاه معاملات الکی باز کرده
........................................................................................میگن وضعش اونقدر توپ شده که هر سه باری که خودکشی کرده با آژانس رفته بیمارستان مدتی هم هست که عینک نمیزنه لنز میزنه که دخترها رو بهتر ببینه (عوض اینکه برا دخترها لنز بخره که اقلا ببیننش.( " یارو میگه: کروکدیل همه دوست دارن تو هم دوست ؟ میگم :ای بابا ! من فقط پوست دارم □ نوشته شده در ساعت 1:36 PM توسط crocodile Friday, December 16, 2005
● آهای مردم دنیا .....!
........................................................................................بیایید همه دستهای همدیگر را بگیریم بعد بپیچونیم تا همه از درد داد بزنیم بعد دستها رو ول کنیم بریم سر کارامون یه ورزشی هم کردیم □ نوشته شده در ساعت 5:03 AM توسط crocodile Tuesday, December 06, 2005
● آقای اسراییل!
........................................................................................اگر به تاسیسات اتمی ایران حمله کردی یه جوری بکن که تاسیسات سالم بمونه و اون حلقه انسانی دورش نابود شه آره عمو جون □ نوشته شده در ساعت 9:26 AM توسط crocodile Monday, December 05, 2005
● اگر اسلام منع شراب نکرده بود تاریخ شعر ایران رنگ دیگری داشت
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:13 AM توسط crocodile Tuesday, November 29, 2005
● زمستان سردی است نه چندان!
........................................................................................قنبرک زده پشت پاییز خرسهای قطبی دربدر دنبال برف عربده می زنند مادر بزرگ نوه هایش را پیچیده تو جوراب که اگر سرد شد گرم بمانند چه میشود کرد ؟ جنوب است دیگر ! □ نوشته شده در ساعت 1:00 PM توسط crocodile Monday, November 21, 2005
● از فرستنده ها درخواست میشه به بیننده ها دست نزنند
........................................................................................مگه خودتون گیرنده ندارید ؟؟؟ دهک !!!!! □ نوشته شده در ساعت 10:21 AM توسط crocodile Tuesday, November 15, 2005 ........................................................................................ Tuesday, October 25, 2005
● فراموشتم کردم که هستی.........تو که ژنده پوشی و مستی..
........................................................................................کژمژ میرفتی راه صاف را..گم کرده بودی کوه قاف را! دود میکردی دود سفید..شعر میخواندی شعر امید!!! گرفته بودی ما رو!.!!!!!!!!! کاسه گذاشته بودی برای پول...جیرینگ جیرینگ میکردند سکه های نامعقول.. کت پاره میپوشیدی انگار......خواب خوش میدی انگار........ بخت و اقبال پس چی شد؟........ما خواب بودیم دنیا مال کی شد؟؟؟؟؟ دنباله حرفهای قدیم ...به لبت سکوتی دوخته بودی با لحیم "سروصدا اما چاره نیست...عاشقی پینه این کفش پاره نیست" آواز میخواندی نامفهوم....عسل میفروختی شاید هم موم!!! سکه ای برات انداختم..اخم کردی خودم را باختم! سکه آیا کم بود؟؟ اخم ات آیا عکس غم بود؟؟ شاید اما فهمیدی؟؟ گول زن ناشی بودم رنجیدی؟؟؟ من و تو عکس یک قابیم..قاب ها خالی اند ما خوابیم! مانده ایم چار چنگول آویزان...لنگ ماندن خوش کرده مهمان جای ما ها اینجا نیست..دور هم همینست حاشا روا نیست... سکه هایت را قسمت کردی.....دعا کردی ..لعنت کردی سرت را چرخاندی به سویی دیگر...من هم خرامیدم به کویی دیگر. □ نوشته شده در ساعت 3:32 PM توسط crocodile Tuesday, October 11, 2005
● بدترین باری که مردم وقتی بود که تو سربالایی ترمز بریدم ونفهمیدم کدوم کامیون زیرم کرد
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 3:44 PM توسط crocodile Saturday, October 08, 2005
● دوست عزیز آفریقایی
........................................................................................که نمی تونم اسمت رو تلفظ کنم از این که همسرت سقط شده و تو مجبوری همه پولهاش رو که چند میلیون دلار هم هست به یک نفر بدی و اون قرعه هم از طریق ای-میل به من افتاده خیلی ممنون! از اونجایی که در سبقه تاریخی زندگی من از این اتفاقات نیافتاده و حالا هم حس سنت شکنی نیست! بیا و بجای فرستادن پول برای من همه اش رو بده به همسایه هات که دارن از گشنگی و ایدز میمیرند قربونت! بچه رو ببوس □ نوشته شده در ساعت 5:15 AM توسط crocodile Friday, October 07, 2005 ........................................................................................ Friday, September 09, 2005
● نگو که عجیب نیست
به سرزمینی که روزگاری طلا آبادش کرد زنان نقره می آویزند □ نوشته شده در ساعت 2:07 PM توسط crocodile
● پیرمرد سیاه با موهای مجعد سپیدش ....چشمک میزد به خورشید ..شاید هم کمی لبخند
........................................................................................چاله را که کند گل را که از ترس سرش را به زیر انداخته بود بغل کرد و در چاله گذاشت پیرمرد بیل اش را برداشت و ناپدبد شد گل اما سرش را بلند نکرد پاییز دارد می آید و انگار همه میخواهند عجیب باشند □ نوشته شده در ساعت 1:59 PM توسط crocodile Monday, August 15, 2005
● مهمونی حاج قربون بود...سنه 1945
........................................................................................گفتند هرکی هر چی دستشه بذاره زمین بیاد مهمونی خلبان هم که خیلی وقت بود مهمونی نرفته بود بمب اتم رو که دستش بود پرت کرد و رفت دده! □ نوشته شده در ساعت 3:05 PM توسط crocodile Saturday, August 06, 2005
● We shall not cease from exploring
........................................................................................and at the end of our explore, we will return to where we started And know the place for the first time. ................ T.S.Elliot □ نوشته شده در ساعت 2:28 PM توسط crocodile Tuesday, July 19, 2005
● "بچه جون نکن! چشات رو نمال! دستت میکروب داره"
........................................................................................"نکن مامان! دستت رو نکن تو دهنت" "دستت رو نکن تو گوشت پرده گوشت پاره میشه" "نکن بچه!! دهک!!! دستت رو نکن تو دماغت عیبه؟!!!!!!!" " خجالت بکش بچه؟؟ دست نزن به اونجات؟؟!" -- مامان من ده تا انگشت دارم...پس باهاشون چیکار کنم؟؟؟؟؟ مادر چند لحظه فکر کرد..چون جوابی نداشت ساکت به افق اشاره کرد... بچه هم مثل اون با انگشتش به افق اشاره کرد عکاس برای ثبت این لحظه در تاریخ یک عکس گرفت.......... .................................................................. .................................................................. فیلم عکاس سوخت ..مادر آلزایمر گرفت و بچه بزرگ شدواین صحنه در هیچ جای تاریخ ثبت نشد مگر در انگشت بچه □ نوشته شده در ساعت 3:50 PM توسط crocodile Saturday, July 16, 2005
● "کرگدن ها تنها سفر میکنند"
........................................................................................سایه های میله زندان نیست ...چروک صورت ترک حقیقت است که میترکند سنگان صلب به عظمتش خط افق زیباست نه زانرو که دوراست..بدان سبب که دست نیافتنی است قصه ایمان نیست غصه تردید هاست و لرزش لغزش ها شامگاهان بادها موهوم تر می وزند و شیاطین خبیثانه تر می خندند.. و کو که بازداردشان از جشن و سرور؟ و ندانستیم اما چه کسی دنیا را هماره پسندیده به کام ایشان؟؟ آنکس که نترسید از غور به دریای عمیق و نه از شدت موج..... و نپسندید لباس عافیت به بهای دست شستن از غم تصلیب مسیح! که کجا ماند خط خط سایه های بند این لباس را؟ د رکنج خلوت تاریکی حفره..خلقت نور نیست کم معجزت!!!!! نیست ارزان حک نام خویش بر سنگ خارای ذهن مردمان همیشه خواب ....................! بگذار که خاموش باشند ادمیان که آدمیان به تاریخ کرور کرور اند و مردان اندک (شاید چند صد) بگذار که خوشبخت بمانند سعیدان که در کرکر خنده هاشان شاید پنهان کنند سوزش سرمای حسد را وبمان دست نیافتنی چو گنجی ناپیدا بر بستر نمور این خاک فرسوده که یک مرد گنجی به از صد هزار ! □ نوشته شده در ساعت 8:06 AM توسط crocodile Tuesday, July 05, 2005 ........................................................................................ Saturday, July 02, 2005
● دو تایی بمونیم تو جزیره!
دراز بیافتیم رو شن ها! بعد بفهمیم رابینسون کروزو هم تو جزبره است! کون لخت بپره از کوه پایین و شروع کنه نیچه بازی در آوردن ....ما هم با آجر بزنیم تو سرش که آرامش صدفها رو به هم نزنه! بعد هم چوبها یی که برا علامت دادن به کشتی ها میسوزونه قایم کنیم تا کشتی ها عوضی برن و ما بخندیم...... □ نوشته شده در ساعت 4:52 PM توسط crocodile
● دسته جمعی ول کنیم بریم بیابون!
........................................................................................خارپشت بکاریم ! خارپشت هایی که بهار لبخند بزنند و تابستون خار پرت کنند به سرو صورت رهگذرها پاییز ها لبخند بزنند و زمستون ها بخوابند! □ نوشته شده در ساعت 4:41 PM توسط crocodile Monday, June 27, 2005
● چشمهام کمی ضعیف شده ..دورترها رو تار می بینه!
........................................................................................عینکم رو برداشتم. حوصله دیدن دورترها رو نداشتم. مثل همه در دیدن نزدیک ها مشکل نداشتم. البته شاید! نه قهوه تلخ تر از همیشه بود نه دهنم شیرین تر از همیشه..شاید هم فقط تلخی یک عصر همیشگی یکشنبه بود. گفتم " نقاشی بلد نیستم" گفت" عیبی نداره! خط خطی کن. فقط باید قاب رو پر کنی" گفتم " چی؟" گفت" وقتی پر شد خیلی مهم نیست هر خط چه مفهومی داره!!" گفتم "برا دل خوشی من اینا رو میگی! نمیشه " گفت" شده! میشه !!" یک خط آبی کشیدم.با یک قرمز عمودی...زرد اریب با یک ضربدر سبز. گفت" دیدی؟ خیلی هم بد نیست" خیلی هم بد نبود. چند لکه رنگی هم اضافه کردم.دایره های نارنجی...لکه های بی نظم طوسی. رنگ های بی پیرایه امیدوار کننده... گفت که خوب شد! که کار داره و باید بره..همیشه همینو میگه. خوب نگاه کردم. بنظر متعادل و قشنگ می اومد. وسوسه شدم با عینک نگاهش کنم. وقتی عینک زدم یه هو خشکم زد! پرده یکباره سیاه بود. هیچ رنگی پیدا نبود! نفهمیدم همه لک های رنگ وارنگ با اون خطهای متناسب چی شدند. شاید خاصیت پرده این بود! و مثل همیشه رنگهای من چیزجدایی از پرده بودند. عینک دوربین ام رو زدم کنار. نمی خواستم پرده رو همش سیاه ببینم! هر چند دیگه به چشم نزدیک بین هم رنگها قابل تشخیص نبود. پرده رو پاره کردم. رفتم که بسپارمش به سطل آشغال. غریبه ای پرده سیاهش رو پاره میکرد تا بسپاره به سطل آشغال. چیزی برای سرزنش کردن باقی نبود یا کسی. شاید هم فقط تقصیر یک عصر همیشگی یکشنبه بود و یا شاید تقصیر عینک! □ نوشته شده در ساعت 4:06 PM توسط crocodile Saturday, June 25, 2005
● تبریک به احمدی نژاد که مدرک دکتراش فحشی یه به هر کی دو کلاس درس خونده……
........................................................................................تبریک به اونهایی که رای ندادن و حالا می خواهند نافرمانی مدنی کنند !!!! البته اگه الان بیضه اش رو دارند!! تبریک به الله کرم به ده نمکی به شریعتمداری که باید وزارت کشور-فرهنگ و اطلاعات رو بین خودشون تقسیم کنند تبریک به پهلوی ها..به رجوی ها به زنگ زده های سیاسی که حالا راحت تر در گوش بوش می خونن که حمله به ایران رو جلو بیاندازه تبریک به اونها که به قضا قدر کولی مفتی می دن تبریک به چفیه دارها…. به پشمالوهای عقده ای ….به روضه خونها…. تبریک به گشنه هایی که باز با بوی غذا گول خوردن تاچند سال بعد بفهمن چی خوردن ؟؟! تبریک به کروکدیل که حالا میتونه خبرهای سیاسی رو ول کنه و برگرده به دنیای سورئالیستی خودش که تو اون نه کسی حرفهاش رو می فهمه و نه می خونه تبریک به ارابه بیرحم تاریخ که یک بار دیگه با پوزخند از رو همه ما رد شد…. □ نوشته شده در ساعت 11:17 AM توسط crocodile Wednesday, June 22, 2005
● اکبر ذلیل مرده ؟؟؟!!!!
........................................................................................تو خواب هم میدیدی من مجبور شم بهت رای بدم ؟؟؟؟؟ رایم کوفتت بشه !!!!! □ نوشته شده در ساعت 4:19 PM توسط crocodile Tuesday, June 21, 2005
● وصف الپشم
........................................................................................در اصطبل را چون باز کردند....... طرفدارانت حرف آغاز کردند که به به شهردار پشم فغفور!....... شود گر خواب باشی رئیس جمهور تو گفتی که دموکراسی هم زشته...... روا نیست اینها این حرف مفته بگفتندت که ابن پشم باشی....... که با تقوا و دور از حشم باشی ولی هر کس که رویت را بدیده........ نماز خوف خوانده و رمیده ! اگر خرس و کلاغ و عنتر و مار......... بیامیزند گردی تو پدیدار رها کن تخت را برگرد جنگل...... مباد فرزند آدم با تو کل کل تو دیدی چون که هالیوود و افرنگ..... دراکولا بسازند زشت و خوش رنگ تو هم شاید بیاری شانس مفتی...... چطور شد ؟؟خوشگلی؟ گردن کلفتی؟ تو گفتی که جماعت کور هستند؟...... زعقل و فهم کلا دور هستند؟ حیا کن بی خیال شو طفل خنذیر..... تو بالایی نباشی باش در زیر تو چون چند بار پارس سگ شنیدی....... خوشت آمد بگفتی پس تو اینی زریش و پشم و بوی تند جوراب...... خفه کردی تو نصفی نصف در خواب تو بن لادن شدی ای جوجو آخوند...... چو پر کردند جیبت لیره و پوند همونجا ها بمون تو سطل آشغال...... که ایران مر نگردد ملک دجال □ نوشته شده در ساعت 7:56 AM توسط crocodile Wednesday, June 15, 2005
● کروکدیل رای میدهد!
........................................................................................نظر به اینکه از خودمون خسته شدم که پشتکارنداریم و دوست داریم با همه چیز قهر کنیم.. نظر به اینکه هنوز خیلی ها نمی دونند مردم از دو چیز متنفرند:رضا شاه –حزب اللهی چه برسه به ترکیبش! نظر به اینکه توله هایی که دنبال هاشمی لیس لیس میکنند منو یاد بچه مدرسه های دوران هیتلر می اندازند! نظر به اینکه رضا خاتمی کم مونده به رهبر فحش خوار مادر بده که خیلی می چسبه نظر به اینکه اگه احمدی نزاد رئیس بشه همه مون رو زنده زنده می خوره نظر به اینکه من به خاتمی رای ندادم چون حدس می زدم چی میشه ولی الان نمی تونم حدسی بزنم واین هیجان انگیزه نظر به اینکه اگه چیزی بهتر نشه شاید بدتر هم نشه نظر به اینکه تحریمیون بالاخره نگفتن آ خرش چی میشه نظر به اینکه ......... نظر به اینکه معین از هیچی بهتره دبیر انجمن خزندگان اصلاح و طرب = شایعه تعلق احمدی نزاد به این گروه کذب محض است. همچین جونوری رو فقط آدمها می تونن بار بیا رن! □ نوشته شده در ساعت 12:53 PM توسط crocodile Thursday, June 09, 2005
● همه یادگارها رو فروختم....دمپایی های پاره رو که گز کرده بودند کوچه های خیس رو...نون های خشک جامونده از اره دندونها ....همه صد سالگی مادر بزرگ رو دادم رفت قاطی سماور ورشو و استکان کمر باریک و نعلبکی گل سرخی اش...
........................................................................................پیرمرد خنس قاپید صندلی شکسته ای که پنهان میکرد شکستگی کمرش رو پشت بهانه موریانه پیرمرد با اون ریش بلندو ابروی کلفت و بوی بد دهنش همه رو چید روی تابوت متحرکی و با جیر جیر چرخش پاک کرد خاطرات مردم رو وسط یک ظهر داغ تابستون...... همه را برد و در ازاش نمک داد! داد زد با صد شعف: " نون خشکی نمک !!" شوری آیا بود شایسته آن همه شبرینی! هیهات... □ نوشته شده در ساعت 3:58 PM توسط crocodile Saturday, May 21, 2005
● روزي که نگاهمان تلاقي کرد
........................................................................................کجا بود افسري که بکشد کروکي اش را........ از هايکوهاي ننه تمساح □ نوشته شده در ساعت 4:14 PM توسط crocodile Tuesday, May 10, 2005
● ساعت ديواري که خواب رفت ديوارنتونست خودش رو سرپا نگه داره ....افتادروي صورتم... صورتم هم ازهمه جا بيخبر چسبيد به ساعت ديواري ..ساعت ديواري هم که تاحالا منو ازنزديک نديده بود زحله ترک شد وشروع کرد به جيغ وداد.... منم از خواب پريدم رفتم سرکار......
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 3:06 PM توسط crocodile Thursday, April 21, 2005
● تعداد بچه هايي که تو هفته اول مدرسه سر کلاس شاشيدن از تعداد دوستاني که تو 9ماه اول مدرسه پيدا کردم بيشتر بود.....هنوز هم نفهميدم مشکل خجالتي بودن من بوديا کليه همکلاسيها
□ نوشته شده در ساعت 1:31 PM توسط crocodile
● " ناظم داد زد:" آهاي حيوون.. آدم باش !!!!!!!
........................................................................................و تناقض از روزهاي اول مدرسه آغاز شد.. ........ □ نوشته شده در ساعت 1:21 PM توسط crocodile Tuesday, April 12, 2005
● در صحراي هپروت شيطان يه لحظه شک کرد ...گفت :"آقا من موچم" فرشته ها تند داد زدن :اقا اجازه اينا دولا نميشن ? نمي دونم شک کرد يا کمرش درد گرفت ولي در هر صورت دودر شد
□ نوشته شده در ساعت 2:01 PM توسط crocodile
● استاد فرمود:
........................................................................................در برابري زن و مرد همون بس که مرغ و خروس هردو يه مزه رو ميدن ! □ نوشته شده در ساعت 1:46 PM توسط crocodile Friday, April 01, 2005
● عکس عاقبت نسيه فروش رو ديدم ولي عکس عاقبت "عکس عاقبت نسيه فروش"-فروش رونديدم
□ نوشته شده در ساعت 2:24 PM توسط crocodile
● چون ميخواست گوشواره گوشش کنه تغيير جنسيت داد. وقتي ديد مردم چپ چپ نگاهش ميکنند يواشي گوشواره رو در آورد ولي يادش رفت تغيير جنسيت رو در بياره !
□ نوشته شده در ساعت 2:16 PM توسط crocodile
● بهار به اين گستاخي !!!!!
........................................................................................باران کلفتي باز با-ريدن گرفته □ نوشته شده در ساعت 10:19 AM توسط crocodile Saturday, March 26, 2005
● و بالاخره حيوانات زمين را تسخير کردند !!!!
........................................................................................دوروبري ها چندان آرام نيستند عربده ميزنند چنگال نشان ميدهند روزگار نو بهم تنه ميزند۰۰۰۰ بايد خوش باشم و آرزوهاي خوب کنم...اين مدام از يادم ميرود انگار بندهايم به چيزي ببند نيست غر ميزنم انگار!!!!!!اين خصلت ژنتيک ايراني را بايد ترک کنم امسال ۰۰۰۰۰به حيوانات لبخند ميزنم مهربان تر ميشوند غذايشان را با من تقسيم ميکنند و شهرشان را ۰۰۰گرسنه نباشم بهتر است نوروز آمده و بايد خنده رو باشم برايم آرزو کنيد امسال حيوان خوبي باشم نوروز خوش □ نوشته شده در ساعت 2:55 PM توسط crocodile Thursday, February 24, 2005 ........................................................................................ Friday, February 18, 2005
● جرجاجوج ابن جارچی را پرسیدند " مر مومنین را از چه سبب آینده نگری اوجب واجبات است.؟"
........................................................................................شیخ دست بر پشم فرو برد و بفرمود:"ان-در مزیت آینده نگری همان بس که اوستادم خفن-قوش طبیب هماره می فرمود " فردا رو چه دیدی ؟؟" پس خلق همی بگریستند و گویند دو کرور فردا بمردند. رساله پشم الابرار- بوقرناتیز کوراکودیل □ نوشته شده در ساعت 2:31 PM توسط crocodile Tuesday, February 08, 2005
● اگر سوزنبان بودم
........................................................................................اگر سوزنبان بودم يونيفرم مسخره ام را هر روز ميپوشيدم با آن کلاه قناس نوار آبي درز شلوارم مينشستم روي صندلي لهستاني درا يستگاه و زل مي زدم به تغيير نور آفتاب بر روي ريل هاي زنگ زده اگر سوزنبان بودم پنهان نميکردم شکم چاقم را از ترس طعنه مردم و ميپوشيدم عرق گير تنگ سوراخدارم را دم ظهر و ميپراندم مگس هاي بيکارتر از خودم را از روي لکه هاي هفت رنگ ميز. شب ها فانوس برميداشتم و اطراف ايستگاه فضولي ميکردم و با چوب دنبال حيوانات بخت برگشته مي دویدم و کر کر ميخنديدم .گاهي اهرم ريل را ميکشيدم تاقطاري از ريل خارج شود و همه مسافران در جا سقط شوند. بعد از فردا شب فانوس به دست در واگن ها را باز مي كردم و با مرده ها چاق سلامتي ميکردم. اگر سوزنبان بودم شبها از زيرزمين نمور انبار بطري شرابم را بر ميداشتم و مستانه جلوي نور فانوس نيمه برهنه ميرقصيدم و به جماعت فحش رکيک ميدادم . آخر شب به خش خش راديوي کهنه ام گوش ميدادم و حتما دنبال ميکردم که در گينه بيسائو چه خبر است!!!!!!!! حتما به تلگراف را تل- قيراف مي گفتم و ا اپراتور پير دختر تل- قيراف خانه لاس خشکه ميزدم و از خبر هاي خاله زنکي غافل نميشدم! اگر سوزنبان بودم نمي گذاشتم هيچ بچه اي روي ريل راه برود تا همه بدانند که راه آهن ارث پدر بزرگ من بوده!!!!!! اگر سوزنبان بودم هفته اي يک بار به شهر ميرفتم جهت خريد و همان جنس هاي هميشگي را مي خريدم و التفاتي به نگاه عجيب فروشنده و نيشخند شاگرد گوساله اش نمي کردم. اگر سوزنبان بودم حتما از رييس ام ميترسيدم- هر چند هيچ وقت نميديدمش- و کنجکاو نمي شدم که چرا همکاري ندارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اگر سوزنبان بودم زندگي گس و بي هيجان ام را برايتان تعريف ميکردم... اگر سوزنبان بودم......................... □ نوشته شده در ساعت 5:19 PM توسط crocodile Thursday, February 03, 2005
● اولی : خدایا!دعای همه رو مستجاب کن !
........................................................................................دومی: خدایا! سومی رو نابود کن ! سومی : خدایا! دومی رو به جز جیگر مبتلا کن ! خدا: بیلاخ ! اولی : خدایا!دعای همه رو مستجاب کن ! دومی: خدایا! سومی رو به جز جیگر مبتلا کن! سومی : خدایا! دومی رو نابود کن ! خدا: بیلاخ ! اولی : خدایا!دعای همه رو مستجاب کن ! خدا: اه !! اعصاب میرنی یا!! اولی؟؟!!!!! ++++ دو ماه بعد: اولی (روی تخت بیمارستان بعد از عمل جز جیگر) : خدایا! همه مریض ها روشفا بده!!! دومی: خدایا! سومی رو نابود کن ! سومی : خدایا! دومی رو به جز جیگر مبتلا کن ! خدا: ؟ اولی (روی تخت بیمارستان بعد از عمل جز جیگر) : خدایا! همه مریض ها روشفا بده!!! دومی:......... ......... □ نوشته شده در ساعت 3:23 PM توسط crocodile Thursday, January 20, 2005
● جایی که قایم شده ام را ناشیانه انتخاب کرده ام! آدمها مرا می بینند و با کمال بدجنسی سوک سوک نمی کنند.
........................................................................................همه اش را می گذارم به حساب زمستان ابله با آن قلموی بیرنگ اش! که اگر دشمنی بی دلیل اش با گلوی آدمیزاد نبود خودم داد میزدم: سوک سوک! □ نوشته شده در ساعت 3:14 PM توسط crocodile Wednesday, January 12, 2005
● تنهایی رنگ پشت پلک بسته است یا شاید خطوط نادیده روی دیوار!
........................................................................................تنهایی ترسناک..... عذاب آور و مرگبار نیست! تنهایی فقط کمی عجیب است! تنهایی گریه اشباح سرگردان پشت شیشه های شب ...نعره خواننده بد صدا...شعر بی وزن شاعر مست....حرف بی ربط فیلسوف خرفت است! تنهایی دفتر خاطرات خیالات است و شمع کم سوی زنده نما! تنهایی حسرت باران های نیامده است و عذاب باران های بی وقت! گفته باشم اما !؟؟!!! که من تنهایی ام را به هیچ دروغی نمی فروشم! □ نوشته شده در ساعت 4:29 PM توسط crocodile Sunday, December 26, 2004
● کلا ه
........................................................................................ما را بگو ! کلا ه خریدیم! با هم...یک شب ! آن هم از یک جا! گفتی که سرد است! سرد نبود!!!! ولی سردم شد! گفتی که برف می آید! گفتم : کجا؟؟ اینجا!!!!!!!! تو شیطنت را و من شرمم را زیر کلاهم قایم کردم! برف می آید! کلاهم را پایین کشیدم تا روی چشمانم! مادرم همیشه می گفت:" چشمها دروغ نمی گویند" باید که دروغ میگفتم!! وقت راستی نبود! زمستان سرد نبود! ویا شاید من داغ بودم!!! داغ تر از هوا! ما را بگو! دویدیم بین شلوغی بازار! سن مان..درد مان..حرف مان را فراموش کردیم و خندیدیم به گره کور ذهن مردم مرموز اطراف! که همه داشتند بسته هایی مرموز به دست! و نه اما کلاهی بر سر!!!!!!! زمستان بود یا نه!؟؟! من سردم بود شاید! گفتی که باید کلاه بخریم و خریدیم!! گفتی که سرد است و سرد شد!! ما را بگو ! کلا ه خریدیم! با هم........ □ نوشته شده در ساعت 1:52 PM توسط crocodile Thursday, December 02, 2004
● شزاگیل نبی چو بر نقش رسالت منقوش گشت همه کتب اقدمه بر روی هم چید تا بقاپد کتاب آسمانی خویش را!
........................................................................................زان سبب که قد همی کوتاه داشت! □ نوشته شده در ساعت 2:56 PM توسط crocodile Wednesday, November 17, 2004
● هایکوهای ننه تمساح
............................................................................................................ مرغکان آهنی به لطف آتش بپرانید نا پرندگان را بر آسمان نیلی ................................ دیگ های حسرت می قلپیدند به آب آرزوهایم........... .................... گشته ناپیدا میوه خوشبختی!!! قاچ قاچ ات می کنم روزی □ نوشته شده در ساعت 2:27 PM توسط crocodile Monday, November 15, 2004
● فکر کن بابا بزرگ از قبر بلند شه...ببینه یه سری آدم که بیشتر شون هم دخترهای خوشگل اند! تو خیابون راه میرن... بلند بلند با خودشون حرف میزنن و کرکر می خندند!
........................................................................................بعد فکر کنه اون تیکه آهن کف دستشون هم یه جور ساعته!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 10:41 AM توسط crocodile Wednesday, November 03, 2004
● من که میدونستم این کریه رئیس جمهور نمیشه! باز جای شکرش باقیه که خاتمی نشد! والا 4 سال دهن همه صاف بود
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 3:45 PM توسط crocodile Sunday, October 24, 2004
● HAPPY ENDING
........................................................................................می لولیدند برفک های سرگردان تلویزیون تا جادوگر شب ناگاه آنها را کنار هم چید و تو را ساخت! زیبا رو هنرپیشه خوش لبخند! به پایان خوش ات وفادار بمان! □ نوشته شده در ساعت 1:37 PM توسط crocodile Thursday, October 21, 2004
● If you have ever smelled Jean-Paul Sartre' vomit
........................................................................................go see I Heart... □ نوشته شده در ساعت 11:47 AM توسط crocodile Tuesday, October 19, 2004
● خواب دیدم که کشیشی هستم که از اعتراف کنندگان حق السکوت میگیرم و پول ها رو نذر شیطان میکنم!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 2:43 PM توسط crocodile Tuesday, September 28, 2004
● کابوس سی ساله
........................................................................................سر صبحی بی رنگ....ساعت زنگ زده سی شده بود! همه خاطره و وهم و خیال.....پسرک خرشده بود! سر ظهری مخمور نه دل آفتاب ونم و چرتی مطبوع! وسط عربده این سگ زشت. ساعت زنگ زده ناگهان سی شده بود! رفتن از خورشید بود..خبری از غم دلتنگ غروب نبود..بحث تکرار نبود.....پسرک خرشده بود! گل و سرخی و شراب و عشق با هم انگار..از در خانه وی در شده بود..وقت انکار نبود! ساعت زنگ زده..دور از ولوله کوکوی پیر غافل از وحشت و بهت ناظر!!! بی جهت.. بی هدف.. بی ثمر!!! سی شده بود! □ نوشته شده در ساعت 3:23 PM توسط crocodile Saturday, September 25, 2004
●
........................................................................................گفتی که برف می آید؟
اول پاییز است و هوا دارد حسابی گرم میشود.عشاق کله پوک جورابهایشان را بر پنجره آویخته اند در خانه ام را جای مشت مهمانها سوراخ کرده اما خبری از مهمانها نیست! دورترها مردم میخندند اما علت خنده شان را به من نمی گویند!! "زهر الکل نه از ره کینه است" نفس تنگی ام مدتی است دلش برایم تنگ شده!شکر که از تنهایی نجاتم میدهد.. راستی یادم باشد سراغ زغال اخته ای را بگیرم! دیگر نمی گذارم خانه ام جای جورابهای مهمانهای عاشق پیشه شود هیهات! □ نوشته شده در ساعت 6:36 AM توسط crocodile Sunday, September 05, 2004
● یه آباژور تنها..... مونده روی دست ما
........................................................................................اصلا انگار که کره!!! گوش نمیده به حرفها!!؟ میگم آباژور!! بابا!! دنیا همینه والله! یه روز همه با هاتن...یه روز میمونی تنها! میگه این حرف ها باده! اصلا نداره فایده! میگم غریبه نیستی ! بهتر که نیست وضع ما! ما هم همین گوشه ها... منتظریم که خدا.... دست بزنه به کلید... روشن بشه وضع ما میگه بابا خر نشو!! ول کن کلید و دعا میگم که روت زیاده1 کم کن فیس و افاده!!!!. .......................................... ولی خداییش هم بگی حق داری انگار راست میگی!؟؟ یه روز همه کنار بودن! روشن بودی درکار بودن! روشن ات میکردن عاشقا! شعر مینوشتن پات دل ها! اما حالا چی انگاری...کوه غباری..گل مالی! چه انتظاری هم داری؟؟دنیا اینه یه بقالی! این آباژور تنها..... گه زده به وضع ما!!!!!! میگه نشستیم اینجا...دل بستیم به یه فردا!!!! میگه که امروز فرداست....فردا رو دیدی؟؟ اینجاست! میگم باباجون من..دست بردار از سرما! ما که رفتیم از اینجا...جون آباژور جون شوما! این آباژور تنها....انگار که رفت از اینجا! کنج اتاق تنها...ما موندیم.....آباژورها.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 1:59 PM توسط crocodile Thursday, September 02, 2004
● پیرمرد دندونهای مصنوعی رو از پنجره پرت کرد بیرون و دیگه غصه نخورد!!!!!!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 4:40 PM توسط crocodile Sunday, August 29, 2004
● جوانکی که به حکم ژنتیک موی به گرد پیری رنگیده بود به بیراهه قدم میزد. و رهگذران چشم پوشی خود را صدقه وی میکردند. غافل از چشم ترحم شان که از وی پنهان نشدنی نبود.!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:37 AM توسط crocodile Friday, August 20, 2004
● ابوقرناتیز کوراکودیل برهنه از خانه بدر شد!
........................................................................................چو بر سرکوی بر آمد شحنگان ورا در رسیدندو جماعت هلهله سردادند و مطربان بربط زدند و ظریفان بخواندند: "ابو لختش قشنگه" سرشحنه ورا تشر زد: یا شیخ!تو را مردم بپرستند و بر پشتت نمازهمی کنند و صدقات خویش بر تو ارزانی دارند!؟؟چه شده بر کوس رسوایی خویش بر می کوبی؟؟ کوبیدنی!!!!!!" شیخ چو جرعه بر صبوحی بزد نعره برکشید: گر شما مرا طالبید آن طلب از بهرردا نیست و شاید که مرا برهنه نیز خوش دارید که من آنچ از خود پنهان نکنم بر شما آشکار سازم تا زحله ترک شوید!!!!!!" پس اصحاب بگریستند.... مریدان نماز شکر گزاردند و گویند در آن روز نه کرور ایمان آوردند و ده کرور برهنه شدند! زان پس هرکه برهنه شدی شیخ را دعا می گفت که "خدایگان گر خواستی همه را بر پشم-قبایی آفریدن توانستی چونان بوزینه وشان....." پس ایدون باز عظمت شیخ ما...بو قرناتیز!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 5:03 PM توسط crocodile Sunday, August 15, 2004
● شیرین-زندگی منحوس من!
........................................................................................دندانهای خون آلود خویش از پس گردنم برون آر!!!! .از هایکوهای ننه تمساح □ نوشته شده در ساعت 9:11 AM توسط crocodile Saturday, August 07, 2004
● درس اول این است!
که اگر در پی تکرار نئی حرف تکرار مزن شعر تکرار مخوان راه تکرار مپو! نشود کرت بی تکراری خود تکرار! این مکرر تو مخوان جز یک بار!!!!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 5:02 AM توسط crocodile
● گرکه خوش منظرتر بود سرزمین بی خدایی
........................................................................................بسی پبش ترها کوچیده بودم بدان دیار ابوقرناتیز کوراکودیل □ نوشته شده در ساعت 5:00 AM توسط crocodile Wednesday, August 04, 2004
● چمدان رادوباره بستم. من مانده بودم و جعبه های خالی و کتابهای ناخوانده ...و ورق پاره هایی که تا گمشان نکنی بدرد نمی خورند.!!!!!!!
........................................................................................ماشین قراضه ام قهر کرده بود ....پشت کرده بود به من ومن باید تنها می چیدم سوالات مبهمی که به ترتیب الفبای هیروگلیف در ذهنم قلیان می کردند.!!!!! □ نوشته شده در ساعت 2:12 PM توسط crocodile Saturday, July 31, 2004
● هر چی از بابام پرسیدم ما که دور از جون خزنده ایم چرا پوست زیر شکممون از پوست پشتمون زبرتر نیست ازخواب بیدار نشد!!!؟!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 2:09 PM توسط crocodile Monday, July 26, 2004
● خیلی جلوی خودم رو گرفتم که به یارو Vegetarian نگفتم که گیاهان هم زنده هستند و نفس می کشند!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 4:52 PM توسط crocodile Wednesday, July 21, 2004
● خسته می سابیدم جسد زنده مانندم را به راه منزل و میدیدم مردمانی که میدوند تا خسته شوند!
........................................................................................میدویدم روزی و نمی دیدم مردمانی که خسته می سابیدند جسد زنده مانندشان را به راه منزل □ نوشته شده در ساعت 4:54 PM توسط crocodile Friday, July 16, 2004
● منفور ترین اختراع بشری صبح زود از خواب بیدار شدنه !!!
بر مخترعش نعلت !!!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 4:05 PM توسط crocodile
● یه شهر عوض کردن دیگه شعر نوشتن نداشت!!!!!!
........................................................................................کروکدیل ندید بدید !! □ نوشته شده در ساعت 4:03 PM توسط crocodile Wednesday, July 07, 2004
● ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
........................................................................................بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش ................ يا همون باي باي ما رفتيم! □ نوشته شده در ساعت 3:24 PM توسط crocodile Friday, June 18, 2004
● و پتروداكتيل خموش با هيچكس نگفت
........................................................................................كه چگونه بايد پريد بي پر! □ نوشته شده در ساعت 2:37 PM توسط crocodile Sunday, June 13, 2004
● هايكوهاي ننه تمساح
عاشق پشمالو پشم هايت كاموا كن كه يخ كرده معشوق! .......... و قسم خوردم كه پر دهم يكي از فرزندانم را ...... دربها شكسته اند پنجره ساخته اند از همان در ها!! ..... قيژنوس كوچولو! خوابهايت در گوش نيلوفر بخوان! زود زود كه صبح دارد ميرسد ....... كلفت بازو خر ابرو پشمينه مو ..دراز دستو كي مي آيي؟ □ نوشته شده در ساعت 12:44 PM توسط crocodile
● هرچي قوطي رنگ داشتم چيدم دور بالشم.اما خوابهايم هنوز رنگي نيست!
........................................................................................P.S. ابي !! كجايي كه داااشتو خوردن! □ نوشته شده در ساعت 12:43 PM توسط crocodile Tuesday, June 08, 2004
● پسران خوشبخت همگي پدراني خوشبخت داشته اند. مادران خوشبخت هنگام زادن آنرا بر ناف فرزندان خويش بسته اند و لا غير.
........................................................................................باقي افسانه ايست كه مي سرايند. □ نوشته شده در ساعت 3:03 PM توسط crocodile Saturday, June 05, 2004
● سوال: اوني كه مي خواستي ي ي ي...تو غبارا گم م م شد..اون چيست؟
........................................................................................جوابها :الف) من ب)سوسك ج) ممه يا همون كه لولو برد د) هر چي قسمت باشه! □ نوشته شده در ساعت 2:29 PM توسط crocodile Wednesday, June 02, 2004
● * به دريا بنگرم ...صحراته بينم"
........................................................................................**شما چشات كمي آستيگماته! سردرد هم داري؟ *به صحرا بنگرم درياته بينم... ** اون كه سرابه!(خره!) يه پماد ميدم كه دور چشات بمالي. البته فقط برا مصرف خارجي يه ها! *دكتر من خارج نمي رم!!!!؟ □ نوشته شده در ساعت 3:55 PM توسط crocodile Monday, May 31, 2004
● آخرين باري كه ازم پرسيدند:
........................................................................................"كمي درباره خودت توضيح بده!؟ " پنج ثانيه چشمم را بستم. پنج دقيقه سكوت كردم.پنج ساعت وقت خواستم. پنج روز فكر كردم. پنج هفته هم كم بود! پنج ماه طول كشيد تا فهميدم پنج سال بايد جستجو كنم تا اين ناشناس را به كلامي بكشانم. پنج قرن بعد اما ٫ تنها اين گفتم: "مرا نمي شناسم!" □ نوشته شده در ساعت 5:00 PM توسط crocodile Saturday, May 22, 2004
● يك روز عالي ساختم.
........................................................................................سپيده دمان را از كلمات آهنگي قديمي پيدا كردم.ظهر را از روزنامه اي رنگي بريدم تا كلافگي آفتابش را گم نكرده باشم.معشوق را از مجله مد انتخاب كردم.قدري پول از جيب ديگران شمردم. غروب را از عكسي آويخته بر ديوار كافه روبروي خانه دزديدم.روزي بدين خجستگي بي شب و شراب ميشد؟؟ شراب مخموري را از انتهاي جام پيرمردي مست قاپيدم و با سياهي پشت پلكم تاريكي شب را آفريدم. و همه قطعه ها را باهم٫ كنار هم٫ دنبال هم چيدم. يك روز عالي ساختم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 2:09 PM توسط crocodile Monday, May 17, 2004
● خورشيد قاچ خورده
........................................................................................ماه ترك دار رقصان و همه پرنده هاي شناگر رفتند ...از روزي كه آب حوض خشك شد.. فلاني ميگفت كه بالاخره آب حوض رو هم هوايي كردند!!!! □ نوشته شده در ساعت 3:57 PM توسط crocodile Tuesday, May 11, 2004
● موندم كدوم رو انتخاب كنم:
- به آدمي با 500 سال سابقه در همه زمينه ها و داراي كليه مدارج مدرج نيازمنديم.از متقاضيان در خواست ميشود خودشون رو مسخره كنند. - به قصابي كه از خون نترسد نيازمنديم - به دو جوان خوش تيپ با موهاي بلند جهت خودكشي دست جمعي نيازمنديم. - به يك جاكش منطقي و معتقد به برابري حقوق اقليت ها نيازمنديم - به يك جادوگر آشنا با مسايل فقهي مسلط به كنترل خفاش نيازمنديم.. ..تازه بازم هست!!؟؟؟؟؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 4:01 PM توسط crocodile
● "فرزندم!
........................................................................................در آب كم عمق نزي! كه بسي آلوده گردد و هر لجني بر آن دل ببندد و هر پوزه بلندي زير وبم آن ببيند و بداند" وصيت نامه اجتماعي- اقتصادي ابوقرناتيز كوراكوديل □ نوشته شده در ساعت 4:00 PM توسط crocodile Tuesday, May 04, 2004
● ميدانم كه اين كاغذ پاره ديگر نمي خواني.مي دانم كه از تكرار خسته اي!من نيز!
اما چه كنم كه زمين گرد است و ميچرخد به دور خويش! همچو مجنوني بر گرد ليلي! و هر چه بر آنست و بر وي دل بسته چون وي ميگرددبه دور خويش, كه ميهمان را رسم ميزبان خوشايند است. تا كي زنجير بگسلد و ما نيز ماهي شويم بدور از اين تكرار... دورتر از زمين سرگردان در فضا... تنها و نظاره گر.... □ نوشته شده در ساعت 3:40 PM توسط crocodile
● هيولايي كه شبها زير بالشم ميخوابد بدجنس نيست!فقط پرحرف است.اگر زود خوابم ببرد عصباني ميشود و بلا سرم مي آورد.دوست دارد كه همه قبول كنند تنها راه ماندن خيالبافي است. صبحها به بهانه شاشيدن از اتاق بيرون ميروم. وقتي بر ميگردم رفته است.انگار از روشنايي دل خوشي ندارد.منهم چنذ ساعتي وقت ميكنم تا لنگ ظهر بخوابم....
........................................................................................اسم اين ماجرا را گذاشته ام خواب نوشين صبحگاهي! □ نوشته شده در ساعت 3:40 PM توسط crocodile Wednesday, April 28, 2004
● ابجد....هوز...حطي....
........................................................................................امكان..بودن..جليلي...دل... درد...جدايي..مذهب...چماق.. عشق...هنر..گناه...لهو... شور...شعر...شر....شرك.... سياست...كار..نان..موسيقي... تو...من...جليلي...ما... ابجد....هوز...حطي.... فيلم...هنر..سادگي.....عشق... □ نوشته شده در ساعت 2:06 PM توسط crocodile Wednesday, April 21, 2004
● روزي سه بار دعا ميكنم كه آقاي حجه الاسلام فاكر رئيس جمهور بعدي ايران بشه كه ما هم جلوي اين اجنبي ها سري بلند كنيم.
□ نوشته شده در ساعت 10:42 AM توسط crocodile
● گريه هاي شبانه ام جواب داد!
صبح همسايه با فحش خوار مادر بسراغم اومد. □ نوشته شده در ساعت 10:41 AM توسط crocodile
● تنها راه نجات بشريت جوجيتسو است!
........................................................................................بجاي حرف زدن بايد همه با فنون رزمي آشنا بشن! ووو ياااااوووووششش □ نوشته شده در ساعت 10:41 AM توسط crocodile Saturday, April 17, 2004
● هايكوهاي ننه تمساح
بانوي مارمولكين ! قصه بگو اهن اهن.... ..... لباس سفيد عروس گره بزن گره كور! ........ خر مهره ارزان قل قل بخور روز باران! ...... خرس سياه گريزلي! آدم بخور چلپ چلپ دولپي! .... گيسوي سبز مادر قيچي بزن... قيچي بزن □ نوشته شده در ساعت 3:15 PM توسط crocodile
● تازگي ها خيلي سرم گيج ميشه!
........................................................................................تو آينه كه نگاه ميكنه يك ربع چاق سلامتي ميكنه تا بفهمه خودشه! عجب خريه! □ نوشته شده در ساعت 3:14 PM توسط crocodile Thursday, April 15, 2004
● به همت تلاشهاي شبانه روزي محققين و نوابغ رابطه گوز با شقيقه كشف شد.تحقيقات حاكي است كه:
گوز سهمگين سبب انسداد رگها و درد شديد در ناحيه شقيقه ميشود. □ نوشته شده در ساعت 10:42 AM توسط crocodile
● خيلي عاشقانه نگاهم ميكردي!
البته تا وقتي كه شروع كردي دنبال عصاي سفيدت گشتن! □ نوشته شده در ساعت 10:42 AM توسط crocodile
● آخ اگه بارون بزنه!
........................................................................................واي اگه بارون بزنه! اي واي اگه بارون بزنه! اي ددم وااي اگه بارون بزنه! آهاي كمك! داره سيل ميزنه! □ نوشته شده در ساعت 10:42 AM توسط crocodile Friday, April 09, 2004
● بوسه ام بر باد دادم .......
........................................................................................باد بردش سوي دشت از كنار آن دو كوه از ميان آن دوهشت رفت و از رود و ده و دريا گذشت... بار اول برگ رقصاند و به شاخ تر نشست بار دوم در سر زلف گل قاصد شكست. تا كه از باريكه روزن گذشت تو بديدي بوسه را........... صد خنده كردي!!! به انگشتت تو گويي بوسه را اندازه كردي !!! بگفتي كه غم دل تازه كردي !!! ناگهان اما ندانستم چرا؟؟؟ پنجره بستي تو و رخ بر كشيدي از نسيم ! بوسه ام همچون غباري بر رخ شيشه نشست !!! اي دريغا !!! بوسه ام.... بر باد ! دادم !!!!!!!!!!!!!!!!! …. - از اين تيريپ شاعريم اصلا خوشم نمياد! قول ميدم بذارمش كنار. □ نوشته شده در ساعت 1:57 PM توسط crocodile Monday, April 05, 2004
● يكي سرم رو گاز زد .كند و دويد!
........................................................................................بر گشتم ديدم همه بدنم روي زمين افتاده از گردنم هم داره خون فواره(به روايتي ففاره) ميزنه! اومدم بگم مگه مرض داري كه ديدم تارهاي صوتي ام تو گردنم جا مونده! وقتي كلي دور شديم كله ام رو انداخت روي چمن و گفت: "ببخشيد شما من رو نميشناسي ولي من مدتهاست با كسي حرف نزدم! ميخوام كمي درد دل كنم! " خلاصه تا وقتي مورچه ها و باكتري هاي عزيز همه جمجمه ام رو تجزيه كنند مجبور شدم به يارو گوش بدم! مگه چونه اش از كار مي افتاد! □ نوشته شده در ساعت 1:45 PM توسط crocodile Friday, April 02, 2004
● اينقدر خوبي هات رو به رخم نكش!
صورتم خط خطي شد!! دهك...!!!! □ نوشته شده در ساعت 2:08 PM توسط crocodile
● هيچ فكر كردي اگه بچگي ات قطره فلج افكارت رو خورده بودي الان من رو اينقدر زجر نمي دادي!!!!
□ نوشته شده در ساعت 2:07 PM توسط crocodile
● "خر خاكي خر خور به خر گفت كه خر باش!
........................................................................................خر گفت كه خرخاكي از اين بحث حذر باش خر بودن و خر ديدن و خر نام نهادن خر خواهد و ..... " - قرتاتيزكوراكوديل در نسخ موجود باقي شعر ناخوانا بود. □ نوشته شده در ساعت 11:49 AM توسط crocodile Tuesday, March 30, 2004
● هميشه همينجوري بوده!
وقتي با چماق ميزنند تو سر كسي نمي گن: ببخشيد سرت شكست! ميگن: پس چرا نمردي؟؟!!! هميشه همينجوري بوده! □ نوشته شده در ساعت 8:57 AM توسط crocodile
● جوجه هاي بي غل و غش
........................................................................................گرسنگي از هيچكس پنهان نمي كردند چه رسد به مادر غذا به دهانشان! □ نوشته شده در ساعت 8:56 AM توسط crocodile Wednesday, March 24, 2004
● سنجاب عزيز!
شيفته ات بوده امروز شايد راننده اي! كه نقشت به كف جاده ماندگار كرده! ماندگاري ات مبارك □ نوشته شده در ساعت 12:54 PM توسط crocodile
● مهتابي خمارسكته كرد
........................................................................................بس كه همه حتي خاموش كردنش را فراموش كرده بودند! □ نوشته شده در ساعت 12:53 PM توسط crocodile Tuesday, March 16, 2004
● نو.....روز....نا....مه....
........................................................................................نوروز آمده است تلفن زنگ ميزند. غريبه اي پشت خط به زباني كه زبان من نيست سلام مي كند. و من به زباني كه زبان اونيست نوروز را تبريك ميگويم. از سبزي برگ چندان خبري نيست٫ اما آفتاب شرري تازه دارد. نوروز آمده است تلفن زنگ ميزند. كسي آنطرف خط حرف نمي زند و من اينطرف همه سكوتش را گوش ميدهم. سرما را پنهاني گرما مي دزدد.پرنده اي كوچك مست از اين دگرگوني به پنجره ميخورد.مادرش روي درخت لبخند ميزند. نوروز آمده است راديو خاموش است اما در دلش دعاي تحويل سال را زمزمه ميكند. با او دعا را در گوشم زمزمه ميكنم. نوروز آمده است لاستيك ماشين ميتركد تا دهل و طبلي باشد و بكوبد چونان هر سال. كوچكترها باز خيال مي بافندوبزرگترها باز دعا٫ جوان ها آرزو مي خواهند و عشاق شعر تازه. نوروز آمده است تلفن زنگ ميزند. پشت خط مادري است كه يك سال ديگر نگران بوده و پدري كه انگار خستگي اساطيري را پشت خندهاي تلخ مخفي ميكند. نوروز آمده است سوغاتي گويا راهش را گم كرده و عيدي انگار باز پشت كاغذهاي رنگي قايم شده٫ تلفن زنگ ميزند و من به صداي زنگش و آهنگ بيروحش تبريك مي گويم. غريبه ها سنت لبخند را بدرستي نمي دانند شايد كه از نوروزبي خبر باشند????. جماعت !! باور كنيد! نوروز آمده است □ نوشته شده در ساعت 6:11 PM توسط crocodile Friday, March 12, 2004
● مارمولك بي دندان!
........................................................................................همه قندهايم را براي تمسخر تو چيده ام روي ميز! □ نوشته شده در ساعت 2:57 PM توسط crocodile Saturday, March 06, 2004
● +" آقاي صاحب خونه! تا حالا عشق شدي؟؟؟"
........................................................................................++" يكبار ! ولي من گشنگي يادم رفته بود نه اجاره خونه! يالا اخ كن بياد" □ نوشته شده در ساعت 3:40 PM توسط crocodile Wednesday, March 03, 2004
● بعد از تست هاي سيفليس,سياه سرفه,سياه سرخه,سرطان, سل ,طاعون, جذام و ايدز دكتر عينكش رو جابجا كرد و گفت :
خوشبختانه ايدز و نداري! ميدوني كه ميتونست بدتر باشه! □ نوشته شده در ساعت 2:47 PM توسط crocodile
● تا روي صندلي الكتريكي نشست برق رفت!
........................................................................................اون تنها كسي بود كه صلوات فرستاد. وقتي برق ها اومد فقط اون بود كه صلوات نفرستاد. شايد حس ميكرد قبلا با خدا و اديسون بي حساب شده! □ نوشته شده در ساعت 2:45 PM توسط crocodile Saturday, February 28, 2004
● چهل سال و چهل روز در غار بودم تا كه ندا در رسيد:
"هان كوراكوديل! برخيز و امت ما را بر ما بخوان! اين است كتاب جديد ما" بر خود لرزيدم و بر پرينتر خيره شدم. تفو بر اين چرخ گردون ! پرينتر جوهر نداشت. چهل بار دعا خواندم وزانو زدم. هيچ صدايي نشنيدم تا كه از غار مجاور صداي پرينتر آمد!!!! □ نوشته شده در ساعت 1:58 PM توسط crocodile
● برگ جامانده از پاييز
........................................................................................اكنون كه آخر زمستان است گه خوردي آمدي به حياط پشتي ما! □ نوشته شده در ساعت 1:58 PM توسط crocodile Friday, February 27, 2004
● نظري برآخرين ساخته برتولوچي ....Dreamers
........................................................................................آخرين فيلم برتولوچي نوعي اداي دين به سينما-و بيشتر سينماي موج نوي فرانسه-است.داستان فيلم از اعتراضات به بسته شدن سينماتك آغاز ميشود. شخصيت هاي اصلي فيلم خود را خوره فيلم مي نامند.يكي از سرگرمي هاي آنها بازي اين صحنه كدام فيلم است؟ و بحث درباره تفاوت ديدگاههاي فرانسوي و امريكايي به سينما است. برادروخواهرفرانسوي با آمدن ماتيو(پسر آمريكايي كه براي فرانسه خواندن به پاريس آمده) به جمع شان از جامعه فرار مي كنند و شروع به يك بازي سه نفره مي كنند. بطور سمبوليك دختر بمحض ديدن پسر دستش را كه به زنجير بسته باز ميكند. پسر هم بي توجه به ملامت دوستان و همفكران سابقش از فعاليت هاي سياسي كناره ميگيرد و سرگرم بازي ميشود.اين بازي متشكل از سكس و سينما و موسيقي است تا آنجا ادامه ميابد كه ماتيو نگراني خود را از بزرگ نشدن آندو در آينده ابراز مي كند. او شخصا شروع به تغيير شرايط ميكند.دختر را از خانه بيرون ميبرد. پسر هم با دختري كه ميشناسد رابطه اي آغاز ميكند. اما اين براي آندو –بويژه براي دختر- قابل انجام نيست.اين است كه چادري ميسازدو وقتي هرسه در آن به خواب ميروند با آوردن شلنگ گاز سعي ميكند تا اين بازي سه نفره را جاودانه كند.(شايد تلنگري به پست مدرنيسم عصر ما!) اما اين بار نوبت سنگ اعتراض هاي خياباني است كه همه را از خواب بيدار كند.صحنه پاياني فيلم از پيوستن سه عاشق به شلوغي هاي خياباني است. و تلاش پسر امريكايي براي جلوگيري از پيوستن آنها به خشونت. البته اين تلاش بي حاصل است و بنظر ميرسد كه هنرو عشق و ايده آلهاي ديگر فقط در محيط هاي بسته كاربري دارند و در عمل و هنگام مواجهه با واقعيات سرد خيابان هيچيك كمكي به جلوگيري از خشونت نمي كنند هرچند بنظر همه اهالي فيلم خشونت را بد بدانند. يكي از شخصيتهاي جالب فيلم پدر فرانسوي خانه است.نمي دانم چرا دوست دارم او را نماد نسل برتولوچي ببينم. آدمي كه به اعتراف پسرش سياسي بوده اما از آن روگردان شده است. او هم در پايان از ديدن فرزندان برهنه زير چادر با گذاشتن قدري پول و نگران و متعجب خانه را ترك ميكند. فيلم سرشار از موسيقي اعتراض آميز دهه 60و70 است.فيلم با نغمه يكي از عحيب ترين ترانه هاي Jimi Hendrix( (third stone from the sunآغازميشود. The doors, BobDylan, JanisJoplin كساني هستند كه بيشتر صدايشان شنيده ميشود. فيلم از حيث ساختار بيشتر به فيلم هاي اوليه برتولوچي مخصوصا Before Revolution شبيه است هرچند بخاطر پاريس+سكس+جسارت بيشتر منتقدان ترجيح ميدهند آنرا ادامه اي بر Last tango in Paris بدانند. تدوين فيلم بويژه در صحنه هاي تلفيقي با فيلم هاي كلاسيك بسيار چشمگير است.فيلم از كشش دراماتيك مناسبي برخوردار است و در ترسيم اين بازي عاشقانه سه نفره بخوبي از طنز و غافلگيري استفاده ميكند. ضمن اينكه بخوبي و هوشمندانه از پرداختن به كليشه روشنفكرانه جديد-همجنس بازي – خودداري ميكند.رابطه عجيب خواهرو برادر آنها غير قابل باور نمي كند بلكه بيشتر حالتي سمبوليك ميگيرد و خوشبختانه از فيلم هاي درباره بيمارهاي جنسي فاصله ميگيرد.آنها هم مثل همه فرزندان در طول تاريخ معتقد به لزوم محاكمه والدين خود هستند. چيزي كه برتولوچي را از ساير نوابع سينما متمايز ميكند زمان شناسي اوست.او دهه شصت را با فيلم هاي سياسي به پايان ميبردو در اوج سالهاي محبوبيت سكس آخرين تانگو را ميسازد. در بحبوهه تحولات چين اخرين امپراطور و همگام با رونقهاي اقتصادي و جريانات تبت ومحبوبيت معنويات در دهه نود–البته سطحي به شكل يوگا. بودا و ذن- بوداي كوچك را. و اين فيلم كه ملغمه از همه است و براستي بازتاب جريانات اطراف ما است. نمي دانم فيلم چقدر اروپاييان را جذب كندو شايد بخاطر مسايل سكسي اش قدري در امريكا هم صدا كند. اما مسلما براي ايرانيان نسل ما كه خورو خوابمان با سياست وموسيقي و سينماو البته- بلانسبت- سكس و بحث درباره اينها است بسيار جذاب خواهد بود. برتولوچي آخرين بازمانده نوابغ سينماي ايتالياست و اين فيلم بنظر من مويد اين تئوري است. خلاصه داستان و مشخصات فيلم □ نوشته شده در ساعت 1:28 PM توسط crocodile Monday, February 23, 2004
● "گركرگدنم من خر نشوم
خرگرنشوم گردن نزنم من وز خر گر خرتر نشوم وزكرگدنم كرتر نشوم خرگربشود اين كرگدنم گردن بزنم يا سر شكنم" از يابندگان اين شعر خواهشمند است معني آنرا در بطري گذاشته و به آدرس اقيانوس يواش غربي پرتاب نمايند.به برندگان يك عدد سيمرغ گوگولين و به بازندگان جوايز نفيسي!!!! اهدا ميگردد.(روابط خصوصي سازمان پشم انديشان مقيم مركز) □ نوشته شده در ساعت 1:09 PM توسط crocodile
● عددو درصدها اصلا مهم نيست!
........................................................................................مهم اين است كه مقام غضميت ولايت از ما راضي باشد ما هم راضي هستيم به رضاي رضا اجر همه راي دهندگان با سربازان گمنام امام زمان □ نوشته شده در ساعت 1:08 PM توسط crocodile Friday, February 20, 2004
● "يك گربه ملوس
يك فيل بي ناموس به ز صد روبه جاسوس يا نود خرس چاپلوس! " .......ابوقرناتيز كوراكوديل □ نوشته شده در ساعت 1:22 PM توسط crocodile
● پسرك 7 ايستگاه تمام تو اتوبوس گريه كرد.خوب شد گوز عمل نكرده اي كه تو شكمش قايم كرده بود بكار افتاد و اسباب خنده اش شد.
........................................................................................7 ايستگاه بعدي بلند بلند خنديد.همه مسافران زير لب به خشم دعا كردند: خدايا! پس كي بشر رو مقطوع النسل ميكني؟ استگاه سي يكم خدا يواشكي از اتوبوس پريد پايين. پسرك همچنان مي خنديد. □ نوشته شده در ساعت 1:22 PM توسط crocodile Tuesday, February 17, 2004
● نمي دونم بار آخر چطور خودكشي كرده بود كه هر چي مي كشتيمش باز نمي مرد!
□ نوشته شده در ساعت 2:54 PM توسط crocodile
● 25سال پيش يه سري آدم گفتند :آري !
........................................................................................6-7 سال پيش برو بچه ها گفتند : نه! 4 سال پيش برو بكس( از جمله خود حقير) گفتند: آري! حالا جمعه انگار دوباره بايد بگيم :نه ! راستش دفعه اول به خاتمي ندادم؟!! گفتم اسكلت خراب درمون نميشه! يعني ماتحت نداره كه آمپول بچپونند توش و درمان بهش تزريق كنند! گل كاكتوس رو كه نميشه ماچ كرد! گفتند بد بيني! PESSIMIST بدبخت! مادرم گفت: " عين يارو تو گاليورشدي! من ميدونم ما موفق نميشيم!" گفتيم سگ خور..مال خودمونه ديگه! هم به مجلسي ها يه بار داديم.. هم به خاتم بابا بعد گريه زاري! چي ميشه كرد؟دل نازكيم ديگه! بعد معلوم شد كه بزرگان از قبل درست گفتند كه دادن كار خوبي نيست!!! من نمي دونم اين مكالمه ما چرا اينقدر طولاني شده! بدتر اونكه كسي از ما سوال نمي كنه ولي ما همه اش جواب ميديم!!!! بابا مردم چي ميگن؟؟ نمي گن اينا همه شون ديوونه اند؟؟؟ نمي گند چي آري؟چي نه؟!! من كه ميگم دفعه ديگه هماهنگ كنيم كه چي بگيم! همه اش آري نه نگيم....اين دفعه بگيم : برو بابا! يكي نيست بگه آخه كروكديل ! سياست هم شد سرگرمي!؟؟؟؟؟ صد رحمت به طالع بيني چيني! □ نوشته شده در ساعت 2:54 PM توسط crocodile Thursday, February 12, 2004
● "طبق آخرين مطالعات پزشكي مهم ترين علت كمر درد در پيري.... باباكرم در جواني مي باشد "
........................................................................................دولت رسما جلال همتي را محدورالدم اعلام كرد. □ نوشته شده در ساعت 12:53 PM توسط crocodile Wednesday, February 11, 2004
● "برايم عقرب مرداب بياريد
كنارش خرچنگ صحرا بكاريد اگه ديدي گلي روئيده بر سنگ همون سنگ و به سنگ پا بماليد... " اصول شوهر خواري يا ولنتاين من چيست؟ اثر ژاژگين خرپوزه بند □ نوشته شده در ساعت 12:13 PM توسط crocodile
● لاتي مي گفت كه نه!! البت مي فرمود:
........................................................................................" آدم باهاااس سه نبش باشه دااشم! بغل ها رو بپاد...ولي چشش به روبرو باشه! پشت سر هم بي خيال شه! گرفتي چي شد ؟؟" □ نوشته شده در ساعت 12:13 PM توسط crocodile Monday, February 09, 2004
● پيرمرد مهربان در بستر مرگ ناله كرد:
........................................................................................"پسرم! همه قبضهاي برق ام رو تو بده! دختر گل ام! همه قبض هاي آب هم مال تو! " دختر زد زير گريه كه : "بابا ما ثروت تو رو نمي خواهيم!فقط سلامتي تو ميخواهيم! " صبح فردا پسر پيرمرد را كه فقط يكي از كليه هايش كار ميكرد به ثمن بخس(معادل صد چوق رايج) به نون خشكي محل فروخت. □ نوشته شده در ساعت 4:06 PM توسط crocodile Saturday, February 07, 2004
● خرمگس را مردم نه از سر كثيفي وي بد دارند
كه مگسها بسيارند به روزگار ما! بل اسباب نفرت آن است كه آنقدر خر است كه چو ديگران كثيفي خود پنهان نتواند كرد □ نوشته شده در ساعت 12:30 PM توسط crocodile
● تعدادي از آسمانخراشها رسما پارگي لايه اوزون را به عهده گرفتند.
........................................................................................راستي ازونبرون الآن كيلويي چندتا ميشه؟ □ نوشته شده در ساعت 12:29 PM توسط crocodile Wednesday, February 04, 2004
● خرطوم فيل آورديم ..... دخترتون رو برديم
........................................................................................خرطوم فيل ارزوني تون ! .....دختر نمي ديم بهتون! كركس پير آورديم ..... دخترتون رو برديم خرطوم فيل كركس پير ارزوني تون ! ..... دختر نداريم بديم بهتون ! فرغون قير آورديم..... دخترتون رو برديم خرطوم فيل كركس پير فرغون قير ارزوني تون ! .....دختر داشتيم هم نميداديم بهتون ! كاكتوس و سير آورديم..... دخترتون رو برديم خرطوم فيل كركس پير فرغون قير كاكتوس و سير ارزوني تون ! ..... پسر هم نميديم بهتون ! شتر كبير آورديم ..... دخترتون رو برديم خرطوم فيل كركس پير فرغون قير كاكتوس و سير شتر كبير ارزوني تون ! .....كفتر هم نميديم بهتون ! گوريل دلگير آورديم ..... دخترتون رو برديم خرطوم فيل كركس پير فرغون قير كاكتوس و سير شتر كبير گوريل دلگير ارزوني تون ! ..... دفتر هم نميديم بهتون ! خرس اسير آورديم..... دخترتون رو خورديم! خرطوم فيل كركس پير فرغون قير كاكتوس و سير شتر كبير گوريل دلگير خرس اسير ارزوني تون ! ..... دختر نميديم بهتون ! كروكديل دلير آورديم..... دخترتون رو برديم خرطوم فيل كركس پير فرغون قير كاكتوس و سير شتر كبير گوريل دلگير خرس اسير كروكديل دلير ارزوني تون ! بابا ما بچه مون نميشه ! حالا هي بگو!!!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 2:30 PM توسط crocodile Monday, February 02, 2004
● "دارم پير ميشم!!
........................................................................................نمي تونم اين رو تحمل كنم! قسم ميخورم قبل از پير شدن خودم رو بكشم! " پيرزن نود ساله روي نيمكت پارك اين رو گفت و روي عصاش خوابش برد □ نوشته شده در ساعت 3:59 PM توسط crocodile Friday, January 30, 2004
● اين خالم رو از پدرم به ارث بردم ! گوشه لبي ام رو هم از مامانم!
اون يكي رو از خاله بدري! اون روي زانويي رو هم از بابابزرگ مامان...... ................... .............. همين جور داشت ميگفت! خدايا نمي شد هم قفس من رو زرافه خلق نمي كردي؟؟؟؟؟؟ ندا رسيد: يك راس پلنگ در انبار هست...گر خواهي ببر! ورنه صبر پيشه كن تا فصل جفت گيري فرا رسد! □ نوشته شده در ساعت 3:51 PM توسط crocodile
● "جوجه رو آخر پاييز ميشمارند"
........................................................................................مرغها همصدا اعتراض كردند كه : واسه چي اينقدر مهلت رو تمديد ميكنيد! نامسلمونا!!!!!!!!! خروسها لبخند به لب بي صدا آخرين شماره پلي بوي را ورق زدند! □ نوشته شده در ساعت 3:49 PM توسط crocodile Sunday, January 25, 2004
● كرم عجيبي بود!
........................................................................................خيلي سريع مي خزيد! هر چند قدم كه ميرفت مي ايستاد و آدمها داوطلبانه غذا ميشدند و داخل شكم جناب كرم! تمام ديواره شكمش پر بود از دهان! بعضي از غذاها كه لابد هضم شده بودند و يا شايد ارزش غذايي نداشتند در اين توقفها به بيرون پرتاب مي شدند! اما من مقاومت ميكردم. نمي خواستم غذاي آساني باشم! ناگهان ديواره معده كرم كه پر بود از بلندگو گفت: غذاهاي عزيز! بعلت مشكل هاضمه توانايي حمل هيچكدام شما را نداريم.اگر بخواهيد كرمي از روبرو همين مسير را برميگردد! مواظب لباسهاي نو خود باشيد...داريم همه تان را بالا مي آوريم!!!!! اينجا آخرين ايستگاه مترو است! □ نوشته شده در ساعت 2:54 PM توسط crocodile Tuesday, January 20, 2004
● كركس بي معرفت دهانش بوي رفيقش را مي داد!
........................................................................................عقاب بي شعور از بس به خودش مطمئن بود با چشم بسته پرواز ميكرد كه خورد به كوه و منفجر شد! خلبان عاقل چون اينها رو ديد پرواز را از خاطر برد بالهاي هواپيما رو با دندون جويد و با مهماندار سينه برجسته به بيابان گريخت! □ نوشته شده در ساعت 12:41 PM توسط crocodile Sunday, January 18, 2004
● خيلي لاغر و نحيف شده بود!
ازش پرسيدم : بابا كجايي رفيق؟؟ كم پيدايي؟؟!! گفت: مدت زماني است كه غرق معاني جديد كلماتم! راستش چند روز تو ديكشنري جا مونده بودم!!! □ نوشته شده در ساعت 1:21 PM توسط crocodile
● گرگه پشت درخت قايم شد.همين كه شنل قرمزي رد شد پريد جلوش و گفت:
........................................................................................سوك سوك! حالا تو گرگي!!!!!!! وقتي كه شب به خونه مادربزرگ رسيد گفت: مادر بزرگ جون! خودم برات سوپ گوشت درست ميكنم! از آن روز به بعد, تا مدتها پشت خانه مادر بزرگ چند تا استخوان افتاده بود كه هر سگي كه رد ميشد زوزه ميكشيد! □ نوشته شده در ساعت 1:21 PM توسط crocodile Thursday, January 15, 2004
● چراغ اتاق من با كليد رو شن نميشه..بلكه بايد پريزش رو بچپونم تو سوراخ!!!!
مثل خيلي چيزهاي ديگه زندگي من!!!!! كه ميشد خيلي راحت باشه اما نيست!!؟ □ نوشته شده در ساعت 9:02 AM توسط crocodile
● صندوق پست بي ذوق!
........................................................................................نمي شد قاطي اين همه صورتحساب پرداخت نشده دو تا نامه عاشقانه هم قورت ميدادي! □ نوشته شده در ساعت 9:01 AM توسط crocodile Wednesday, January 14, 2004
● لباسها تمام شب لاي گنجه را باز گذاشتند و مرا پاييدندو پچ پچ كردند!
........................................................................................من هم وانمود كردم كه آنها را نمي بينم و مثلا خوابم! من هم تمام شب زير چشمي مواظب حركات آنها بودم! □ نوشته شده در ساعت 1:45 PM توسط crocodile Monday, January 12, 2004
● خواب ديدم كه خواب زده شدم و از بي خوابي سر بيخواب به زمين ميذارم....
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 12:29 PM توسط crocodile Wednesday, January 07, 2004
● كوچولوهاي عزيز به پيش!
........................................................................................اينجا خونه جديده! در و پنجره نداره..اما بد هم نيست! كسي بخاطر بازي با مورچه و كرم دعواتون نمي كنه.آخه حالا اونا همسايه هاتونند! ماه اين طرفها آفتابي نميشه....خورشيد هم همينطور! سرو صدا نكنيد..اون بالايي ها دوست ندارند! آخه مي خواهند زود فراموشتون كنند! نكن دختر! دستتو از خاك بيرون نيار! فروغ بازي ات گرفته؟؟؟ مگه نمي خواي زودتر برن! اينجا شب و روز نداريم! مسواك زدن هم اجباري نيست. نه شبها باد كوير شلاق ميزنه نه روزها آفتاب شمشير! نمي خواد نگران خرماهاتون باشيد ..هميشه كسايي اونا رو براتون خورده اند! نمي خواد نگران پرتقال هاتون باشيد ..هميشه كسايي اونا رو براتون برده اند! وقتي كه باز فراموشتون كردند..اونوقت ميتونيد بلند بلند بازي كنيد.... كوچولوها...اينجاست شهر جديد بم............... □ نوشته شده در ساعت 2:43 PM توسط crocodile Friday, January 02, 2004
● گفتند كه زمين مهربان است !
........................................................................................مهرباني ميشناسي كه ضعيف ببلعد؟ من نديدم كه فيلي ببلعد....اما بسيار مورچه بلعيده و بسي موريانه بي خانمان كرده! گفتند كه زمين مهربان است ! ندانستم كه اين مهربان چگونه استخوان 6ساله اي مي شكند! نيافتم كه از چه روي روياي جماعتي را مي كشد! گفتند كه زمين مهربان است ! ندانستم كه چرا بايد از اين مهربان! دل كند و به آسمان دل خوش كرد! گفتند كه زمين مهربان است ! اي كاش كه آسمان مهربان باشد.... اي كاش كه دخترك خجالتي ....پسرك بازيگوش در آغوش وي آرام گيرند! اي آسمان! الاكلنگ پسر ما....تاب دختر ما... حالا در خانه تو است! مبادا مهرباني از زمين بياموزي !!!!!!!!!!!! Make a donation □ نوشته شده در ساعت 3:04 PM توسط crocodile Monday, December 22, 2003
● از رساله نصايحي به فرزندم (يا بشنو كره خر!) ابو قرناتيز كوراكوديل
• بايك دنيا شرمساري نزي!ديگر دنيا بجوي! پس خدايگان عالم از چه سبب سفينه فضايي خلقت نمود؟!!! • به مردمان گوش مده! گر دادي رسيد بستان! كه اين جماعت بسيار گيرند و انكار كنند ! • دل كور به ندانستن خرم است...در گوش وي واقعيت زمزمه مكن!(مگر كرم داري؟) • نوستالوگيا خاصه به گاه تنهايي از بواسيل مزمن نيز تلخ تر باشد! • هيچ چيز انكار مكن!مگر در ازايش پولي ستانده باشي! از آن پول مبلغي هم به من ده! (مگه من بابات نيستم پدر سگ!) • باران را رحمت دان كه اگر سيل گردد دهانت سرويس است! • پند پيران را چنان گوش دار كه خران آيت الكرسي را دارند! • بر اوفتاده مخند! كه خنده تو ورا بخنداند و خنده وي تورا و...الخ(مگه بخند بخنده!) ///////// □ نوشته شده در ساعت 11:40 AM توسط crocodile
● لخت مادر زاد پريده تو اتاق! با هيجان ميگه :خواب ديدم بالاخره من فيلسوف ميشم !
........................................................................................مشغول غرق كردن كيسه چايي تو فنجان آب جوش ام. اين يكي خيلي سگ جونه. شكنجه دادن هم گاهي دلچسبه!...كلي ميخندم. صحنه دل انگيزي نيست! دوستم رو ميگم! مي پرسم : چايي مي خوري؟؟ ميگه : يه چيزي بده گرمم كنه ! براش چايي ميريزم. همه چايي داغ رو مي پاشم تو صورتش كه خوب گرمش بشه! ميگه :تو عالم رفاقت يه كار برام ميكني؟؟؟؟ ميگم: تو عالم رفاقت همه كار كرديم..البته غير از يكي! اگه اون نباشه چاكرتم هستيم! ميگه : نه! يكي رو ميخوام كتابهام رو بسوزونه...ميخوام راحت شم! ميگم : چرا كه نه! ميزنه زير گريه: زندگي داره پوستم رو ميكنه! باورش ميكنم. وقتي يك رويا لباسهاش رو كنده لابد زندگي هم ميتونه پوستش رو بكنه! ساعت وروز كتاب سوزان رو قطعي ميكنيم و اون ميره. كيسه چايي مرده و جسدش روي آب اومده. ومن به نفرين هايي كه قبل از جون دادن كرده فكر ميكنم. بايد روز كتاب سوزان يادم باشه نفرين هاي پشت سرم رو هم بسوزونم! مائيم و عالم رفاقت و يه دنيا نفرين پشت سر..... □ نوشته شده در ساعت 11:39 AM توسط crocodile Saturday, December 20, 2003
● پاهاش رو بسته به ضريح..بد جوري ضجه ميزنه: آقا كمكم كن !!!!!!
........................................................................................دلم ميسوزه ميرم جلو دوروبر و نگاه ميكنم ، ميگم: ببخشيد مثل اينكه آقا رفته اند...مي خواهيد كمكتون كنم! اخم ميكنه! با زهر بيشتري ميگه : آقا نجاتم بده ! جيگرم خون ميشه! ميرم كه پاهاش رو باز كنم ميزنه پشت دشتم...به زبوني كه بلد نيستم فحش هاي ظاهرا ركيكي ميده و اين بار فرياد ميزنه : آقا دردم رو دوا كن! چه خوب! اتفاقا منم مدتهاست دردهايي دارم كه روم نميشه با دكترها مطرح كنم ! حالا كه آقا هست فبه المراد !!! منم پاهام رو ميبندم ...با نخ جوراب البته! حالا دوتايي داد ميزنيم: آقا كمك ! آقا كمك! اگه همين جور ادامه بديم و من بتونم جلوي خنده ام رو بگيرم بنظرم آقا بياد! ميگم : اگه همه چيز خوب پيش بره معمولا چندسالي طول ميكشه؟ ميگه : چند سالي بيشتر طول نميكشه.داد بزن! يك دو سه : آقا كمك ! □ نوشته شده در ساعت 2:42 PM توسط crocodile Thursday, December 18, 2003
● پينوکيوي ساده دل از ترس اينکه دماغش را موريانه بخورد آدم شد!!
........................................................................................غافل از اينکه آدم ها گاهي دندنهاي تيز تری دارند...... □ نوشته شده در ساعت 11:16 AM توسط crocodile Tuesday, December 16, 2003
● ميگفت چند وقت دربون بهشت بوده! از خدا كه اضافه حقوق خواسته با لگد بيرونش كرده!؟؟!
ميگه:؛ آخه با اين حقوق ها كه نميشه مردگي كرد !!! مردگي اين روزها خرج داره!!!؛ شايد راست ميگه!؟؟! به بالهاش نمي خوره پول و پله دار باشه! بنظرم اهل پول چايي هم بوده....خدا ميدونه الان چند نفر الكلي رفتند تو؟؟!! صف بهشت خيلي شلوغه.....خدا كنه بچه ها تو صف جهنم جا گرفته باشند!!!! يارو صدا ميزنه: مرده هاي بين سال5600 تا 5400 قبل از ميلاد مدارك رو آماده كنند بيان جلو.... مگه نگفتم عكس 3در4!!! جمعيت اعتراض ميكنن...اون موقع كه اختراع نشده بود؟؟؟؟؟؟ حوصله ام سر رفته...ولي خوبه ...چيزي نمونده به ما برسه! □ نوشته شده در ساعت 10:34 AM توسط crocodile
● - د...بفهم احمق !! زندگي همينه!
........................................................................................-- نمي فهمم ! اصلا نمي خوام كه بفهمم! - اگه منم كه حاليت ميكنم! -- اگه بفهمم كه از تو هم نفهم ترم ؟!!! دودوست قديمي شروع به زدوخورد ميكنند.طوري گلوي همديگر را فشار ميدهند كه انگار سالهاست همديگر را نديده اند ! كسي كه كمتر نفهم تر بود اول افتاد. ديگري كه بيشتر نفهم تر بود دو قدم آنطرفتر! چشم هاي هردو هم كاسه خون بود! واقعا صحنه دلنشيني بود از دوستي ها! گويند پيوند دوستي ناگسستني است. □ نوشته شده در ساعت 10:34 AM توسط crocodile Saturday, December 13, 2003
● تو عالم سرگردوني
تو اين هواي باروني با اون صداي ناودوني !!! صداي در مياد...كيه؟؟ منم! غول بيابوني ! سلام ميگه اهن و توروپ قيچي ميخواد واسه باغبوني!؟؟!!!!!! قيچي ام كجا بود عمو جون ؟!!! مي خواي يه چاقو زنجوني؟؟ برجك زهر مار ميشه عين پياز شمروني ميگه خيالي نيست بابا رفتيم رفيق جون جوني !!!!! اون كه ميره تنها ميشم ميرم كنار ايووني شمعدوني هم گل نداده !!!!!! ايوون ديدين بي شمعدوني ؟؟؟؟؟؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 12:32 PM توسط crocodile
● مادرش آن بود كه هرروز پروخالي ميشد!
........................................................................................مادرش را كسي اول برايش نگه مي داشت. لبان مادرش را كه مي بوسيد مست ميشد و بي حال! بتدريج ياد گرفت كه مادرش را به دست بگيرد. فهميد كه اگر مادرش را به زمين بكوبد همه مي دانند كه هنوز گرسنه است! چه مي دانست غريبه اي كه هرروز مادرش را به دستش مي داد مادرش بود!!!!! □ نوشته شده در ساعت 12:31 PM توسط crocodile Monday, December 08, 2003
● آقا من موچم!
........................................................................................فعلا من بايد ازناموس تزم دفاع کنم! يا حضرت بروس لی خودت به دادم برس . □ نوشته شده در ساعت 7:08 PM توسط crocodile Monday, December 01, 2003
● زنبورك زن بي زن ،زني را به زني گرفت.زن، خود زنبوركي داشت اما زدن نمي دانست.
........................................................................................پس چون شب وصال رسيد زنبورك زن، زن خويش را بفرمود كه : بزن! زن زنبورك زن بگفت: مرا همي نزدن آموخته اند! زنبورك زن غمين شد و زن خويش بزد. پس از ديگر شب زنبورك زن هر شب زن خويش بزدي و زن نيز زنبورك بزدي تا كه زنبورك زن زدن آموخت و زن زنبورك زن نيز!!!!! تا به سالي زنبورك زن زدن فراموش كرد و تنها زن خويش بزدي و زن همي زنبورك بزدي به كردار اوستادان! پس زنبورك زن فسرده گشت و به سالي بمرد و زن بي مرد شد. به ديگر سال زن زنبورك زن مردي را به مردي گرفت.مرد خود زنبوركي داشت اما زدن نمي دانست. پس زن زنبورك زن بفرمود :بزن! و مرد زدن ندانسته بود! پس زن زنبورك زن، مرد خويش بزد... اما از بد قضا مرد درجا بمرد و زن زنبورك زن زدن و زدن! هردو را زخاطر ببرد و خويش نيز به سالي بمرد. به قرني ديگر كودكي زنبورك بيافت و......... □ نوشته شده در ساعت 7:21 PM توسط crocodile Monday, November 24, 2003
● كروكديل يك روز زياد نوشت. از اونجا كه سنت كوتاه نوشتن اين پرده شكستني نبود و يكي هم قول داد اون رو بخونه بچه داستانش رو فرستاد براي بهرام صادقي.
........................................................................................اگر از خوندن چيزهاي بي سرو ته سرو ته تون درد نمي گيره حالا رو web قابل خوندنه! راي دادن يا ندادن پاي خودتون(فقط دارندگان وبلاگ ميتونن راي بدن كه بقيه بسوزن!) كه از شما چه پنهون برد و باخت لا اقل به سبك كلاسيك ديگه براي من خيلي جذاب نيست! ورق پاره 201 ...مرده ها هم حوصله ندارند.. http://www.khabgard.com/bsa/stories/?id=-680296602 □ نوشته شده در ساعت 10:58 AM توسط crocodile Thursday, November 20, 2003
● با فيل سوار اتوبوس ميشم.ميگم: ميدوني تو تنها پستانداري هستي كه نمي تونه بپره!
........................................................................................ميگه: پستاندار عيبه بي تربيت!! بگو سينه دار! ميگم : ميدوني تو تنها سينه داري هستي كه چهار تا زانو داري؟ خانم صندلي عقبي ميزنه پس گردنم! ميگه: جوونها ديگه شرم و حيا ندارن! بغض گلوم رو ميگيره.....به فيل ميگم مي دوني تو تنها پستاندار! يعني سينه دار!! اه...ممه دار..اه نميدونم..... ميگه: ول كن بابا! فيل ام ! ميگي چي كار كنم! و من بيشتر بغض ميكنم! با دمم شيشه اتوبوس رو پاك ميكنم و تابلو ها رو مي خونم! قول ميدم اولين جايي كه شرم و حيا داشتن پياده شم و يه كم بخرم تا كسي دعوام نكنه! ............... خودشه!...آقا نگه دار من ايستگاه پياده ميشم!!!!! □ نوشته شده در ساعت 3:14 PM توسط crocodile Monday, November 17, 2003
● مدتها بود كه مورچه اي ته جورابم لانه كرده بود.هميشه با بزرگواري خارش و قلقلكش رو نديده ميگرفتم.شبها جواربم رو اتوبان ميكردم درازه دراز!تا بلكه راهش رو پيدا كنه و بره! بهش نمي خورد كه كودن باشه و تونل به اين بزرگي رو نبينه!
........................................................................................اما نرفت و من فراموشش كردم. وقتي امروز جورابم رو از تو لباسشويي در آوردم يادم اومد كه توش بوده! نگو زبون بسته اون تو غرق شده....ردي ازش نبود بجز نامه مچاله اي كه آب خط هاش رو هم شسته بود. □ نوشته شده در ساعت 7:21 PM توسط crocodile Tuesday, November 11, 2003
● حوله ام رو به ديوار اعدام ميكنم.......
كتم رو جوري تن صندلي ميكنم كه كلافه بشه...... روي لامپ پارچه سياه مي اندازم كه چشماش نبينه.... پشتم رو به تخت ميكنم تا از بي توجهي دق كنه و بميره..... منم اينجوري از زندگيم انتقام ميگيرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 7:50 PM توسط crocodile
● سوسك سوسري ميگه : غيژزگ......جيزگ
........................................................................................ميگم : آدم نبايد به حرف مردم گوش كنه! سوسك سوسري ميگه : غيژزگ......جيزگ ميگم : اگه زشتي برا خودت زشتي! اگه انگلي برا خودت انگلي ! به كسي چه؟؟! سوسك سوسري ميگه : غيژزگ......جيزگ ميگم : اگه مريض ميشن باهات بپرند...خوب نپرند! بايد راه خودت رو بري و صبر كني! از ما كروكديل ها كه منفورتر نيستي؟!! سوسك سوسري ميگه : غيژزگ......جيزگ ميگم : از خر شيطون بيا پايين ! اون بايگون رو هم بذار زمين!!! يه نگاه بهم ميكنه و همه بايگون رو سر ميكشه!!!!!!! فايده نداره!!! ديگه يه سوسك سوسري رو هم نميشه قانع كرد!!!!! □ نوشته شده در ساعت 7:49 PM توسط crocodile Wednesday, November 05, 2003
● ابا قنطور چلتاسني را چو حالت يبوست پديد آمد نزد طبيب شد. طبيب بسي آزمون نمود و آزمونه به آزمونگاه گسيل داشت. چو غور بسيار نمود ورا چنين بفرمود:
........................................................................................يا شيخ! بدان كه يبوست تو از ذهن متباتر است و آن از بهر سختي دنياست كه بر آن انديشه بسيار مي نهي . الا ! كه دنيا سنگ است و بر ذهن ناسنگ تو صقيل اوفتد و دفع ببايد اما دفع سنگ از ناسنگ برنايد كه سنگ را سنگ شكن و مرد سنگي بايد و تو را هيچ يك نباشد. پس تو را مسهل ذهن علاج است كه ذهنت آب كند و ريقت برون سازد. كه زان پس بر روزگار و سنگ و ذهن خنده زني ! خنده زدني !! شيخ بر كوه شد دو كرور نماز گزاردو هفت دهه روزه كرد و جز خارخاسك بلخي هيچ نبلعيد تا ايزد دانا بر وي رحم آوردو سنگ همه دفع شد. و شيخ را زان روز خنده پاياني نداشت ....خنده هيستريك ! □ نوشته شده در ساعت 2:53 PM توسط crocodile Thursday, October 30, 2003
● اگر اميدي بود كه در اين قاب پنجره چيزي عوض بشه!
........................................................................................يا اگر دلخوشي بود كه درخت ته كوچه تندتر برقصه! يا كلاغ روي بام حرف تازه اي بزنه! حتما بيش از دو ساعت به پنجره خيره مي شدم! □ نوشته شده در ساعت 9:30 AM توسط crocodile Friday, October 24, 2003
● نهايت تنفر از تورا در دل عنكبوتهاي ته ذهنم يافتم.
مي داني تو را چه ناميده اند؟؟ """خانه خراب كن """ □ نوشته شده در ساعت 2:49 PM توسط crocodile
● چرا وقتي عينك آفتابي روز رو مثل شب ميكنه ،شب رو مثل روز نمي كنه؟
........................................................................................چرا موقع آتش سوزي آشپزخانه دو قدم بر نمي داره خودش رو نجات بده؟ چرا وسط برنامه برفك تلويزيون كسي آگهي تبليغاتي پخش نمي كنه؟ چرا پشه اي رو كه روي ديوار كشتم بيدار نميشه بياد انتقام بگيره؟ چرا؟ دكتر به پرستار ميگه: چرا مريضي رو كه خودم كشتم هنوز حرف ميزنه؟ پرستار ميگه: دكتر! مرده حرف ميزنه.!اون سوسيس كه حرف نمي زنه !! □ نوشته شده در ساعت 2:49 PM توسط crocodile Wednesday, October 22, 2003
● سرو چمان من چرا ؟؟؟ محض ارا
سرو چمان من چرا ؟؟؟ محض ارا ميل تو چشمم نمي كند ؟ (در اينجا سرو چمان يك ميل كلفت تو چشم من فرو مي كند ) آهنگ تمام مي شود.گرامافون با عصبانيت سوزنش را تو دل صفحه كرده آنرا رشته رشته مي كند. و خون از گوش شنوندگان راديو بيرون مي زند ! □ نوشته شده در ساعت 2:22 PM توسط crocodile
● باد مخمور پاييز
........................................................................................چنگ ميزند به رخم كه اي بچه پاييز برخيز! خش خش برگها در كمين اند.. □ نوشته شده در ساعت 2:22 PM توسط crocodile Thursday, October 16, 2003
● سيدنا خاتم الكلام را چواز نوبل پرسيدند.اخم در كشيد،انگشت گزيد و گفت: گر جايزتي بايد مرا شايد كه مامم هماره مرا همي گويد: پسرم ! خيلي باحالي!
........................................................................................و من پيشتر بسيار جايزت بردمي و زان جمله مداد رنگي و دفتر سيمين وتوپ دولايه والخ بودي و آن جايزت كه آن زن ببرد چندان مهم نبودي و من خود بهترش را دارم! كه اگر اين حيله دشمنان نبود پس چرا اول مرا نداده اند؟ مگه هر كي كيه؟ نخست بار نام وي در تذكره اصحاب گشاديه چنين آمده : سيد چو اول ملا بود كه محاسن آنكادر كردي و خنده بسيار زدي و نرم سخن گفتي و حنجره جر ندادي مردم را خوش آمد و ورا بر تخت كردند. اما چو بر تخت شد هيچ نكرد و شش سنه بر تخمان خويش همي بنشست تا هردو جوجه شد وباز بنشست تا جوجه ها را پر رسيد و برفتند و باز سيد بر تخت بود..بنشسته ! و ديگر ورا هيچ جربزه نبود و ابو چمچاره بستامي زين سبب ورا ختم الگشادين لقب داد. زان پس جماعت از وي دل بريدند و بر وي بسي ريدند تا كه وي مغبون شدو اخم بر كشيد و ديگر با نيكان ننشست و هيچ نكوئي نكرد و جز با چل منان چپ دست چپ چشم معاشرت نكرد و خوي ايشان در وي اثر كرد و چون ايشان سخن گفت و بسي چل مني كرد. و لبخند بسيار زد تا كه شيوخ را خشم در گرفت و ورا گفتند اين كه تو ميكني زهر مجنوني بر آيد و كردار چل منان اساطيري چنين بوده است. پس ديگر بار در هم شد و لب گزيد.از رساله ابا نوستراداموس رومي نقل است كه اين حالت بر جا بماندو وي همچنان بر تخت بود تا حالت بواسيل ورا فرا گيرد و بر مريضخانه بشود و از تخت بر تخت شود و اين چهل سنه بيش انجامد تا خدايگان عالم بر وي رحمت آرد و توبه كند و زان پس به هر شب هزار نماز كند و به هر صبح ده اسير ازاد كند تا همه را اعصاب بزند ووي را با تير كمان سنگي بيجان كنند. چون اين نقل بر اوستادم بردم درهم شد و گفت: بابا يكي بلندگو رو از اين گوساله بگيره! □ نوشته شده در ساعت 12:52 PM توسط crocodile Monday, October 13, 2003
● اگر مادرم بفهمه که بجای تزم داستان نوشتم!
........................................................................................اگر برادم بو بره که باز اصول داستان نويسی رو رعايت نکردم! حتي اديت هم نکردم ! من ميدونم بلاخره يکیشون منو ميکشه ! □ نوشته شده در ساعت 6:48 PM توسط crocodile Wednesday, October 08, 2003
● ابوقرتاتيز کوراکوديل جد اکبرم را چو بر دار می کردند چنين می فرمود:
مرگ بر زندگي ! زنده باد مرگ !! □ نوشته شده در ساعت 2:51 PM توسط crocodile
● بهترين چيز توالت فرنگي اينه که ميشه توش ماهی قرمز نگاه داشت.
........................................................................................البته يک تابلو هم بذارين بدک نيست: !! DO NOT FLUSH □ نوشته شده در ساعت 2:49 PM توسط crocodile Thursday, October 02, 2003
● آب سرد کن وقتی ازش استفاده ميکنم تا چند دقيقه غر ميزنه!
........................................................................................سيفون هر چی دهنش در مياد پشت سرم ميگه! هر بار در را باز ميکنم چنان جيغ ميزنه که انگار پاش رو لگد کردم! اين اولين باره که از ندونستن زبان اشيا خوشحالم.....؟ □ نوشته شده در ساعت 5:37 PM توسط crocodile Saturday, September 27, 2003
● به گوش.....به هوش!
........................................................................................رخت ها بر بند ! فرش ها شسته ! پنجره بی گرد! درب ها بی قفل! مست ها بيدار! خواب ها در کار! گرگ ها ز نجير! فيل ها بی عار! ابر ها آبي! سرخ ها تب دار ! صفحه ها نقطه ! نقطه ها پرگار ! همگی هشيار ! ميرسد د لدار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 10:36 AM توسط crocodile Tuesday, September 23, 2003
● طعم لبانت را
........................................................................................چشيده اندگويا کوهساران...... ای ابر بد هيبت خاکستري ! راستي ؟ از آبي آسمان چه خبر؟ □ نوشته شده در ساعت 8:10 PM توسط crocodile Friday, September 19, 2003
● فالگير ميگفت :
" عنقريب ان غريبی به شهر در آيد وحياتت ديگرگون سازد." پس به اميد آن ان !!! □ نوشته شده در ساعت 11:33 AM توسط crocodile
● ميدونم که گاه سفر
........................................................................................قشنگ ترين چيز تون دعاي خير تون را بدرقه راهم کرديد.... خيلی هم ممنون! ولی کاشکي مي گفتيد چطور ميشه از اين همه دعا استفاده کرد انگار يک جعبه نوشابه بهم داده باشيد بدونِ در باز کن!! حالا منم و يک جعبه دعاي خير باز نشده !!!!!! □ نوشته شده در ساعت 11:33 AM توسط crocodile Tuesday, September 16, 2003
● از وقتی گريه کردن يادم رفته
........................................................................................خنديدن هميشه گريه ام می اندازه........ ه هه هه ه...هق هق هق ه □ نوشته شده در ساعت 11:51 AM توسط crocodile Saturday, September 06, 2003
● زيبا ترين!
........................................................................................اميد بود که زيبايي تو درماني باشد بر همه زشتي های روزگار ..... که روزگار هميشه زشت بوده و اين فقط از بدسگالي روزگار ما نيست.... که نشد !!!!! شيرين ترين! ميخواستم که حلاوت تو بشويد ذره ايِ از تلخی زمانه را که زمانه تلخ بوده و جز تلخی ديگر چيز آموخته ندارد.... که نشد!!!! پس تا برگي ديگر........ ...... ...... .... برگي ديگر........... بد منظر ترين ! اميد بود که سياهي پلکانم بزدايد از خاطرکراهت بيحد منظرت را، که کابوسي چون توهيچ چشم را نشايد..... که نشد !!!!!! تلخ ترين! رويايي بود بلعيدن هزار قند و نوشيدن هزار شکر...تا بروبد ناکامي چشيدنت را... که نشد !!!! پس تا برگي ديگر........ ...... ... □ نوشته شده در ساعت 4:18 PM توسط crocodile Sunday, August 31, 2003
● خانم اجازه! ميشه من نقاشي نکشم ؟
........................................................................................"چرا پسرم؟" "من از نقاشي ميترسم! از بچه هايی که از خونه بزرگترند ميترسم! از گربه هايی که قد اتوبوس اند ميترسم! من از کوه هايی که از قيچی تيزترندميترسم! من از خورشيد نصفه ميترسم! من از تموم شدن مدادرنگي هام ميترسم! من از کثيف کردن بی ارزش يک کاغذسفيدميترسم! من از پاک نشدن رنگ های اشتباه، از بی مصرفي پاک کن ارزون قيمت ميترسم من از نقاش نشدن ميترسم!" "" پسرم! ميشه منم ديگه معلم نقاشيت نباشم!؟ راستش منم ميترسم!"" □ نوشته شده در ساعت 3:14 PM توسط crocodile Saturday, August 23, 2003
● اونقدر حرف نزدتا حرف زدن يادش رفت..گفت بذارهر چی نمی گم بنويسم
........................................................................................بعد ديد حرفی رو که نميشه گفت مگه ميشه نوشت ؟؟؟ اونقدر ننوشت تا نوشتن يادش رفت..گفت بذاربهشون فکر کنم ولي چيزی که نميشه تويه تيکه کاغذ جمع کرد مگه ميشه تو کله جمع کرد؟؟؟؟؟ بعد ديد فکر کردن يادش رفت.... اين بود که شروع کردبه حرف زدن... ديگه هم فکر نکرد... □ نوشته شده در ساعت 2:17 PM توسط crocodile Monday, August 18, 2003
● ازوقتی مصلوبم کردند خيلی کلافه ام!
........................................................................................مصلوب بغلي خيلي خوش مشربه..دائم با مردم بگو بخند راه مياندازه... ميگم :آدم مگه قبل مرگ انقدر خوشحاله؟؟؟ ميگه:موقع تولد که همش وق زديم همه اش بدبختی ديدم..بذار بخنديم بلکه اونور خوشی بياد! ميگم :يعني هيچ ناراحتي نداري؟؟؟ ميگه: چرا دماغم ميخاره..... ميخهاي که به دستهام کوبيدن زنگ زدند.وحشت برم ميداره..نکنه قبل مرگ کزاز بگيرم؟؟!! ميگه:اي باباا دست ميخواي چکار؟؟جونت سلامت... ميگه:اگه ا اين جمعه بريم جهنم جيم موريسون کنسرت داره..بهشت ميخواي بري که چي؟؟؟ ميگم:عمرا..من خودم روجردادم برم بهشت...دنيام رو جهنم کردم..حالا بيام اونورم جهنم؟ ميگه:من اينجا و بهشت کردم اونجاروجهنم..ترکيب بدی نيست. بهش حسوديم ميشه..افتاب داره غروب ميکنه..منم دماغم به خارش ا فتاده..شايد همون خارش قديمی باشه! خارش بهشت يا جهنم؟؟!!!!خارش بديه!!!! ۱۰ تا تخت لب جوی عسل به اولين فرشته ای ميدم که دماغم روبخارونه... راستی اگه ؟؟؟...ولش کن! □ نوشته شده در ساعت 6:01 PM توسط crocodile Friday, August 08, 2003
● به: پشت بام همسايه
........................................................................................جناب آقاي کلاغ!!. تکه کاغذي که چسبيده به چند چوب نازک و اکنون زير پاي شما رسما تبديل به مستراح جنابعالي شده بادبادک حقير است جهت اطلاع عرض ميشود ِ بادبادک شيئ جهت بازی اينجانب و همسالان می باشد ولی از قضا بازتاب روياي پروازوبلندبينی ما کودکان نيز هست..تمثيل روح سرگردان ماست که به جبر روزگارلاجرم بايست سپردن به دست هرزه باد بی منطق زندگی.. از آنجا که اميدی به ا سترا داد مستراح فعلي شما نميرود خواهشمند است حتي الامکان از ر يدن بيشتر به روح سرکش و آمال نها ني اينجانب خودداری فرمايد از آنجا که فرياد ها و سنگ های اينجانب ا ثربخش نبوده گفتم شايد مکتوب را ارج بيشتر نهيد.... ارادتمند شما کروکديل ....۸ ساله از تهران.... □ نوشته شده در ساعت 3:18 PM توسط crocodile Monday, August 04, 2003
● کبوتر با کبوتر باز با باز...کند حيوان با حيوان وبلاگز...
........................................................................................يک روز يه ميز شروع کرد به حرف زدن منم گفتم ميز که حرف نميزنه! اون گفت خرِ! اون سوسيس که حرف نميزنه! گفت بيا درِ گوش اين آهو که برای هر کی تقريبا يه گوش د ارهحرف بزنيم من هم گفتم باشه..هر چند به grocho marx خيانت کردم.. حالا ما قراره حرفهاي مردم رو تو آهو بزنيم..چه شود؟؟؟؟؟ ولی من ميگم ميز حرف نميزنه! ...... □ نوشته شده در ساعت 8:17 AM توسط crocodile Saturday, August 02, 2003
● شما هم حتما اين روزها صد بار گرفتين:email اين
........................................................................................کنار ساحل بودم....همه مسير ۴ تا جای پا بود..۲ تا من ۲ تا خدا يه لحظه ديدم ۳ تا جا پا هست !!! خيلی ترسيدم...ديدم خدا داه لي لي ميره... گفتم تو هم اعصاب داری؟؟ گفت: به تو چه؟ خدا شدم کسی تو کارام فضولی نکنه... دباره ۴ تا شد.....اما يک هو۶ تا شد...تقريبا قبض روح شدم.... ولی ديدم پلنگ صورتی هم داره با ما مياد.. يک هو طوفان شد..ديدم فقط ۲ تا جای پا مونده...خيلی ناراحت شدم ... ديدم خدا پلنگ صورتی رو بلند کرده رودوشش داره نجات ميده....طوفان هم مثل سوسک داره منو ميبره..... گفتم اون که کارتون بيا منو نجات بده.؟؟.. گفت خداشدم هر کيو بخوام نجات ميدم.... بخشکي شانس □ نوشته شده در ساعت 11:47 AM توسط crocodile Friday, July 25, 2003
● نوشتن بعد يه مدت طولاني ننوشتن خيلي سخته!
........................................................................................مثل مردن بعد يه مدت طولاني زندگي يا بيداري بعد از يه خواب طولاني مثل خوردن بعد از گرسنگي خيلي چيزها بعد از خيلي چيزها سخته البته خيلي چيزها هم قبل از خيلي چيزها ....... □ نوشته شده در ساعت 9:19 AM توسط crocodile Saturday, July 05, 2003
● دردي در من است كه مي خزد هرشب به تنم..مي آيد بدست مرموز ماه و ميرو بدست داغ خورشيد
........................................................................................دردي در من است كه ميزايد دردهاي دگر و آن دردها خود زايندگانند دردي در من است كه چون ميهمان ناخوانده راه خانه ام گم نمي كند دردي در من است كه گاه با نفسي افزون ميشود و گاه با نفسي مفتون دردي در من است كه تلخي و شيريني هيچيك درمانش نيست و دردي است رها از طعم دردي در من است كه با من ماندني است و از من نمي گريزد و عزيزم ميدارد دردي در من است دردي در من است □ نوشته شده در ساعت 10:00 AM توسط crocodile Thursday, July 03, 2003
● فكر ميكردم وبلاگ بازتاب ذهنم باشه ولي بازتاب تنم شد
........................................................................................يك هفته است من مريضم ..اونم همينطور دكترهاي اينجا قد شتر مرغ شعور ندارن..دكترهاي وبلاگ قد جوجه كلاغ من بالاتنه ام تعطيل شده وبلگ پايين تنه(صفحه اش) اگه همه وبلاگ منفجر شه لابد منم منفجر ميشم .... اگه □ نوشته شده در ساعت 3:22 PM توسط crocodile Friday, June 27, 2003 ........................................................................................ Thursday, June 26, 2003
● هنوز هم ايمان دارم!!!
........................................................................................نه به اين خاطر كه حفظش كرده باشم! چون خيلي وقته كسي قيمت خوبي براش پيشنهاد نكرده! آخرش چند ميخري بدم ببري؟؟ □ نوشته شده در ساعت 1:06 PM توسط crocodile Tuesday, June 24, 2003
● يكي دوماهي هست....شايد...
........................................................................................صداي قل قل سماور نفتي... استكان كمر باريك...... نعلبكي گل سرخي.... موقع زل زدن از صبح تا شب به مانيتور كامپيوتر به اينها هم فكر ميكنم.... اعتياد جديده! كار كار اين راديو ست..... قربونت اون هندونه رو ميذاري تو حوض؟؟؟؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 5:23 PM توسط crocodile Monday, June 23, 2003
● زندگي چيه ؟؟
........................................................................................تو امتحانهاي مدرسه هميشه سوالهاي كوتاه جوابهاي بلند داشت و برعكس..معمولا اين سوالها بود كه سخت بود.. حتي بيست هم كه ميگرفتي ميگفتي من كامل ننوشتم..اونقدر چپ و چوله تو كلاس بوده كه صد رحمت به من!!! يكي پشت گوشم اين سوال رو پرسيد: زندگي چيه؟ خيلي تحقيق كردم...سهراب ميگه شيرينه! حافظ ميگه شرابه !مولوي ميگه رقصه! شاملو ميگه تلخه! گيج شدم....حتما اينا همه شون راست ميگن!!! بذار منم بفهمم چيه! يه گيلاس شراب و يه حب نبات پشت سرش هم يه قهوه...بعد حالا نرقص كي برقص! گلاب به روتون بالا آوردم...يكي پريد جلو گفت: نگفتم استفراغ !!! گفتم حالا عينك زدي فكركردي ژان پل سارتري؟؟؟ ديدم نميشه..ادم بايد جواب سوالهاش رو خودش پيدا كنه...تصميم كبري گرفتم خودم زندگي رو تعريف كنم...... اما مگه تعريف ميشد!!؟!!!اون هم با اين شك مزمن من !!!گفتم نكنه مثل عروس تعريفي تلنگش در بره و ما رو روسياه كنه...گفتم اصلا بي خيال شم و اسمش رو نبرم... بعد شد "اسمشو نبر !"..ولي همين "اسمشو نبر! "هم اسم بود و نميشد نبريش !! ديگه هروقت ميخواستم صداش كنم ميگفتم : هوي....آهاي...يارو... اونم بهش برخورد و جوابم رو نداد.... گفتم بابا تو چي هستي؟؟ يه هو عصباني شد و با پتك كوبيد تو سرم...بوم !!!...خلاصه همه زندگيمون رو ريخت به هم!! كار به جايي رسيد كه عين جمله "سينما چيه؟" تو فيلم مغولها از همه ميپرسيدم "زندگي چيه؟" اونم ميزد تو سرم...بوم !!!!! يه مدتيه با هم قهريم....به صورت هم نگاه نمي كنيم..حرف كه پيش كش! ولي وقتي شبها خوابش ميبره.اون ته ذهنم ميپرسم "زندگي چيه؟" بوم !!!!!!!! زندگي... بوم !!!!!! بوم !!!!!! □ نوشته شده در ساعت 4:49 PM توسط crocodile Wednesday, June 18, 2003
● دست دوستم رو گرفتم..گفتم بيا بريم خودمون رو بسوزونيم..بيا ما هم دنيا رو تكون بديم....بردمش در سفارت كه نداريم..همين دفتر حافظ منافع خودشون....
........................................................................................بنزين ريختيم رو خودمون بچگي بوي بنزين رو دوست داشتم...اما حالا نه! بنزين بوي سفر ميداد...بوي ماشين بابا كه داشت مارو يه جايي ميبرد..بوي شمال..جايي كه كوه هاش هم سبز بود. قرار شد يك دو سه بگيم و كبريت بزنيم..عين اونايي كه تو فرانسه و انگليس ردن... 1-----2-----3---كبريت روشن پريد تو موهامون...دوستم شروع كرد به شعار دادن...زنده باد نمي دونم آزادي...زنده باد ني دونم جليز وليز... ولي من خودم رو زود فوت كردم...شك كردم! نكنه دنيا تكون نخوره؟نكنه هيچكس اون وسطا خاموشمون نكنه؟ نكنه دود ما هم عين دود سيگار لايه اوزون رو سوراخ كنه؟ دوستم همينطور كه ميسوخت يه نگاهي كرد كه يعني: اي دودره! اي ترسو!! فوتش كردم..گفت : " نكن خاموش ميشم؟!!مگه كرم داري؟؟" گفتم: بابا هيچكس مارو به فلانش هم نميگيره! بيا بي خيال آزادي بشر شيم! گفت " من يا خودم رو سوخاري ميكنم يا بشرو آزاد!! من تا زمين رو تكون ندم خاموش نميشم!!" گفتم بابا اين كره زمين همش يه چند ميليون سال داره با آدما راه مياد! تكون ميدي از مدارش خارج ميشه..بعد خورشيد با جاذبه اش عين زبون مارمولك هورپ ميخوردش! گفت: " گمشو..من ميخوام آدما رو نجات بدم..تو بذار كروكديلا اسير بمونن! گفتم پس چي ؟!!! اصلا كون لق همه شون! من ميرم از لجت جوجه سوخاري بخورم!!!! ...... شنيدم تا صبح فرداش ماموراي آتش نشاني داشتن قسمش ميدادن كه خاموشش كنن! اونم گير كه اگه دست بهم بزنين خدومو دار هم ميزنم ! انگار يه مامور شجاع اخر سر يواشكي از پشت تف كرده روش تا خاموش شده... -امروز تو اخبار خوندم چند نقطه از زمين تكون خورده بود..يكي وسطاي كوير لوت...يكي دوروبر صحراي گبي...چه ميشه كرد رفيق ما هم بدشانسه !! پيري ميگفت: خود گوزي و خود سوزي ؟؟عجب احمق مرموزي ؟! □ نوشته شده در ساعت 6:10 PM توسط crocodile Sunday, June 15, 2003
● رفتي تو چله تابستون آدم برفي ات رو آوردي تو كوچه كه چي؟؟؟؟
........................................................................................آخه اين آدم سفيد با اون لبخند ساختگي اش تو زمستون هم ادم رو تحقير ميكنه چه برسه به تابستون! كدوم ادمي هميشه لبخند ميزنه؟؟؟ كيه كه دماغش خوردني و خوشمزه باشه؟ اون از زمستون كه همه دگمه هاي پالتوم رو كندي چپوندي تو شكم يارو! حالا هم كلاه پشمي سياهت رو آوردي كردي سرش كه سردش نشه؟!!! حالا وقتي آب شد...وقتي ريخت تو جوي آب...قاطي شاش بچه ممد حسن و روغن آشپزخونه مهري خانوم بهت ميگم! اقلا برو يه خورده يخ بيار بلكه بازي كنه سردش بشه؟!!!!!!! تو حتما بايد همه رو خفت بدي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 1:54 PM توسط crocodile Tuesday, June 10, 2003
● خود درگيري...
........................................................................................امروز بعد مدتها دلم برا خودم تنگ شد...گفتم يه زنگ بزنم ببينم حالم چطوره! وقتي تلفن زنگ خورد...گفتم كيه؟؟ولش كن حتما باز يكي ميخواد يه سري دلخوشي سرو كنه با روغن زيتون! يه سري همدردي ببافه با كاموا پشمي! گوشي رو ور نداشتم...چه ميدونستم خودم زنگ زدم؟!!!!! وقتي گوشي رو بر نداشتم ديدم رفت رو پيغام گير...بعدديدم يه پسر نسناس با انگليسي ورژن تهروني ميگه پيغام بذار!!!!!!! منم قاط زدم و هر چي دهنم بود تو پيغام گفتم...بد شاكي بودم......پسره الدنگ!...... خودم رو بگو!!! اگه شانس بيارم امشب پيغامام رو چك نكنم خيلي خوبه!!! همين كارا رو ميكنم كه حوصله خودم رو ندارم ديگه! □ نوشته شده در ساعت 5:17 PM توسط crocodile Monday, June 09, 2003
● "Now summer has passed
........................................................................................As if it had never been it is warm in the sun but this is not enough ....... All that might have been like a five-cornered leaf fell right into my hands but this is not enough ...... neither evil nor good had vanished in vain it all burnt with white light but this is not enough ...... not a leaf had been scorched not a branch broken off the day wiped clean as clear glass but this is not enough .....'" Arseni Tarkovsky □ نوشته شده در ساعت 5:34 PM توسط crocodile Saturday, June 07, 2003
● دلم برايت قد يك ارزن شده است...
........................................................................................پاييز عزيز! از وقتي رفتي دلم برايت تنگ ميشود.... گفتند كه اين بهار گلهاي خوشرنگ به ارمغان مي آورد ديدي كه يكبار ديگر فريب اين دروغ قديمي ...اميد را خورديم؟ ديدي كه به چهارشنبه اي برگهاي ملونت سوزانديم به اميد گرماي بهار؟ ديدي كه جز آتشي ديگر بر اين دنيا نيافزوديم؟ بهار آمد و رفت و فردا همدست ديرين اش ..تابستان تنبل و چاق را همراه خواهد آورد... باز هم گاه سوختن خواهد آمد....گاه عرق ريختن عرق شرم از گناه تكرار هر روزه زندگي...از گناه استمرار زندگي! غرق رطوبت و دم ميشويم و باز ملال تو را آرزو مي كنيم.... "هوا دلگير.....درها بسته...سرها در گريبان...دست ها پنهان "** كه شايد بيايي و سال ما ديوانگان با تو تحويل شود..نه با بهار خوشدلان دلم برايت قد يك ارزن شده است ...... .... ** از زمستان اخوان ثالث □ نوشته شده در ساعت 12:47 PM توسط crocodile Thursday, June 05, 2003
● "Listen you fuckers
........................................................................................you screwheads Here's a man who would not take it anymore. A man who stood up against the scum, the cats, the dogs,the filth, here is someone who stood up " Taxi driver-Martin scorsese □ نوشته شده در ساعت 2:35 PM توسط crocodile Monday, June 02, 2003
● ژوسگاتيلاچ ميگه "اگه يه روز مثل من مجبور باشي تمام روز تو آب بركه باشي مي فهمي!
........................................................................................اگه تمام بدنت تو آب كرخت بشه و فقط چشمات رو آب باشه!" (بابا كروكديل ميگفت وقتي از دست مامانت كلافه ميشم چشام رو هم ميكنم زير آب!) ژوسگاتيلاچ ميگه "ولي من دوست دارم چشمام باز باشه..دوست دارم تو افق ديدم پشه هاي كج و كوله بيان بشينن رو افق زندگيم!فقط پشه ها رو اين افق موندني اند! دوست دارم پرش ماهي هاي خوش خيال رو ببينم....وقتي ميپرند بالا و دوباره پرت ميشن به هموم زندگي هميشگي شون....بالاي افق جاي اونا نيست! دوست دارم مرغهاي ماهيخوار و ببينم كه از آسمون خوشبختي ميان و يه غرق در آب رو ميقاپند.....يارو هم خر كيف ميشه از اين عروج ...غافل از حلقوم مرغ! آي خيط شدن ماهيه خنده داره!!! آي اين خنده درد داره !!! دوست دارم خورشيد..ماه.....عكس اون.... همه دو تا باشه....يكي تو هوا ....يكي تو افق. اگه يه روز مثل من......چشات رو باز ميذاري؟؟؟؟؟ " □ نوشته شده در ساعت 5:11 PM توسط crocodile Wednesday, May 28, 2003
● اون روز تو اتوبوس.....
........................................................................................اين دختره كيه؟چرا اينطور به من زل زده؟ اين دختره با اون چشاي آبي و دندوناي سفيدش...با ا ون صابون توي دستش...چرا چشم از من بر نمي داره؟؟؟ نكنه عاشق و گرفتار من شده باشه؟؟ نكنه قربون من بره؟ نكنه يه هو وسط اين نگاهها دورم بگرده؟؟ مگه من با بقيه كروكديل ها چه فرقي دارم؟؟؟ ولي يه هو!....باز كه داره دور ميشه برگشته بربر منو نگاه ميكنه و ميخنده!! چادر مامانم رو ميكشم و ميگم:"مامان ! اتوبوس ما چند تا سرعت بره به اتوبوس جلويي ميرسه؟" مامانم كه خرت خرت داشت با خانوم بغلي چت ميكرد بي حوصله گفت: "الان راه مي افته پسرم" و من زل ميزنم به دختري كه صورتش به بزرگي شيشه عقب اتوبوس بود. دمم رو ميگيرم وسط دستهام و ميگم : " خدايا ميشه اتوبوس ما هزار تا تند تر بره تا به جلويي برسه؟؟؟" ....... ...... ...... وقتي بزرگتر شدم فهميدم كه عشقي در كار نبوده و اون دختره تو پوستر ميخواسته صابون هاشون فروش بره!!! منم كف كردم... □ نوشته شده در ساعت 5:38 PM توسط crocodile Tuesday, May 27, 2003
● اگر شجريان زن ميشد! بنظر شما مثل پريسا نميشد؟؟؟
........................................................................................اليوم بر هر بني بشر چه حي چه ميت در امريكيه و كانيديه (كانادا) واجب كفايي است تا كنسرت پريسا و گروه دستان را برواد ! هر چند پريسا خيلي عالي نبود اما گروه دستان بسيار دلنواز و نو بود.... دو كلام از مادر عروس.؟؟؟؟؟؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 2:10 PM توسط crocodile Sunday, May 25, 2003
● پوژتاگوپ ميگه: خوشبختي همين جاست.
........................................................................................ناگناچول ميگه:خوشبختي يه جايي تو فرداهاست....يه جايي تو يك غافلگيري! پوژتاگوپ ميگه:فردا عكس برگردون ديروزه! ناگناچول ميگه:بايد امروز رو رنده كرد تا فردا باهاش كتلت درست كرد! پوژتاگوپ ميگه:اي بابا !؟؟!! ناگناچول ميگه:اي بابا ! پوژتاگوپ ميگه:شايد حق با تو باشه! ناگناچول ميگه:اگه نباشه چي؟ پوژتاگوپ ميگه:اصلا ولللش! بي خيل بابا! ناگناچول ميگه:اگه امروزاومده باشه چي؟؟الان ساعت چنده؟ پوژتاگوپ ميگه: يه چرت مونده تا شب! ناگناچول ميگه:نكنه بره بي خبر؟؟؟ پوژتاگوپ ميگه: بي صفت وقتي هم مياد خبر نمي ده! ناگناچول ميگه:نكنه بره و فردا بدبختي بجاش بياد؟ پوژتاگوپ ميگه:بدبختي همين جاست! ناگناچول ميگه:پس بدبختي يه جايي تو فرداهاست....يه جايي تو يك غافلگيري! ** راستي اسم ثقيل گذاشتن بين كروكديل ها رسمه....... □ نوشته شده در ساعت 10:37 AM توسط crocodile Wednesday, May 21, 2003
● " ميگن مستي و راستي !"
........................................................................................"" راستي؟ مگه مستي؟"" "مستم!" ""مست راستي؟ يا مست ماستي؟"" "ماستي!" ""پس نيستي؟"" "چرا بابا هستم" ""راستي هستي من برم و برگردم؟؟"" "هستم..پس تو هم رفتني هستي؟؟" ""پرت ميگي؟ مستي؟"" "ميخواي مست باشم يا نه؟ميري يا ميخواي بياي بالاخره؟؟" ""ببخشيد منم گيجت كردم! آخه يه كم مستم!"" "پس مستي؟!!!!!" ""ميگن مستي و راستي!"" "راستي؟ مگه مستي؟" ...................... □ نوشته شده در ساعت 9:30 AM توسط crocodile Monday, May 19, 2003
● "اگر آنچه بايست نيستي.....
........................................................................................چه فرقي ميكند كيستي " ..علي پسر ابيطالب □ نوشته شده در ساعت 1:43 PM توسط crocodile Thursday, May 15, 2003
● " سلام برادر"
........................................................................................" سلام عليكم" " برادر؟ شما چه پيامي براي ملت ايران داريد ؟" " البته من كوچكتر از اوني هستم كه پيام بدم ولي..." " كات !! آقا اين كوچيكه يه سايز بزرگترش رو بده" - برداشت دوم..همان نماز حمعه... همان خيابان " سلام برادر" " و عليكم " " شما چه پيامي برا مسلمانان جهان داريد؟؟" " والله من كوچيكتر از اوني..." " كات..بابا ممد اين هم كه كوچيكه....ديگه بزرگتر نبود؟...چيكار داري ميكني بابا! اصلا يه آگهي بزن روزنامه فردا ....جمع كن بابا ...جم كن بريم" -فردا روزنامه مردمي... به يك برادر xxlargeجهت پيام دادن به مردم جهان خصوصا مسلمانان ايران و شيعيان منظومه شمسي ... بمدت 10 دقيقه استخراج يا استفراغ ...اه بابا استخدام ميشود.... دارا بودن ديپلم بوكس جهت مشت محكم به استكبار جهاني توصيه ميشود...لطفا رزومه خود پس از خواندن صداي بوق به همان شماره فكس بفرماييد...با تش كر...روابط خصوصي صداهاي مشكوك و سيماي بهجت خانوم اينا □ نوشته شده در ساعت 12:50 PM توسط crocodile Wednesday, May 14, 2003
● بچگي پشت همين كوچه بود...
........................................................................................دوستان قديمي ..همان خيال انگيزان سالهاي دور ...همين نزديكي نشسته بودند... با همان رنگها.... با همان بوي تند ساعت پنج غروب... با همان لبخند خانوم مهربون روسري بسر برنامه كودك.... فلرتيشياي زيبارو....گاليور صبور و دلاور.. شير ماهي كودن ....دور از ويالون راكي مانانانوف..توي بغل تنسي تاكسيدو.... همون كمد معروف پروفسور ووپي... حتي برو بچه هاي يوگي....با آن كشتي ناهمگون.... و من مثل بچگي دوباره دفتر مشقم رو از ترس همه روي ميزم باز گذاشتم... ولي دل به كارتون ميدم و سر به پرواز رويا ...كه بپرد كنار نقاشي هاي دوست داشتني.. دور از اين جماعت خشمگين و حريص واقعيت..... حتي خوابهاي بچگي رنگ جاودانگي دارند..... □ نوشته شده در ساعت 12:11 PM توسط crocodile Friday, May 09, 2003
● شبي بس تاريك...
........................................................................................كه ماه در آسمان گم شده بود... دو سبابه از انگشتانم را در گوش فرو بردم....تا از موسيقي خلاء بشنوم .. كه در آن صدايي تهي نغمه اي خالي از معنا مي خواند و آن زمزمه مسير ماه است... چون چشم گشودم كه بگويم اين راز. ماه بديدم كه ستاره اي دوردست با كرشمه به خانه خويش مي بردش !!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 4:42 PM توسط crocodile Wednesday, May 07, 2003
● "از ديدنت خوشبخت شدم"
........................................................................................چي؟ چي شد؟ مگه نگفتي خوشبخت شدم...؟؟پس چرا داري اونوري ميري؟ من كه اينجا وايسادم! يعني تو پشتت رو به خوشبختي ميكني و ميري؟ تند تند هم ميري؟ مگه اين همه كتاب نخوندي؟ اين همه شعر نخوندي؟ اين همه فيلم نديدي كه بفهمي خوشبختي چيه؟ حالا كه شتر اقبال دم پاي من كپه مرگشو گذاشته ازش فرار ميكني؟؟؟ مگه آدم از خوشبختي فرار ميكنه؟؟ مگه ادم هماي سعادتش رو جوجه كباب ميكنه؟ حالا من همينجا وايسادم چند سال ديگه كه جمجمه ات به سنگ خورد و هوس خوشبخت شدن به سرت زد بياي منو ببيني! خوشبختي بهت نيومده! □ نوشته شده در ساعت 5:10 PM توسط crocodile Tuesday, May 06, 2003
● برو بچه ها نمايشگاه خيريه دارند...اگر مثل من آواره غرب وحشي نيستيد يه سري بزنيد..جاي ما هم زيارت كنيد....
........................................................................................اين دوست عزيز هم تو بعد از كشتن پسر شجاع و خانوم كوچولو شروع كرده به نوشتن! □ نوشته شده در ساعت 4:18 PM توسط crocodile Friday, May 02, 2003
● با.......د
........................................................................................با.......د ...بي ....داد.... با.......د... بي.... داد.... باد با.......د... بي.... داد.... باد.... نيست □ نوشته شده در ساعت 5:48 PM توسط crocodile Tuesday, April 29, 2003
● حاجي ! از وقتي خمپاره دشمن خورده تو دلت و دوشقه ات كرده ..ميدونستم ساكت ميشي...
........................................................................................ميدونستم بوي باروت و خمپاره هواييت ميكنه! از وقتي دولت امريكا طوري عاشقت شده كه نه ميذاره بري نه ميخواد بموني... ميدوني حاجي تو تاريخ هميشه قند و نمك خوردندو قندون و نمكدون رو شكوندند..... امون از چشم زخم كه با دواگلي هم خوب نميشه !!! اما حالا كه بسيجي ها همه منتظرتند...بيا ترو جدم تيرانوزوروس دوكلوم بينويس! ترو به سينه شكافته پتروداكتيل چهار خط بينويس بدونن زنده اي! حالا كه تولدت مباركه بنويس! حاجي....راه كربلا از امريكا گذشت...بلكه راه قدس هم از همي دوروبرها رد شه! كروكديل بسيجي... تيم برلند پوش ولايت □ نوشته شده در ساعت 7:59 AM توسط crocodile Saturday, April 26, 2003
● ده
........................................................................................اين شايد فمينيستي ترين اثر كيارستمي باشه....و دوباره ميني ماليستي(يعني همونطور كه زندگي واقعي هست) شايد ده فرمان غير مذهبي اون باشه به دنياي زنانه.... فيلم-دنيايي كه توش مرد ديده نميشه.(اين جوري موجود موهوم تري بنظر ميرسه) اينكه نگاه به زن نسل به نسل منتقل ميشه.... اينكه مذهب كمكي به معجزه آزادي زن نمي كنه.... اينكه زندگي هم يه جور معامله است..... اينكه شايد زناشويي هم تصوير ديگري از خودفروشي باشه.... اينكه حتي مدرنيسم هم زن رو براي مرد طراحي ميكنه(اين بار بدنش رو...سينه و با سن اش رو).... اينكه عشق نشان ضعف است... اينكه دل بستن و پابند بودن محكوم به شكست بوده و هست.... اينكه حتي يك مرد كوچك هم بخاطر تربيت قديمي مادر قديمي(مادر بزرگ) رو به يك مادر امروزي تر جيح ميده!!! اينكه هيچ كس مثل كيارستمي خيام گونه به سينما نگاه نكرده..... اينكه هنرمند راه حل نميده ...راه حل در خود ماست..... اينكه سادگي داستان زندگي و تكراري بودنش اون رو تلخ ميكنه.... اينكه يك هنرمند ميتونه از قول همه زنان دنيا حرف بزنه.... اينكه تاريخ بد جوري به زن بدهكاره.... اينكه من باز يك ماچ ديگه به اين استاد بدهكار شدم.... قرار بود ده فرمان باشه؟؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 7:58 PM توسط crocodile Friday, April 25, 2003
● نمي دونم از كجا شروع كنم....وقتي همه چيز قبلا شروع شده.
........................................................................................حتي نمي دونم چطور ادامه بدم! وقتي همه چيز بدون من ادامه داره!!!! بدتر از همه نمي دونم چطور تمومش كنم....وقتي مدتهاست همه چيز تموم شده ! □ نوشته شده در ساعت 1:12 PM توسط crocodile Tuesday, April 22, 2003
● نفتالين بد اقبال اونقدر تو گنجه... تو جيب كت بابا بزرگ منتظر موقعيت موند كه ناپديد شد...
ديگه حتي منم باورم نميشه يه روز اونجا بوده.... □ نوشته شده در ساعت 6:46 PM توسط crocodile
● وقتي كامبيز كاهه رو زنداني كردن از غصه يگ ساعت مي خنديدم...يعني ديگه كسي پيدا نميشه؟؟!!
كامبيز دوست برادرم بود..از اونها كه اونقدر مودب و محجوبند كه وقتي ميان دم در زود ميدوي داداشت رو صدا كني... همه زندگي هم سينما بود و هست...حتي مهندسي نرم افزار شريف هم خيلي مزاحم اين علاقه نشده... پس بزودي منم ميگيرن...حالا هم كه سينا مطلبي رو گرفتن؟!!!! ما هم كه فقط بلديم تو تاكسي قر بزنيم و بعد هم خوب مشكلات زندگيه ديگه !!!!!!!!!! شاكي شدم petition رو امضا كردم...هر چند دردي رو دوا نميكنه.... ميرم عرق بخورم كه اگه گرفتند دهنم رو بو كردند نفهمند گفتم دوستت دارم!! بذار فكر كنن عرق خوردم ايشالله يه شهاب سنگ بياد فرق زمين رو بشكافه همه راحت شيم.... □ نوشته شده در ساعت 6:40 PM توسط crocodile
● وقتي تو اون حالت تعليق مهموندار لب شتري اومد كنار ما خوشحال شدم...
........................................................................................گفتم الان كه ماچ رو بياد... ولي تا منو ديد لبخندي زد و يكي از دندوناش برق زد يه صداي كليك هم كرد... بعد به همكارش گفت :" هميشه كفش كروكديل آرزو ميكردم...؟؟!!! هر هر هر.." اومدم زود پوتين شماره 44 رو از پام در بيارم بدم بهش كه راحت شم ...... دستم از دست مهموندار ليز خورد و پرت شدم تو هوا.... خلاصه ببخشيد كه آخر فيلم مردم.... ايشالله تو شماره 2 فيلم روحم مياد انتقامم رو ميگيره... □ نوشته شده در ساعت 7:47 AM توسط crocodile Thursday, April 17, 2003
● نميدونم مهموندار چطور تواون سرما منو نگه داشته بود؟؟!
........................................................................................با خودم گفتم: غلط كنم اين دفعه بلند پروازي كنم!!! يه هوكي..خلبان از كابين داد زد: " اون كروكديل دمش رو از پنجره بياره تو..مگه نمي بيني از جلو داره هواپيما مياد؟؟؟!!" كمك خلبان بلند گو رو گرفت و گفت: " مسافرين عزيز ! ضمن عرض خير مقدم و آرزوي پروازي خوش براي سلامتي آقاي خلبان صلوات بلند!!" اما مگه مهموندار بي خيال ميشد ...!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 2:57 PM توسط crocodile Tuesday, April 15, 2003
● انگار ديروز بود!
........................................................................................وقتي كه اشكهام رو پاك كردم لاي ابرها بودم... بعد مهموندار هواپيما اومد.... با لبخند هميشگي و سينه هاي برجسته اش... يقه ام رو گرفت و از پنجره آويزونم كرد.... تنم كه به ابرها ماليده ميشد... گفت: ديدي؟؟خوبه حالا بلند پروازي ؟؟؟؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 7:01 PM توسط crocodile Sunday, April 13, 2003
● بادكنك همسايه تركيد...
........................................................................................عنكبوت گوشه اتاقم از ترس سكته كرد.... راستش نمي دونم!! شايد وقتي عنكبوت گوشه اتاقم سكته كرد... بادكنك همسايه از ترس تركيد !!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 5:27 PM توسط crocodile Friday, April 11, 2003
● تقاطع فرهنگي يا سال مبارزه با گفتگوي تمدنها
........................................................................................دوست آفريقايي من:تو بايد تو اين تمرين به من كمك كني! دوست ايراني من:بايد؟؟؟ باشه !! دوست آفريقايي من:تو بايد يادداشت هات رو برام بياري! دوست ايراني من: باشه بابا! به من شب تلفن كن قرار بداريم برات بيارم! همون شب ساعت 4 بامداد....... دوست آفريقايي من:الو سلام....يه سوال از تمرين ها داشتم! دوست ايراني من: (به حال سكته مغزي در تختخواب) چي؟؟ چي شده! دوست آفريقايي من:منم.....گنه توگو پالا لوبا.... دوست ايراني من: نگاه به ساعت+قطع ارتباط+فحش ناموس.... يك روز ديگر.. دوست آفريقايي من:ميشه همه اين كتاب رو براي من كپي كني؟؟ من: چي؟ من الان دو ساعته تورو شناختم...چقدر خونگرمي ماشالله! من بهت نشون ميدم دستگاه كپي چطور كار ميكنه..(فحش ركيك در دل) دوست آفريقايي من:نه...ميگم خودت گپي كني.. من: (خوشگلي يا تار خوب ميزني؟) من گرفتارم ببين دستگاه تو اون اتاق.. دوست آفريقايي من:نه من ميگم... من: خدا حافظ (در حال فرار رسمي+فحش هايي كه كيبورد از نوشتنش شرم دارد) يك ظهر داغ زمستاني...... دوست آفريقايي من:اين پروژه رو چطور انجام ميدي؟؟ دوست هندي من: (من يك كلمه از حرفهاش رو نمي فهمم!! ) بهت اي-ميل ميزنم.. دوست آفريقايي من انگليسي رو اونطور كه ميخواد صحبت ميكنه.... مهم نيست مردم چقدر ميفهمن..اين مشكل اونهاست نه اون دوست آفريقايي من دنيا رو مهم فرض نمي كنه.... دوست آفريقايي من دنيا رو براي خودش تعريف ميكنه.... دوست آفريقايي من هميشه سوال ميكنه ...حتي اگه استاد هم نفهمه چي ميگه! دوست آفريقايي من زندگي رو بلده... شايد اون رو از سوزش آفتاب افريقا....شايد از گرسنگي و بيماري ياد گرفته... شايد از سادگي خود زندگي كه ما اينقدر سخت فرضش ميكنيم.... دوست آفريقايي من حسادت من رو بر مي انگيزه... دوست آفريقايي من..اومد....بچه ها فرار كنيد !!!!!! □ نوشته شده در ساعت 3:27 PM توسط crocodile Thursday, April 10, 2003
● مرده رقصاندند...
........................................................................................زنده ترساندند..... پشت سياهي كوه... دست روشنايي به دستان عجوزه جادوگر دستبند زدند... نشستم به دعا.... كه نور خود روزني بسوي من بيابد! □ نوشته شده در ساعت 5:12 PM توسط crocodile Friday, April 04, 2003
● شيخ ما چو از حبس بدر شد ورا پيشواز آمدند و بدو مصافحه بسي كردند و هر جاي ايشان كه پسنديده بود بوسه زدند...
........................................................................................برآشفت كه : شما را چه شده؟ گفتند: همي گاه اصلاحات است وما بر شما نيازمند... شيخ گفت: هه!!!؟؟؟؟! گفتند: شجري نشانده ايم نامش اصلاحات كه چون آنرا بر گرده روحاني حكيمي بسته نكنيم كك و عقرب و قراس هاپرز بر وي حمله برند و همي خدايگان عالم نظر از ما بگرداند و پسران ما تا هفت نسل از مردي ساقط گردند و دختران ما طفل در رحم نگيرند... شيخ گفت: بدين سنوات كه در حبس بودمي همي ذكورين فرزند اكبرم سرم به افزاري ميتراشيد "مووزر" نام ..كه بسي قلقلك بر ما فراهم گردانيدي اما سر همواره تراشيده گردانيدي كه در روايت است كه سر تراشيده به زير عمامه به! كه در وي خوشتر نشستي و كثرت عرق بر فرقت ملاج تجمع نكردي....پس مرا با اصلاحات چه كار كه به قدر خويش اصلاح همي كردمي...شما را اصلاح بايد كه بر فرق و روي شما پشم بسي انباشته گرديده و چو اصحاب هياپيه غرب مي نماييد.. يكي گفت: پنداري آقا رو مار زده!! اين آقا ديگه برا ما آقا نميشه!! ما يه همشهري داشتيم.... شيخ به انگشت سبابه سه بار سر بخارانيد و چهل ميليون ركعت نماز كرد تا ابليس نااميد گردد..... و ان الله مع المصلحين.... □ نوشته شده در ساعت 8:54 AM توسط crocodile Wednesday, April 02, 2003
● "ماده مركب در اثر تنش زياد متلاشي ميشه"
........................................................................................چي؟؟ پروفسور چي گفتي؟؟كنايه زدي؟؟يعني اين مغز من كه كلي هم مركبه و توش پر تنش منفجر نميشه؟؟يعني ميگي پس هيچي توش نيست؟؟ زود باش بگو؟تو كه درس خوندي..تو كه باسوادي...تو كه عينك ميزني... بگو اين چيه كه نتركيده؟؟ بگو وگرنه همين ماده مركب دستور ميده تا دستام مدركت رو از تو قابش برداره پاره كنه بده دندونام بجوه بعد تف كنه جلوي پاهات! شوخي نمي كنم...زود باش بگو! ده ...! پروفسور قاب از ديوار برداشت و د بدو! " بابا بيا غلط كردم....بيا امتحانت رو بگير....شوخي كردم"" " اقلا بيا شيرت رو بخور" "" نه...بستني اش خوشمزه تره!"" □ نوشته شده در ساعت 5:00 PM توسط crocodile Saturday, March 29, 2003
● اخبارو ميخونيد؟؟؟همش جنگه؟؟همش بوق؟؟
........................................................................................بوش(با لب آويزون): صدام! زود اسلحه ات رو بدار زمين! صدام(با هدفون در گوش): حبيبي يا نورالعين..... بوش: اسلحه ات رو بذار زمين...دستت رو بذار رو كاپوت ماشين..پاهات رو باز كن!ميخوام بگردمت. صدام: من ديگه پاهام رو باز نمي كنم! ما اعراب خيلي ناموس پرستيم! ايران: رفتار امريكا بسيار استكبار جويانه و مال عراق خيلي نامردانه است..پس ما رو بي خيال شين!خدا مرگم بده!! بوش: صدام ذليل مرده! حالا ميري اسلحه دست جمعي درست ميكني!؟؟؟ صدام: بخواب بابا حال نداري!! كره شمالي: اگه كسي به من توجه نكنه خودم رو بمباران هسته اي ميكنم ها!!!!ببين كي گفتم! فرانسه: آلمان جون! آخرهفته برنامه ات چيه؟؟ آلمان: فرانسه جون ! ببخشيد جنگ حهاني ترتيبت رو داديم! بيا بريم با هم دركه از دلت در بيارم! ايران: ما بدجوري فعاليم ولي يه كم خنثي شديم! بوش: عكس امام رو پاره ميكني؟؟؟حالا وقتي سطل سطل از چاهت نفت كشيديم بيرون ميفهمي؟!!؟ ايران : نگفتم كار انگليس ها است؟؟!!! قاسم تفنگ منو بده! شمعخاني: بابام جان! مگه تا قبر چقدر مونده؟!!؟امانش بدين! ......... ......... پيش بيني: كره شمالي ايران را بمباران هسته اي ميكند...بده غريبه بكنه!! ايران با اسراييل وارد جنگ زير زميني ميشود...چون دست ايران بنده عراق مشت محكم بر دهن امريكا ميكوبد... ميمونه اين خاور ميانه..نفتاش مال مردم اي خدا..جنگاش مال ماها اي خدا.... □ نوشته شده در ساعت 12:14 PM توسط crocodile Thursday, March 27, 2003
● هاليوود رنگ دوست داره..
........................................................................................هاليوود رقص دوست داره... هاليوود دروغ دوست داره.... هاليوود شيكاگو دوست داره..... اما شيكاگو كه شاهكار نيست! هاليوود شاهكار دوست نداره! اما شاه چاخان دوست داره! *البته تو اين فيلم صحنه هاي رقص و اواز قشنگ وجود داره...كاترين جون هم كه عالي بازي ميكنه و ميرقصه..الحق كه اي مايكل داگلاس غريزه اصليش خوب كار ميكنه! طرف زن زندگيه! ولي ارتباط فيلم با صحنه هاي غير موزيكال!!!نمي دونم...من انگار همش با كاباره مقايسه ميكردم! فيلم هم بد نيست!من غرغرو شدم □ نوشته شده در ساعت 9:57 AM توسط crocodile Wednesday, March 19, 2003
● دعاي تحويل سال...بروايت خزندگان
........................................................................................بياييد دستامون رو براي دعا ببريم پايين. بياييد سال گندومنحوسي رو براي هم آرزو كنيم! بياييد انگشتامون رو بكنيم تو چشم همديگه! بياييد با نوك تيز كفش بزنيم تو ساق پاي همديگه! بياييد ارزو كنيم در سال جديد همه مون جوونمرگ و لال و ناكام از دنيا بريم! بياييد آرزو كنيم روز خوش نبينيم! بياييد دعا كنيم مردم ايران امسال هم تو خفت و خواري بمونند! بياييد از طلوع خورشيد دلمون بگيره و از غروبش ذوق زده شيم! بياييد دستامون رو برا دعا بياريم پايين! بلكه اينجوري امسال سال بهتري باشه!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 12:01 PM توسط crocodile Tuesday, March 18, 2003
● هوس كليپ هاي نوروزي كردم....
........................................................................................از اينها كه يه شعر سعدي رو تو دستگاه خال تور ميزنن..بعد يه اقاي بدشكل بدصدا با كت شلوار دم اسبي مياد تو پارك.... دستشو ميكنه تو جيبش...راه ميره...مي تمرگه لب يه فواره...يه يارو چلغوز هم دست زن وبچه رو گرفته اونطرف طوري زل زده به يارو كه در طول تاريخ هيچ خري به هيچ نعل بندي چنين نظر نيافكنده!!! فيلمبردار هم كه ماهي 65هزار تومن حقوق ميگره حسش رو نداره به يارو يه اشاره اي بكنه... عجيبه من بازم هوسش رو كردم!!! □ نوشته شده در ساعت 1:13 PM توسط crocodile Sunday, March 16, 2003
● "بابا بيا دستت رو از سر كچل ما بردار!"
........................................................................................" زكي ...تو كه كچل نيستي!" "خوب بيا دستت رو از تو موهاي سر ما بردار!" اصطكاك زياده ..دستم در نمياد!" "بابا اصلا دستت رو بردار!" " مگه تو منطق سرت نميشه؟؟ دست كه نمي تونه خودش رو برداره!" " بابا اصلا نمي خواد هيچ كاري بكني!" " اي بابا ...بعد قرن و بوقي يه چيزي از ما خواستي!!!! حالا از اول بگو چي ميگفتي؟؟؟" □ نوشته شده در ساعت 3:26 PM توسط crocodile Thursday, March 13, 2003
● همه چيز بدجوري عاديه....
همه چيز بدجوري آرومه.... همه جا بد جوري ساكته.... بنظرم دوباره بد جوري بزنه به سرم!!!!!. البته اين هم بدجوري طبيعيه ...! □ نوشته شده در ساعت 10:47 AM توسط crocodile
● ظريفي گفت :" بابا خيلي باحالي!"
........................................................................................زمختي گفت:" ما بيشتر !" □ نوشته شده در ساعت 10:40 AM توسط crocodile Wednesday, March 12, 2003
● " بهار اومد كه گلها رنگ و وارنگ جونوم...
........................................................................................ديدن يار سر چشمه قشنگه جونوم ..." البته قرار بود بياد.... □ نوشته شده در ساعت 1:54 PM توسط crocodile Thursday, March 06, 2003
● چهارشنبه سوري نامه...
........................................................................................يا فصل تقسيم رنگها..... سرخي تو از من....شراب سفيدي تو از من....دود سيگار سبزي من مال شما..... صورتي مال پلنگ ها... بنفش هم مال گوريل ها ...انگوري ها... زرد هم مال بدي ها.... آبي اما نا اميدها..... گل بهي مال عروس ها.... طوسي مال بچه لوسها... سرمه اي مال باباها... مشكي اما ..خوب كلاغها... اسموني خوب ماما ن ها... سبز يشمي خوب همون ها!! رنگ بيرنگي واسه من.. نادورنگي ...خوب! شماها.... □ نوشته شده در ساعت 2:02 PM توسط crocodile Tuesday, February 25, 2003
● شيخ را حالت خواب در حين كار بسي پديد آمدي..پس بر آشفت و نزد حكيم شد.
........................................................................................وي چنين نمود:" اگر ليالي متواي به كفايت نمي خسبي كه علت قلت خواب است... ور بر خواب به قاعده بر مي تابي و باز به گاه روز مچروت(چرتي) ميگردي پس تو را مرض مشنگيپديد آمده كه آن حال بسيار مذلول است و جز كفار و لعينان بدان دچار نگردند..و همي جواني بر آن بر باد دهي و بر امور خويش سوار نگردي و كار امروز بر فردا فكني و وقت خواب بيداري كني و گاه بيداري بر خواب مايل گردي.. شيخ را فيوز بر جهيد و گفت:" نم نه ؟؟؟؟!! حكيم گفت : ايلده Procrastination..ايستيري........خدايت شفا دهاد........كه زمن بر نيايد درمان چون تو عليلي..... □ نوشته شده در ساعت 12:54 PM توسط crocodile Wednesday, February 19, 2003
● اگه خواستيد منو به زندگي برگردونيد لطفا اينجوري:
Evanescence "bring me to Life" □ نوشته شده در ساعت 5:33 PM توسط crocodile
● هيولاي سفيد همه جا رو محاصره كرده بود....خونه ...خيابون...ماشين رو بلعيده بود و فقط گوشهاش مونده بود....
........................................................................................يك حبس اجباري..تلويزيون پر بود از جفنگ...و من به تلافي اين حبس اجباري همه برنامه هاش رو ديدم. فن همسايه شوق خوانندگي به سرش ميزد..اون هم نصفه شب! خونه از هر گوشه يه قنديل دست گرفته بود كه اگه هيولا حمله كرد غافلگير نشه! پليس ها و جاني ها هردو اسير هيولا شده بودند..بي خيال تعقيب و گريز! همه چيز متوقف بودو سفيد...و من سياه پوشيده بودم.. سفيدي كه يه روز مظهر صلح و آزادي بود حالا رنگ زندان بود.... انگار كه رنگ ها همه دروغ اند.. دريغ از يه ذره بيرنگي!!!!!! ميدونم كه به همراه دايناسورهاي ديگه داريم يخ ميزنيم....پس لبخند ميزنم! بذاريد باستان شناس ها يه روز فسيل يك كروكديل خندون رو پيدا كنند.... □ نوشته شده در ساعت 2:09 PM توسط crocodile Thursday, February 13, 2003
● ديروز كه زنگ زدي دقيقا هزار سال شده بود كه زنگ نزده بودي...
........................................................................................شمردم ديدم تو اين هزار سال بعضي روزاش هزار سال طول كشيده! هزار دفعه بهت گفتم من كه هزار سال زنده نيستم! اينقدر منو اذيت نكن. ميدونم هزار سال ديگه هم برنامه همينه! اگه منه كروكديل پوست كلفتم كه هزار سال ديگه ميشينم تو بركه كه پيدات بشه!!!!! باز خدارو صد هزار بار شكر كه زنگ زدي..... حالا هزار سال ديگه يادت نره زنگ بزني!!! والله...!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 11:45 AM توسط crocodile Wednesday, February 12, 2003
● برف عزيز....
........................................................................................دوباره اومدي..چند وقتي يه كه هي قربون صدقه ات ميرم..برات شعراي آب زيپويي ام رو ميگم....اما حالا كه مياي داري گندش رو در مياري چطوره كه هي زود به زود مياي؟؟ چطور اون وقت كه صبح زود مامانم كلاه پشمي ام رو ميكشيد سرم و من از غم مدرسه اشك تو چشام جمع ميشد كم مي اومدي؟؟ صداي كاشكي هاي منو نمي شنيدي؟؟ كر بودي؟ مي مردي بيشتر بياي ؟؟ حالا مهربون شدي؟ عين آدمهايي كه وقتي بهشون احتياج داري ناپديد ميشن...وقتي نداري مثل كوكوي ساعت ديواري سر هريه ساعت ميگن سلام! ازت شاكي ام...هنوز هم به چشم قشنگي...ولي بيا و وقتي يه بچه آرزو ميكنه كه بجاي مدرسه ادم برفي درست كنه بيا! بيا و يه خورده ادم باش! حالا قهر نكن.....بازم به ما سر بزن.... □ نوشته شده در ساعت 9:40 AM توسط crocodile Friday, February 07, 2003
● برف مي باريد..
........................................................................................من و ماشينم ميدويديم و زل زده بوديم به برف! بهش حسوديم شد كه چشاش تو شب برق ميزنه و بيشتر مي بينه! هرچي گفتم Neil Youngسازدهني اش رو بذاره بياد تماشا نيومد....اخه سه تايي بيشتر خوش ميگذره ماشين هوس بچگي كرده بود..سر هر پيچ يه سر ميخورد بعد هم زل ميزد ببينه من ترسيدم يا نه! با شيطنت لبخند ميزد! غافل از اينكه من مست رقص برف شده بودم! برف طوري از ديوار شب پايين مي اومد كه نگهبان رو بيدار نكنه... برف ميباريد.. من و ماشين..... □ نوشته شده در ساعت 12:19 PM توسط crocodile Tuesday, February 04, 2003
● اگر بلديد عينك anti-semitism خودتون رو بذاريد كنار و بريد يه فيلم عالي ببنيد....
اگر به هر علتي هنوز كشف نكرديد كه رومن پولانسكي يكي از خدايان سينما ست... بايد بريد پيانيست رو ببينيد! اين فيلم يه شاهكار ميشد اگه يه اشتباه تاريخي رو نميكرد! بعد از فهرست شيندلر ساخته نميشد! □ نوشته شده در ساعت 12:37 PM توسط crocodile
● باورتون ميشه لئوناردو دي كاپريو بتونه تو يه فيلم عالي بازي كنه!
........................................................................................باورتون ميشه U2 يكي از بهترين كارهاش رو بچسبونه ته يه فيلم! باورتون ميشه خون و تبر و ساتور بشن رنگهاي زيباي پرده! باورتون ميشه تو گندابه هاليوود هنوز يه غولي زندگي كنه كه فيلم عالي بسازه! اگر نشد Gangs of Newyorkرو ببينيد! اگر بازم نشد ..خوب نشده ديگه! ولي تو رو خدا بازي دانيل دي لوئيس رو بي خيال نشين! □ نوشته شده در ساعت 12:26 PM توسط crocodile Sunday, February 02, 2003
● هر سال يكبار دلم براي ايران تنگ ميشه...
........................................................................................نه شب عيد... نه! چي يلدا رو ميگي ؟؟ هي اره اونم ..ولي نه.. جشنواره رو ميگم... بيخوابي ..آوارگي(بقول والده)..لنگه پا واستادن... اراجيف بافتن با يه سري ديوونه.. رفتن تو كوك ادمايي كه هيچ ربطي به سينما ندارن.. ديدن 60 فيلم متوالي تو يه روز..بحد مرگ..... 4 ساعت انتظار براي ديدن يه فيلم 1ساعته اونم مال قرقوزستان! ايشالله جشنواره كوفتتون بشه! نه اينكه ما بخيل باشيم! □ نوشته شده در ساعت 4:00 PM توسط crocodile Saturday, January 25, 2003
● در اين سرماي سگ كش...
........................................................................................در اين طوفان بيرحم.... اگر گرمي لبهاي تو نبود ! اگر رنگ طلايي پوستت نبود ! اگر لرزش موزون اندامت نبود ! حتما دق ميكردم از تنهايي.... ويسكي عزيز. ببخش كه مي بلعمت! به سلامتي خودت ! □ نوشته شده در ساعت 4:21 PM توسط crocodile Thursday, January 23, 2003
● دماغم ماليد به خاك.....كله ام رفت تو ابرها...
........................................................................................دماغم ماليد به خاك.....كله ام رفت تو ابرها... "بيشتر تاب بده".... كله ام گير كرد به بال يه عقاب! شاكي با گوشه چشم نگام كردو بالش رو پس كشيد... دهنم باز بود ..كرم فكر كرد يكي از چاله هاي زمينه..ولي از صداهاش فهميد ادرس رو اشتباه اومده... "بيشتر تاب بده"..... شيرجه ميزنم تو خاك ...يه هو ميپرم هوا! شيرجه ميزنم تو خاك ...يه هو ميپرم هوا! ديگه نه به خاك ميچسبم...نه خيلي هوايي ميشم ! " بيشتر تاب بده"... كسي نيست كه يه بچه كروكديل رو بيشتر تاب بده ؟؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 4:30 PM توسط crocodile Wednesday, January 22, 2003
● نويسنده رواني اين صفحه خوابه!
حالا من دارم تايپ ميكنم....اخه اين ديوونه تارك دنيا داره اسم ما كروكديل ها رو بدنام ميكنه! وقتي كه شب بشه ..وقتي كه بوي گند مرداب اسير بوي نيلوفر بشه براتون نامه مينويسم..... نامه هاي شاد نه غمبادك! مثل اين يارو! اوه اوه اومد...من بعدا بر ميگردم1 " اوهوي...چخه پدر سگ...مگه نگفتم برو تو بركه ات در هم باز نكن...حال كه اينجوره امروز برنامه كودك هم بي برنامه كودك !!!" □ نوشته شده در ساعت 6:05 PM توسط crocodile
● كرو مريضه!
........................................................................................كرو هواي تازه خواست! كرو مثل درسوازالا شد! كرو ببر به بركه! كاپيتان! كا پي.....تان! □ نوشته شده در ساعت 6:00 PM توسط crocodile Friday, January 17, 2003
● اونقدر دلم برات تنگ شده كه اگه برگردي هم ديگه نمي توني بري توش!
........................................................................................اگه تونستي برو تو يه سرنگ ..شايد بشه تو يكي از مويرگهاي قلبم فروت كنم.... □ نوشته شده در ساعت 11:43 AM توسط crocodile Wednesday, January 15, 2003
● ..اي ..آفت.......
........................................................................................ه..ي ..فتا..... نسيم سپيده دم با مژه هام شوخي ميكرد. نم صبح خواب از صورتم ميشست. ولي اين صدا !! اي آفتاب..... اين صدا رو نمي فهميدم! شايد يه نغمه آسماني بود....يه سروش..... يه پيغام كه فقط براي من فرستاده شده ! گوشهام رو تيز كردم.... اي افتاب..... افتاب زندگي؟ افتاب عشق؟ دوستي؟؟ چي ميتونست باشه؟؟ اين بار واضح بود: " بابا يه آفتابه بده اين بچه شلوارشو خراب كرده " صداي زن همسايه بود.... بازم بچه همسايه بود و دسته گل جديد ! مارو بگو كه....به ما پيامبري نمياد !!!! □ نوشته شده در ساعت 12:56 PM توسط crocodile Tuesday, January 14, 2003 ........................................................................................ Friday, January 10, 2003
● دو تا چشم پشت سرم دارم....
........................................................................................انگار اونا از چشمهاي جلويي قشنگ تر مي بينند! شايد واقعا پشت سرم قشنگ تر بوده..... يه جفت چشم هديه ميدم به دكتري كه جاي اين دو تا رو عوض كنه! نصف پشت سرم هم روش! البته قشنگ هاش...... گور باباي مال دنيا ! □ نوشته شده در ساعت 3:31 PM توسط crocodile Thursday, January 09, 2003
● " قدرت الله عليخاني در نطق خود خطاب به گروهها گفت: قبل از ارايه سخنانم يكي از دوستان نزد من آمد و گفت باز راستيها شما را تحريك كردهاند و من در پاسخ گفتم من نه راست بودم، نه راست هستم و نه خواهم شد. من 55 سال از عمرم ميگذرد و فردي اصولگرا و پيرو امام بوده و هستم. "
........................................................................................آدم چي بگه !!مرتيكه بي حيا.... انگار نه انگار زن و بچه مردم تو محلس اند !!! □ نوشته شده در ساعت 3:48 PM توسط crocodile Wednesday, January 08, 2003
● " در سرزمين من بادها سواد خواندن نداشتند....
........................................................................................و غبارها به چشم كودكان عشق نمي ورزيدند.." هر چي فكر كردم يادم نيومد اينو كجا شنيدم !!؟؟ □ نوشته شده در ساعت 4:44 PM توسط crocodile Tuesday, January 07, 2003
● سوار يه اسب بودم....يه نيزه تو كمرش بود..دوخته بودنش به سقف...
........................................................................................دايره ميچرخيد و من و اسب چهار نعل ميتاختيم!....يه صدايي مثل اكارديون مي اومد.. بعضي ها دور دايره بودند و ضجه ميزدند.... حالا نميشد يه بار هم كه ما سواره ايم اينا اينجا نباشند كه جگر ادم رو كباب نكنند !!!! سوار اسب بودم..يه نيزه تو كمرش..هنوز داشت ميچرخيد ! عجب اسب خريه ها !!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 3:59 PM توسط crocodile Monday, January 06, 2003
● ظريفي گفت: به دنيا دل مبند كه دنيا محل گذر است "
زمختي گفت" پس برا اينه كه 65 ساله تو اينجا موندي ؟؟نسناس !!!" □ نوشته شده در ساعت 4:36 PM توسط crocodile
● كلاس دوم دبستان يه روز يه دوستي وقتي داشتم ميخنديدم گفت:" ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد!"
........................................................................................خيلي بهم بر خورد ..گفتم تلافي ميكنم ..800 سال بعد كه رفتم دانشگاه ديدم ادمها دو دسته اند: 1- ديوانه 2- غير قابل تحمل از شما چه پنهون من اولي روانتخاب كردم...چشتون روز بد نبينه هفته قبل يه سري از اون ديوونه هاي خطرناك رو ورداشتم بردم به سرزمين موعود كروكديل ها -فلوريدا-..15-16 ساعت رانندگي! اما كلي چيز ياد گرفتم. فهميدم تو دنيا هيچكس كليه اش به سالمي كليه قندون نيست! فهميدم ديوونه ها يا ميخورن يا ميشاشن يا پرت و پلا ميگن! يا هرسه با هم !!! هر چند يه دونه كروكديل هم نديدم ولي مي ارزيد! ياد اون دوست دبستاني افتادم ...جدي راست ميگفت !!! " ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد!" □ نوشته شده در ساعت 4:28 PM توسط crocodile Friday, January 03, 2003
● " كشتي من سكان ندارد و دستخوش بادي است كه درژرف ترين ديار مرگ مي وزد....."
........................................................................................كافكا- گراكوس شكارچي □ نوشته شده در ساعت 10:43 AM توسط crocodile Tuesday, December 24, 2002
● يه رفيق اهل دل گفت برو...
ما هم رفتيم... رفتن و رسوب كردن.... بهترين هاي عكاسي سال.. بويژه عكس اول! بقول شاعر: somewhere between sacred silence and sleep !disorder from System of a down"Toxicity" □ نوشته شده در ساعت 12:52 PM توسط crocodile
● كله كرگدن همسايه از تو ديوار پذيرايي تومده بود بيرون!
........................................................................................من به شاخش خيره شده بودم و دمم رو تكون ميدادم.. بوي قهوه تند بود...خيلي تند..اونقدر كه به گرد پاش هم نمي رسيدي! سوزن كه روي بچه گرامافون فلزي ميرقصيد ميشد باخ....ميشد *هوا ي باخ و من يادم رفت كه اين لحظه رو يادداشت نكنم! همه تيكه ها رو كنار هم..قهوه..باخ....شاخ كرگدن....ولي جور نميشد.. اقاي عصباني توي گرامافون فلزي هم اصرار داشت كه"I know the pieces fit !"** كرگدن يادم تو را فراموش! * منظور Air ** from "schism .Tool" □ نوشته شده در ساعت 8:42 AM توسط crocodile Sunday, December 22, 2002
● " سلام مامان"
........................................................................................"سلام چه خوب شد زنگ زدي! نگران بوديم!" " بابا خبري كه نيست..شب يلدا چطوره! حتما همه جمعين!؟" " اينجا تلويزيون ميگه دانشجوهاي ايراني رو گرفتن" " اره..ولي بابا اون لاريجاني ديوونه است ...ولش كني عكس منو ميزنه جاي چه گوارا ميگه اين ايراني نارنجك بسته رفته كاخ سفيد رو آتيش بزنه!" " ما ترسيديم همه دانشجوها رو دستگير نكنند!!" " خدا از دهنت بشنوه مامان!!!" فكرشو بكن ! همه بچه ها دور هم! اگه بشه هم سلولي ها رو انتخاب كرد من پايه ام...بعد هم نقشه فرار! يكيشون قندون ..لازمه تو سلول همچين آدمي باشه....كه هرچي جفنگ بگي اونم باهات بياد.. يه دوست دارم كه همه عمرش درس خونده.. بدرد محاسبه قطر تونل و غيره ميخوره! يه دوست هم داره كه درازه..ميدونين كه برا فرار دوست دراز از نون شب هم واجب تره! چي ميشه!!!حدود ده سال ديگه تو چاه فاضلاب ...شرط ميبندم در چاه بجاي خيابون تو اتاق رئيس زندان باز ميشه! يادتون نره ...كمپوت و سيگار!!!!كاردك و انبر هم كه حتما! فرار از آلكاتراز...تو رزومه يه كروكديل غوغا ميكنه! □ نوشته شده در ساعت 3:08 PM توسط crocodile Friday, December 20, 2002
● دهقان لذيذ....
عصر ارتباطاته! تو برا من نامه مينويسي تو صفحه خودت و من تو صفحه خودم جوابتو ميدم!! مفتخر كرديد كه از اين لجنزار بو گندو ديدار كرديد! براي شما ادمها ما كروكديل ها يا پوست خوبي داريم ! نمي دونم تو چطور به گوشت من .....بگذريم خون تو چشمام از دلم مياد..پير شدم از بس لز دست اين شكارچي ها فرو رفتم تو آب متعفن! به انتظار ميشينم! تا روزي كه باور كنم اتفاقاتي كه فردا مي افته از اتفاقات امروز بهتر نيست! روزا برق اند و شب ها بي برق و خاموش....ژي ژي تمساحه هم ديگه از ما يادي نمي كنه..ظاهرا اجنبي ها قدرشو بيشتر ميدونن! غافل از اينكه پشت اين چشماي كاسه خون قلبي از طلا دارم(اه ....اون كه معاون كلانتره!) حركت ديگه برام مترادف پيشرفت نيست! برا همين فكر ميكنم چمباتمه رو عقايدي كه هنوز بهشون معتقدم برام لذت بخش باشه مدتهاست زمان رو رنده ميكنم بعد تمام روز نشخوارش ميكنم تا شب يه گوشه تاريكي دفنش كنم! اگه گذرت دوباره اين طرفها افتاد مواظب باش چون من از خودم دفاع ميكنم....البته من تو رو نمي خورم چون شما آدمها تلخ ترين جونواراي روي زمين ايد.من مثل شما نميشم!!!! من به تو رحم ميكنم! خدا نياره روزي كه من آدم بشم...!!!!!زبونم لال! □ نوشته شده در ساعت 4:29 PM توسط crocodile
● هر چي كردم اين رو با شما قسمت نكنم نشد!!!!!!!!
........................................................................................خانوما لطفا نگاه نكنند!!!!!! از ما گفتن! □ نوشته شده در ساعت 11:53 AM توسط crocodile Wednesday, December 18, 2002
● وقتي كله سحر خيابون از كله ملق يه ماشين از خواب بپره و پستچي يه پيانو برا هيچكس بياره !
........................................................................................اونوقت ديوونه اونو ميدزده ..ولي بجاي موسيقي عشق مياد تو كارگاه تاريكش. گريه بعضي وقتها علت نداره ولي ميگن اگه روانكاو ببيني بهتره! تو اين دنيا اكه 7 تا خواهر هم داشته باشي بازم تنهايي!!تلفن سكسي هم كه همش دردسره! ولي اگه بري هاوايي اونجا خيلي شكل عكس هاي هاوايي ميمونه! وقتي كه عاشق باشي ديگه نمي خواد عاقل باشي!اونوقت ميتوني تو قاب عكس سياه عشقت رو آ بلمبو كني بدون توجه به سيل آدمها! پيانو رو بيخيال شو ولي عشق رو نه!!!!!! ----بابا برو اين فيلمو ببين □ نوشته شده در ساعت 10:11 AM توسط crocodile Monday, December 16, 2002
● چشمم به جمال اين فيلم punch-drunk love روشن شد!
........................................................................................از اين PT Anderson چيزي نديده بودم.ولي معلومه كه سنما رو ميشناسه و هنوز تو هاليوود هضم نشده! رو اين آدام سندلر هم حساب نمي كردم ولي يكي از بهترين بازيهاي چند سال اخير و ازش ديدم! آغاز فيلم شاهكاره...موسيقي هوشمندانه...فيلمبرداري هم كاملا حساب شده شديدا توصيه ميشه! نخل طلاي كن نوش جون كارگردان بشه! □ نوشته شده در ساعت 11:44 AM توسط crocodile Thursday, December 12, 2002
● " چقدر جذابي ! ميشه سر اين كمد رو بگيري بذاري اونور اتاق؟؟"
........................................................................................---- " البته!" " چقدر خوش تيپي! ميشه اين كاج رو از پله ها ببري بالا؟؟" ----" حتما! ميشه بشينيم يه شرابي بزنيم و يه كمي هم گپ ؟" " راستش اونقدر ها هم كه فكر ميكردم جذاب نيستي!" ----"اها ! اه !!؟؟؟؟" "" ميشه سر اين مبل رو بگيري ببريم تو اون اتاق.؟" ------"بله !" ----" راستي ببخشيد اونقدر جذاب هستم كه بتونم از توالت استفاده كنم ؟؟؟" □ نوشته شده در ساعت 3:16 PM توسط crocodile Monday, December 09, 2002
● ظريفي گفت: " هر چه از دل برآيد بر دل نشيند"
........................................................................................زمختي گفت:" يعني اگه من بالا بيارم شما ميخوري؟؟؟عجب بامرامي بابا!!!!!" □ نوشته شده در ساعت 2:56 PM توسط crocodile Tuesday, December 03, 2002
● هوا سرد بود كه بدن گوزن تنه درخت شد و شاخهاش بي برگ!
باد وحشي بود كه گنجشكها قايم شدند و فقط عقابها پريدند! آفتاب مردني بود كه تف سرد صبح صورت ها رو خيس ميكرد! كوه دور بود كه دشت پشتش تنم رو گرم نميكرد! آتيش خيالي بود كه دستهام ميسوخت و گرم نميشد! زمستون اومده بود كه رنگهاي پاييز پشت بيرنگي اش گم شده بود! شاعرا منجمد شده بودند كه من جفنگ گفتم! □ نوشته شده در ساعت 4:02 PM توسط crocodile
● لال از دنيا نري!
........................................................................................زمين گير نشي! اتوبوس جهانگردي از روت رد نشه! پيانو ازآسمون رو سرت نيوفته ! اگه فيلم مايكل مور رو ببيني!! "Bowling for columbine" اينو ميگم □ نوشته شده در ساعت 3:47 PM توسط crocodile Saturday, November 30, 2002
● يارو داشت راه ميرفت.ديد يكي افتاده تو باتلاق لجن ها داره غرق ميشه!
........................................................................................پريد با كلي زحمت يارو رو كشيد بالا! بعد دو تايي افتادند رو ساحل ..نفس زنان! نجات يافته گفت : خوب ! كه چي ؟؟؟ منجي: خوب من از تو لجن ها از غرق شدن نجاتت دادم!!! نجات يافته: ولي من اونجا زندگي ميكردم !!!!!!!!!!!!! ..از فيلم نوستالگيا- آندري تاركوفسكي □ نوشته شده در ساعت 11:21 AM توسط crocodile Wednesday, November 27, 2002
● آ قاي سرنوشت نشسته بود پشت ميز..انگشتش رو تا سبابه دوم كرده بود تو دماغش! با يه صداي خش دار گفت: نه نميشه! تو هيچي نميشي!مداركت ناقصه1
........................................................................................گفتم " والله خيلي محاسن دارم! رزومه رو خونديد؟التفاتا!!!" گفت :عمو جون اون چيزايي كه ميخوايم نداري!" " يعني هيچ راهي نداره؟؟" " نه ...مگه معجزه بشه!" " چقدر بايد بدم تا بشه؟؟" " نفر بعد!!برو شش ماه ديگه هم يه سري بزن!" " 6 ماه!!زرشك!!!" □ نوشته شده در ساعت 3:28 PM توسط crocodile Monday, November 25, 2002
● يكي از انگشت شمار(منظور فقط يك دسته!!) آدمهايي كه اين ورق پاره رو ميخونن پرسيده بود چرا نمي نويسي؟؟
........................................................................................سوال خوبيه! ولي جوابش رو نمي دونم! شايد اين وبلاگ هم يه اسباب بازي ديگه برا اين غول بچه است كه يه هفته باهاش بازي ميكنه و بعد ميندازه تو كمدش.... ديگه دستش نمي زنه مگر اينكه بچه فاميل بياد بعد از ترسش يه وري باهاش ميره كه يعني هنوز صاحاب داره!! شايد اين جوجه كروكديل بد هيبت حالا فهميده كه خيلي هم حرف جديد برا گفتن نداره!! شايد .....نميدونم! نمي خوام قنبرك بسازم.... اينا معني اش اين نيست كه اين صفحه تعطيله! بيخود ذوق نكن !!! □ نوشته شده در ساعت 2:59 PM توسط crocodile Thursday, November 14, 2002
● در راستاي قانون جديد اداره مهاجرت امريكا براي افراد مبتلا به طاعون(منظور 5 كشور طلائي) دفتر حافظ منافع ايران مستقر در واشنگتن دي سي اعلاميه زير را منتشر كرد:
........................................................................................بسم رب الشهدا واصذيقين بالاخص منافقين و صدام يكبار ديگر دست استكبار از استين استعمار در آمد. براي جلوگيري از ايجاد هرگونه مشكلات بعدي لطفا توصيه هاي زير صورت گيرد: 1- جهت حضور در صحنه با تعداد بيشتر ايرانيان به دفتر مهاجرت مراجعه كنيد. 2- دو عدد پرچم امريكا را همراه داشته باشيد. يك عدد را جلوي در آتش بزنيد و كل بكشيد.دومي را مثل فرش تبريز پهن كرده با نرمي از روي آن عبور كنيد .پوشيدن پوتين با رد پاي بيشتر توصيه ميشود. 3-شعار " مرگ بر امريكا" و فحش ناموس به جورج بوش جهت شاد كردن دل رهبر هر 15 ثانيه يكبار(يا به مقدار لازم) 4-در پاسخ به هر سوال فقط اسم- درجه و شماره دانشجويي را بگوييد(رجوع شود به ارتش سري) 5-جهت خريد بليط بازگشت به وطن ازدهام نكنيد. حتي الامكان افسر مهاجرت را متقاعد كنيد كه پول بليط را بپردازد. 6- موقع خروج از اداره مهاجرت صلوات محمدي پسند و بيلاخ به اسرائيل فراموش نشود. دفتر حافظ منافع ايران (يا سعدي منافع بوركينافاسو) □ نوشته شده در ساعت 9:22 AM توسط crocodile Tuesday, November 12, 2002
● موشه جارو به دمش بست ولي يادش اومد آدرس سوراخ رو بلد نيست....
........................................................................................گربه كوره با موشه دوست شد ولي يه بار كه گشنه بود قورتش داد....... سگ پير براي اينكه مردم خيال بد نكنند دم گربه رو گاز گرفت هرچند از تعقيب و گريز و فيلم اكشن حالش به هم ميخورد... گرگه براي اينكه اعتماد بنفس پيدا كنه تا سگ پير و ديد زوزه كشيد هرچند ميدونست فالش ميخونه..... آفتاب وقتي فهميد اسمش رو گذاشتن رو آفتابه خودكشي كرد... وقتي خون خورشيد و دم غروب ديدم نوشتن رو تموم كردم.... □ نوشته شده در ساعت 5:42 PM توسط crocodile Monday, November 11, 2002
● اين صندوق نظرخواهي منم ديگه يه ادم كامل شده!!!
........................................................................................بعضي وقتها پيداش نيست! بعضي وقتها مياد آشفته و بهم ريخته!! بعضي وقتها مياد حرف ميزنه ولي فونتش رو بلد نيستم!!نمي فهمم !! هروقت چيزي بهش ميگم به فلانش هم نمي گيره!!! فقط وقتي درست حسابي پيداش ميشه كه به هيچ دردي نمي خوره! درست عين يه آدم واقعي !!!!! □ نوشته شده در ساعت 10:27 AM توسط crocodile Friday, November 08, 2002
● " spite of my rage , I am still just a RAT in a cage"
........................................................................................smashing pumpking □ نوشته شده در ساعت 9:28 AM توسط crocodile Tuesday, November 05, 2002
● چشم هام خيلي تيز شده ! ميتوني يه كم سمباده بزنيش؟!!
........................................................................................به همه چيز خيلي عميق نگاه ميكنم ! ميشه يه ميله عمق ياب فرو كني تو چشمم ؟!! چشم هام ترجمان دلم نيست ! ميشه يه ديكشنري بذاري دم دست چشام ؟!! آخيش چه خوب شد !!!!!! حالا همه چيز خوبه...نمي دونستم ديدن اينقدر عذاب آوره.!!!!!! سلام به شهر كورها.......شهر خوشبخت ها! □ نوشته شده در ساعت 4:17 PM توسط crocodile Saturday, November 02, 2002
● از رو همه جويها پريدم...
اما اين يكي خيلي عريض بود! دور خيز كردم باز نشد! خيلي دورخيز كردم اونقدر كه ديگه خودم رو نمي ديدم.. نشستم به انتظار كه الان خودم ميام دوان دوان مثل گلوله از رو جو ميپرم.... اما نيومدم !!!!! حتما اون دورا گم شدم!!! اخه اون دورا رو خيلي خوب نمي شناسم!! □ نوشته شده در ساعت 7:13 PM توسط crocodile
● سايت تهران 360 يه راي گيري كذاشته براي يه سري اهنگ راك زير زميني تو نهران....
........................................................................................اگه تونستين سر بزنين...راي بدين...بعضي كارها سورپرايزه !!!!! □ نوشته شده در ساعت 3:52 PM توسط crocodile Friday, November 01, 2002
● حياط پشتي كه رفتم بارون زده بود...
........................................................................................درختا مثل روح سامورايي ها بالاي سرم وايستاده بودند...نگاه كردم ديدم انگار بارون از پشت شمشيرشو فرو كرده تو كمرشون...همه مرده بودند... زردي برگهاي روي نرده چوبي از پاييز بود ولي سرخي اش از خون سامورايي ها..جييرجيرك ها تا آخرين نفس جنگيده بودند..بقيه هم اسير شده بودند..اسير باد.. سعي كردم با بخار دهنم روح سامورايي ها رو گرم كنم.... همه چيز خاموش بود ..فقط يه چراغ اون دوردست سو ميزد.داشت خاموش ميشد... همه گرما مو با بخار دهنم فرستادم بطرفش...ولي دور بودوخاموش شد! حالا همه ميخوابند تا فردا به اميد يه كورسوي ديگه بلند شن... به ارواح سامورايي قول دادم اول بهار به بچه هاشون بگم كه مردونه جنگيدند... شب بخير سامورايي ها شب بخير جيرجيرك ها شب بخير چراغ خاموش دوردست شب بخير سياهي شب □ نوشته شده در ساعت 11:03 AM توسط crocodile Saturday, October 26, 2002
● بيا اينجا رفيق !
........................................................................................داد بزن ! دمت گرم ! در نرو ! دود بگير ! آها.... اينه ! دوست من باش ! دلت از من بهم ميخوره ؟!؟! دستت درد نكنه ديگه !!!!! دلم گرفته ميدوني ؟؟! ده بار گفتم ... دوباره ميگم ! دست خودم نيست !! دلواپسم ! د نگو چرا ؟؟!!! دورت بگردم ! دشمنت كه نيستم !! در رو از اينجا !! دوري و دوستي ! ديوار ميسازم كه اينا رو نخوني ! ديگه تو اين صفحه پيدات هم نشه ! دشنام پست آفرينش....! " د" بده !!!! □ نوشته شده در ساعت 10:47 AM توسط crocodile Monday, October 21, 2002
● " فرزندان من! عيسي مسيح خودش رو قربوني كرد تا شما رو نجات بده..شما هم بياييد مهربان باشيد.همديگر رو دوست بداريد! به فقرا كمك كنيد...به كليسا كمك كنيد..!"
........................................................................................" زرشك! ممد! اين كليسا كه خاليه؟!! ممد ! پس ما كي روموعظه كنيم؟؟؟؟!".." آهاي آقا! تو كه اون ته نشستي! پاشو برو ميخوايم تعطيل كنيم..ظهر يكشنبه اي بشينيم فوتبال ببنيم..پاشو...با تو ام... اوه !!!" "چي ميگي بابا پدر داد ميزني؟؟اه بيدارم كردي!!! خونه زنم نميذاره بخوابم اينجا هم پدر مقدس!! اي خدا پس كي مسيح رو ميفرستي مارو نجات بده.." □ نوشته شده در ساعت 5:55 PM توسط crocodile Sunday, October 20, 2002
● تقديم به يك دوست قديمي.......
........................................................................................گفت:" برا ي يكبار هم كه شده بيا جاها عوض!" گفتم باشه! رفتيم لب ساحل نخ و محكم بست به پاهام..گفت :" حالا تويي بادبادك من" چه قشنگ بود بالاخره آرزوي پرواز برآورده شد! باد ميزد زير دستهام ..ميرفتم بالاتر... بادبادكم لب ساحل ميدويد و ميخنديد..نخ رو ميكشيد..قهقهه اش رو ميشنيدم ..حالا اون يه بادبادك داشت..من!!!! ميرفتم طرف ابرها..از اون بالا بيشتر آدمها قد مورچه بودند..فقط اونايي كه دلاي گنده اي داشتند قد سوسك بودند! بالاتر بالاتر....يه كم سرد شد .ترس برم داشت..نكنه نخ پاره شه! داد زدم" مطمئني نخ محكمه؟؟" گفت:"چي ميگي؟؟" كار كاره باده..صدام رو ميدزده! ديدم ابرها هم مثل زمين تا وقتي دورند مهربون اند! دلم يه هو براي سوسكها تنگ شد!براي مورچه ها؟؟هزار سال ديگه؟!!!!! باد شديد بود..من يه چشمم به ابرها بود و يكي به نخ..انگار نازكتر ميشد ..يه هو پاره شد..رفتم هوا ...هرچي بالاتر ميرفتم بادبادكم كوچكتر ميشد اما ميديدم كه زده زير گريه! از اينكه نخ بادبادكش پاره شده!!!!حيووني! خدا كنه يه بادكنك فروش پيدا بشه اقلا يه بادكنك بخره. طاقت گريه اش رو ندارم! لعنت به من! يادم رفت پول تو جيبي بهش بدم! حالا ديگه اگه بادكنك فروش هم بياد گريه اش قطع نميشه! و من تا صبح تو هوا پرواز ميكنم..با ترس و لرز..و دلتنگي بادبادكم!!! ميشه شما بريد لب ساحل اگه ديديد يه بادبادك داره گريه ميكنه از طرف من يه بادكنك بهش بدين! ميدونيد؟؟ من طاقت گريه اش رو ندارم!! □ نوشته شده در ساعت 12:49 PM توسط crocodile Tuesday, October 15, 2002
● جاي شما خالي...
........................................................................................يكشنبه كنسرت شجريان ود تو واشنگتن.... 1-ضدحال اول: حسين عليزاده كه قرار بود با گروه باشه هنوز ويزا نگرفته!!؟؟؟يارو پاي بلندگو كلي بغض كرد ما هم كلي نفرين"الهي سفير دستت بره زير ساتور شير علي! الهي خواب خوش از گلوت پايين نره! الهي قبل مرگ طاعون و سفليس و بواسير بسراغت بياد(البته نرم و آهسته كه ترك بر ندارد شيشه نازك كانتر سفارت تو!) 2-سور پرايز:پسر شجريان يه جاهايي باهاش خوند...چه صدايي !! انگار شجريان جوون شده!! 3-كيهان كلهر نيمه اول كمانچه زد..شاهكار! نيمه دوم(كه نيمه مربي هاست~)سه تار زد...پر سوتي! من كه فرق فا با سل رو نمي دونم فهميدم خارج زده!! ولي خوب جور عليزاده رو كشيد..(البته عمرا !!) 4-طبق معمول آخر برنامه در خواست مرغ سحر شد! 5-يه دختري اومد به شجريان گل داد..گير داد كه ماچ كنه ؟؟؟استاد هم سريع جا خالي داد! اي خيط شد !!آي حال كردم!! نمي دونم اين دخترايي كه اينقدر ماچ دوست دارن كجان؟؟؟؟والا ما كه در خدمتيم!!دوستان هم هستن...حالا ماچ نكني حناق ميگيري آبجي؟؟!!! خيلي خوب بود..بعد مدتها يه اتفاق خوب! البته آدم آخر كنسرت دلش ميگيره از اينكه اگه شجريان بره ديگه كسي جاش نيست!! بقول علي حاتمي: " تو عالم آوازه خونها يكي ميشه قمرالملوك وزيري! بقيه هي...ميخونن !!" □ نوشته شده در ساعت 10:29 AM توسط crocodile Monday, October 14, 2002 ........................................................................................ Friday, October 11, 2002
● يكي از دوستان email زده به من و همه دوستاش كه من oral exam دكترا مو دادم و قبول شدم...بعد جلسه هم ممتحن ها بهم گفتن دكتر و...الخ..بعد هم از همه ما تشكر كرده!!!!!!
........................................................................................يه خورده بامزه است..يعني اون دكترا ميگيره و از ما تشكر ميكنه! مثل اينه كه من وبلاگ بنويسم و از شما تشكر كنم!!؟؟!!؟؟؟!!؟؟؟ از وقتي اومدم ولايت اتازوني قسم خوردم عينك بدبيني رو بذارم كنار و لنز خوش بيني بذارم..اما هر كاري كردم نشد اين داستان رو هضم كنم..يعني باورم نشد كه ايشون واقعا ميخواد از ما تشكر كنه؟!تشكر چي؟ غير از اينه كه ميخواد بگه " بابا ديگه به من فحش خوارمادر ندين..بگين اقاي دكتر!" هر چي گفتم" كروكديل جون...قربون اون دم درازت! بيا تو هم مثل خيلي ها كه زود جوابش رو دادن و انگار براي خايه مالي حتي دنبال آدم مناسب هم نمي گردن يه اي-ميل بزن بگو آفرين عمو جون!الحق كه نوبل فيزيك حقته!" گفت نه! همين كار رو ميكني كه ميگن آدم نيست ديگه! □ نوشته شده در ساعت 9:33 AM توسط crocodile Thursday, October 10, 2002
● شب بود.... پاييز بود...نم نم بارون....
........................................................................................قدم زدم رفتم سراغ همسايه آقاي جيرجيرك! گفتم بيا قدم بزنيم..گفت : "من كه مثل تو مست نيستم! ولي ميام كه درد دل كنيم.." قدم زديم..گفتم از نم نم بارون چي ميدوني؟؟ گفت :" خونه ام رو خراب ميكنه..جاده هاي رفتنم رو لغزنده ميكنه...اما دوستش دارم..چون از سر بديش نيست!" گفتم پس زنده باد نم نم بارون! پرسيدم از پاييز چي ميدوني؟؟ گفت:"خونه ام رو خراب ميكنه..با خونه پرتم ميكنه زمين!زخمي ميشم ولي دوستش دارم..چون از سر بديش نيست...همش بخاطر دلتنگي زمين برا ي برگها ست!: گفتم پس زنده باد پاييز! گفتم از شب چي ميدوني؟ گفت:" شب منم و شب و تنهايي..دلتنگي مال منه و دلخوشي مال اون ..ولي دوستش دارم ..چون از بديش نيست! گفتم پس زنده باد شب..............!!!!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 11:55 AM توسط crocodile Friday, October 04, 2002
● بعد مدتها رفتم club اونهم تنها! از اونجايي كه خيلي خوش شانسم يه پسر اومد نشست صندلي بغلي! ما ابجو خورديم..اون آبجو خورد!..ما به دخترا حيزي كرديم.. اون به دخترا حيزي كرد! گفتيم بابا تو چه مرگته ؟؟سام عليك!
........................................................................................گفت " 21 سالمه! گيتاريستم..دنبال همكار ميگردم كه يه باند تشكيل بديم" گفتم بيا كه درست اومدي! همين الان برات يه بيات كرد از شجريان ميخونم حال بياي...ببينم سبكت چيه؟ گفت" راك اندرول..بلوز...."آها!! نزديك بود بخونم ها! گفت "تو چيكار ميكني؟" گفتم درس ميخونم..گفت " يعني چي؟؟"گفتم يعني دانشگاه ميرم...گفت " مگه چند سالته؟" گفتم دورو بر 850 سال نوري..گفت"پس برا چي درس ميخوني؟" عجب اسيري شديم ها!! درس ميخونم كه بعد برم سر كار..گفت"كار؟ درس؟ چه ربطي داره؟مگه كجايي هستي؟؟ " عجب گيري افتاديم ها! خدايا ما اومديم اينجا چهار تا لنگ و پاچه ديد بزنيم تو برامون فيلسوف فرستادي ؟؟ما اگه بگيم از فلسفه و زندگي چيزي سرمون نميشه بي خيال ميشي؟ نميشه بجاي اين جوجه فيلسوف مطرب يه هلوي پوست كنده ميفرستادي؟؟ اوه اوه.!! يه سياه پوست گردن كلفت داره مياد طرفم! انگار سل فون خدا اينجا خوب آنتن نميده اشتباه شنيده!! ا خدا غلط كردم هيچي نمي خواد بدي.....ما رفتيم خدا حافظ! موفق باشي با باندت پسرم! " تو هم با درسات ...هه هه!!" هه هه و زهر مار! جوجه مطرب قرطي ! □ نوشته شده در ساعت 10:47 AM توسط crocodile Thursday, October 03, 2002
● نشسته بودم پيشونيم شروع كرد به خارش! فهميدم كار پشه است! با كف دستم كوبيدم كه پشه چسبيد به پيشوني! له شد و چسبيدعين يه ستاره بدشكل ! دوباره زدم كه اين دفعه از پيشونيم بكنمش..كنده نشد! ديدم كف دستم هم ميخاره!نگاه كردم ديدم يه پشه مثل يه ستاره بد شكل چسبيده كف دستم كه هيچ جور كنده نميشه! قضيه چيه؟؟؟
........................................................................................رفتم جلوي آينه كه پشه ها رو بكنم...خوب كه نگاه كردم ديدم چشمم يه كم ميخاره! بله ..يه پشه مثل يه ستاره بدشكل چسبيده بود به كاسه چشمم! اينجا چه خبره!!؟؟ نزديكتر كه شدم ديدم يه پشه بد شكل هم چسبيده به اون تيكه آينه كه نگاش ميكردم و آينه يه كم ميخاره !! بايد همه چيز و بشورم! پيشونيم كف دستم چشمم آينه! رفتم تو حموم ديدم سفيدي وان حموم پر از ستاره هاي بدشكلي كه چسبيدن بهش و كنده نميشن!! از خيرش گذشتم.... تمام سعي ام رو كردم كه شما كه اين وبلاگ رو باز ميكنيد روش يه پشه له شده به فرم يه ستاره بدشكل نبينيد !! اگه ديديد زود چشمها و صفحه مانيتورتون رو بشوريد ! □ نوشته شده در ساعت 7:20 AM توسط crocodile Tuesday, October 01, 2002
● دولپي داره پيتزا ميخوره ...با يه قلپ يه ليوان نوشابه رو ميره بالا!
"سلام آقاي پروفسور!من اومدم مدير بشم!ميخوام اينجا درسشو بخونم!" "بشين پيتزا بخور با نوشابه غيرالكلي عموجون!" "مرسي من اومدم مدير بشم!" "همه اولش همينو ميگن! خوب ميشي ايشالله!" "من جدي م.شما نميدونين من چقدر انرژي دارم!" "باز خوبه پول برق و گاز كم ميدي!" "شما مسخره ميكني ولي من نيومدم كه شكست بخورم..فكر ميكنيد راست نميگم؟؟" "يه گاز از اين پيتزا بزن ببين هردومون راست ميگيم!" "من ميرم" "اگه حالت بده من يه بطري الكل دارم كه كامپيوترم بعضي وقتها توش آب تني ميكنه..بدم قاطي نوشابه كني؟" چاره اي نيست..... گاز اول پيتزا رو كه خوردم ديدم هم من مديرم هم اون پروفسور..... "دست شما درد نكنه پروفسور" "باز خواستي مدير شي بيا اينجا! يا هو...." □ نوشته شده در ساعت 11:47 AM توسط crocodile |